خط آزاد » شعر » اسماعیل سراب: موفقیت‌های جغرافیایی

یک


درهای آویزان کمد به دیوار راه‌پله می‌زنند و باز‌‌‌ ‌کردن را محکم نشان می‌دهند
گوشه‌های فرش تکان می‌خورند/ در میان موش‌ها تعدادی گرسنه اند
غذا فرق می‌کند/ سوسک‌ها و مگس‌ها فرق می‌کند
پشه‌های زباله‌ها پشه‌های زباله‌ها نیستند
حشرات خزندگان اند
مارهای بلندی هستند
عقرب زیر رختخواب هستند
چیزهای دیگری هستند



آن ردیف زیبا و شگفت‌انگیز مورچه‌ها
آن ردیف زیبا و شگفت‌انگیز مورچه‌ها سر رسید
رویداد همان‌ست
خونِ تند داغ می‌کند
بدن را نشان می‌دهد و رگ‌ها را به هوای اتاق پرتاب می‌کند
کفش‌ها همدیگر را نگاه می‌کنند
روی پاشنه‌ی دری که خون را به پاها می‌رساند زندگی آغاز شده است
خطِ نور که با حرکت پرده کم وُ زیاد می‌شود نشان از آن دارد که آب بدن را رها خواهد کرد
نگرانی به خواب می‌رود
خشکه‌های اطراف کشاورزی را بی اثر کرده‌اند
و من که پاهایم را در آب انداخته‌ام جزیره را ترک خواهم کرد
بر‌ آنم تا یخ‌ها را به قطب جنوب برگردانم
آسمانِ ناحیه‌ی نهم هرات را به در وُ دیوار بزنم
و قبل از آنکه حیوانات بزرگتری به آن مرد برسند و شیشه‌های پنجره را باز کنند، از لابلای غبار، روی صندلی، از این طرف میز خدمتت عرض کنم که من رویایی ندارم، من مریضم دکتر!
برمی‌گردم
آینده اتفاق را از دست داده‌است
بر بام خانه‌ای در همین حوالی کسی پیام خدا را به زبان عربی برای همه می‌خواند
اینجا همه چیز به خوبی پیش می‌رود
روح را در خانه نیافته‌اند
فقط کمی گوشت، کمی استخوان
و سگی که از نیم‌متری رختخواب بلند می‌شود و اتاق را ترک می‌کند


دو


بایست
اجازه بده شتاب به صورت وهم بزند
آدم برگردد و خیال کند یکی از روزهای آخر تابستان ا‌ست
اجازه بده پای راست‌ات با پیاده‌رو برود
و پای چپ‌ات لای دست‌های پیر و لاغر من وجود نداشته باشد
همین‌جا بایست و به نرده‌های آهنی *«دَ‌ افغانستان بانک» تکیه بده
روبروی‌ات خیابانی ا‌ست که از میدان مین می‌گذرد
کف پاها روشن        کف دست‌ها تاریک
اینبار جنازه سنگین ا‌ست
شانه‌هایی که روی آسفالت می‌خزند سر را عمیق به چاله‌ها زده اند
آسمان صورتی چروک را از دست داده ‌است و چشم‌ها که چهره‌ای برای ظهور ندارند قبل از آمدن‌ات کوچ کرده‌اند
نگاه کن مرا! اتوبوس به ایستگاه کوبید وُ از کنارت نگذشت
به یاد بیار آنکه دوست ات داشت و رگ‌هایش به دنبال قلب تو می‌آمد
لای بدن‌اش دری باز می‌کرد و به زندگی‌ات پایان می‌داد
تو خیال می‌کردی که آن زنجیر کوبیده بر پیشانی‌ات
که آن پاهای آهنی و برآمده از پس سر ات به هم پیچ خواهد‌ زد و مرا به عنوان یک سیاهی تاریک گرم خواهد کرد
تو خیال می‌کردی حافظه بیشتر وقت ها همین طوری‌ست، آدم را یاری نمی‌کند
اما من به یاد دارم که گلوله‌ام را از تو درآوردم
آب وُ نور وُ هوا را از شکاف‌هایت عبور دادم و باد در دالان‌ها پیچید
دهن‌ها به صدا افتادند
گفتم: دندان کرم‌خورده منم، اجازه دهید بروم خودم را معرفی کنم
گفتند: نمی شود، اسب‌های سفید در خون سرخ می‌دوند
تو همانی که در آب تکان می‌خوری و آینه‌ها را خراب می‌کنی
تو مدام موهایی داری برای ریختن
و بعد از نسیمی که جمع کند تو را از دست می‌روی
باورم نشد
خودم را به آن راه راست زدم
مادرم قبر را تکان داد و از رختخواب بلندم کرد
ساعت چهار صبح، و هفت *ثور بود
گفت: فرزندم! آن که در زندگی نیست در مرگ ظهور خواهد کرد



سه


و اشاره کرد به تعدادی از سنگ‌های رودخانه
و اشاره کرد به ارتفاعی که در قبرها فرو‌می‌رفت، و نمی‌توانست خودش را بیرون بیاورد
و گفت که نترسان مرا برو
آب نیست
غذا برای همه نیست
ما چیزی را نلرزانده‌ایم پسرم!
ما اکثرن بیکار در حاشیه‌ی شرقی صحرای حشر نشسته‌ایم، و روزی سه وعده روح برزگرها را لت وُ کوب می‌کنیم
ما چشم از تاریکی برنمی‌داریم
زیرا همیشه پشت آنچه نیست، کسی هست که فکر می‌کند
دست از تازگی بردار و در جایی که تو را می‌بلعد فروبرو
گفتم آیا دیده‌ای که چه پلک‌هایی دارد؟
انگار که گهواره به راه شیری بسته وُ از صورت‌های فلکی برمی‌گردد
بی آنکه اعتقاد مرا آورده باشد
دست می‌کند در سبد میوه‌ها و چیزی برای من بیرون نمی‌آورد
من می‌روم زیر پتو زندگی‌ام را خراب می‌کنم
یعنی خودم را خیس می‌کنم
و باز برمی‌گردم
و باز می‌ترسم تا بتوانم همین کار را تکرار کنم
گفتم دیدی چگونه همه چیز تمام شد؟
من بی آنکه چیز مهمی را از میان وسایلم پیدا کنم، و یا پرتگاهی را بیابم، بی آنکه به مفهوم ناشناخته‌ای شیرجه بزنم به اینجا آمده‌ام
و حالا هیچ چیز خوب نیست
و حالا هیچ چیز برای من دشوار نیست
ما سه گروه آدم ایم
گروه اول که منم
گروه دوم که شماها هستید
گروه سوم نیستند
گفت می‌دانم
پدرت و خداوند موفق‌ترین افراد زندگی‌ات بودند
پدرت تو را ساخت و خداوند هم هیچ کاری نکرد
قدر دود را بدان
آتش را به دست گیر، و در نقطه‌ای که گردبادها به گرد وُ خاک فشار می‌آورند، بمیر
روزی که در میان علفزار گیاه نامعلومی بر پایت پیچید و روی زمین افتادی، آنجا بمان
بال وُ پر هوا را ترک خواهد کرد
آسمان را جمع می‌کنند
و کتاب
و کتاب آفریده خواهد شد



چهار


مگس‌ها از لابلای جمعیت پریده‌اند
تعادل بهمریخته، و هم‌اکنون که با شما حرف می‌زنم صدا در هوا به وجود آمده‌است
سطرهایی از یک کتاب با حالتی عمود کناره‌های آن طرف میدان را فرو برده‌اند
گودال زیر پای مان همه را دوست دارد، اینگونه نمی‌توان ادامه داد
انگشت اشاره را می‌برم نوک چاقویی، تا دسته فرو می‌کنم‌اش در گوشت و استخوانی مسئولیت‌پذیر
انگشت اشاره را می‌برم سمت فضا، گوشه‌اش را می‌گیرم تکانش می‌دهم
سر از تیغه‌ی دیوار برمی‌‌گردد، با اراده‌ای که رو به کاهش است، نیم دایره می‌چرخم روی دست‌های شما
باید این را هم اضافه کنم که به خدا من گناهی ندارم، غلط کردم!
مشت‌هایم را از سر وُ صورت این میز برمی‌دارم، قطعن اعتراض نمی‌کنم، لق لق دهن هنوز با من‌ست، ادامه می‌دهم و تکرار می‌کنم، ادامه می‌دهم و تکرار می‌کنم، ادامه می‌دهم و تکرار می‌کنم...



اینگونه است که موقعیتی درشت از دست می‌رود
سیلِ این خیابان آن خیابان روبرو را شکست می‌دهد
نعره‌ی برحق شما معکوس‌اش را شکست می‌دهد و کار تمام‌ست
چند جِت جنگی عبایی سبز، سرخ، زرد، سفید... و بنفش می‌کشند به شانه‌های درخت‌ها
چند کله با ضرب بال پرنده غلط می‌زند
ما در میانه‌های راه خسته می‌شویم، شروع می‌کنیم به خوردن پاهای مان
ما اعتقاد داریم که سنگ و کلوخ در هستی مقام بالایی دارند
بنابر این هیچ راهی را ادامه نمی‌دهیم
وسط همین میدان، با همین نشستن به شیوه‌ی بی‌حال وُ بی حوصله، و حتا ناچیز وُ نامفهوم، دست را می‌بریم سمت کوهستان، از آنجا یک شاخه گل برمی‌داریم و یک سنگ، به همه اعلان می‌کنیم که این گل این سنگ را خسته کرده‌است، ما بیش از این تحمل نمی‌کنیم، ما مثل دوران بچه‌گی ادرار مان را رها می‌کنیم، ما بو می‌دهیم
حتا اگر بال موج دریا را بلند کند
معتادی با آستین‌های بلند از شدت آب‌های زیاد کنار ما پهلو بگیرد، به درگاه باز نخواهیم گشت
ما می‌دانیم که دلائل کافی وجود ندارد
خشکسالی هست، و همین طور خودش را ادامه می‌دهد
ما هم هستیم



آه که هیچوقت ستاره با ابر نبارید
خاک رشد نکرد
خاک رشد نکرد


15/1/1392 – 20/2/1392
 *نام بانکی به زبان پشتو؛ سعی کردم فقط یک نام باشد
*اردیبهشت؛ ماهی که در هفتم آن کمونیست ها کودتا کردند و در هشتم‌اش دولت مجاهدین به پیروزی رسید
*برزگرها در افغانستان کشاورزانی بودند که برای زمین داران بزرگ کار می کردند. سهم شان یک چهارم محصول بود. نوع زندگی و امکانات شان هم شبیه برده ها بود. این نوع کشاورزی بعد از کودتای کمونیستی و تقسیم اراضی تقریبن از میان رفت.

۴ اسفند ۱۳۹۳
تماس