خط آزاد » شعر » محمد رضا یار - پایداری حافظه... «نام تابلویی از سالوادور دالی» …


ماهی ها را از داخل تن برداشت
به آکواریوم باز گرداند
فکر کرد چه می شود گفت
به دریا
که در بطری آب بالای تختش گندیده است

باد در تیغه های پنکه
سلاخی می شد
و روز با تن چاک چاک
به نیمه ی روشن صندلی تکیه داده بود

فراموش کرده بود
با شاخه ها که
درخت را
اینگونه تقسیم کرده اند چه باید کرد
به گنجشکی فکر کرد
که شاخه ها را در پاییز رها کرده است
به سربازی که نقشه ی وطنش را
در کاغذهای باطله
می اندازد
یادش آمد چیزی را به خاطر نمی آورد
یادش آمد
می تواند دکمه ی پیراهنش را
باز کند
تا به هوای اطراف
نزدیک تر شود.

حق نداری بترسی؟
وقتی پیراهنت تو را در می آورد از تنش
و تو را می گذارد روی میخ
و روز
که جلوی چشمت
سایه ات را آرام آرام می سوزاند؟

هنوز گاهی
خیال می کنم
این زخم دنباله ی همان رودخانه ای ست
که می شد
با باران بخیه اش کرد
خیال می کنم رگ هایم به رودخانه ای
باید ختم شوند
یا به دریایی
یا به وانی پراز آب

عجیب نیست که دریا
در عکس روی دیوار آرام ایستاده است
وخانه دارد
در هوای کسی غرق می شود؟
تعجب نمی کنی
اگر دهانت را باز کنی
و صدایت
هیچکس جز تو را
به خاطرت نیاورد؟
دیده ای
سربازی را که روبروی دشمن ایستاده
و می ترسد
به پشت سرش نگاه کند
مبادا خانه را ببیند که مدام از او دورتر می شود؟

وقتی از فکر خودم
می رفتم
هیچکس نبود که با او
خداحافظی کنم
آیا من سایه ی کوهی نیستم
که باد ذره هایش را
با خود می بَرَد؟

معلوم نیست
چطور با خودم
روی تخت یک نفره جا می شدم
اما مطمئنم
دزدی که هر شب قرص هایم را می برد
یا کلید دارد
یا جایی در همین خانه زندگی می کند

سرم
از من فرار می کند
و به فکر کسی پناه می برد
بارها با سرم
عکس یادگاری گرفته ام
اما در هیچکدام خودم را
پیدا نمی کنم.

۲۱ اسفند ۱۳۹۴
تماس