خط آزاد » شعر » سما اوریاد: مثل شهری در تبریز

انگار همین دیروز بود که اتفاق افتاد
اما
واقعاً همین دیروز بود که اتفاق افتاد
در یک چشم به هم زدن و باز کردن
نمایان شده بودند
و باز از چشم‌ها پنهان شده بودند
انگار برگشته بودند سرجای خود
در اعماق زمین
اما کسی خبردار نشد
چیزی به زبانِ مردم نیامد
و اداره‌جاتِ تبریز به وقت‌شان به حساب‌ها رسیدگی کردند


خب، این‌طور است که از تبریز عکسی منتشر شد: طبق گفته‌ی منابع خبری و مسئولان تبریزی «در راستای توسعه‌ی شبکه فاضلاب تبریز، همکاران شرکت آب‌و‌فاضلاب در کوچه‌ی پاسداران خیابان انقلاب در حال حفاری بودند که در این حین با استخوان‌هایی که شبیه باقی‌مانده اجساد انسان بود، مواجه شدند و سریعاً قضیه را به پلیس گزارش کردند. پلیس نیز ضمن حضور در محل، موضوع را بررسی کرده و نمونه‌برداری‌های لازم را انجام داده است. هماهنگی‌های لازم با دستگاه قضائی نیز انجام شده و دادستانی نیز خواستار بررسی بیشتر موضوع از سوی پلیس شده است.»



همه از یاد برده‌اند و اداره‌جاتِ تبریز فراموشی را
به‌دقت ضمیمه‌ی نامه‌های خود کردند
من چیزی از اداره‌جات تبریز نمی‌دانم
اطلاعات در همین حد است
در همین حد هم کفایت می‌کند



البته
چیزی بی کم‌و‌کاست از چشم‌ها گریخته
همین‌طور است که نمی‌بینند
البته
شواهد زیادی موجود است
اول اینکه
بایست گونی آورده باشند
و بعد
با دقت و طمأنینه
درون گونی‌ را پر کرده باشند
از استخوان‌ها
استخوان‌های سرد و سفید و براق
همان‌طور که صورت جلسه را یک‌نفر آن‌طرف‌تر می‌نوشته
یک‌نفر هم کنارش ضبط و ثبت می‌کرده
و تمامی امور
خیلی آرام و دل‌پذیر
بی هیچ نقصی
یا خللی
انجام شده


 


قصد نداشت ابدیتی در سوراخ‌های شهر بچپاند
و صدالبته استخوانی را
از نوادگان خودش ترسیده بود
شهروندِ مردمی و مهربانی
که ساعت‌ها عرق می‌ریخت چله ی زمستان
و بانک‌ها وامی نداشتند
و شماره‌های دوست و آشنا صدایی نداشتند
اما یک‌روز که اتفاقی
از خیابان‌های مرکزی شهر گذر می‌کرده
دیده است استخوان‌های سفیدی را
که می‌برند
و دویده دنبال‌شان انگار همین اتفاقی بزرگ باشد
اما کسی نفهمیده چرا دویده است او
خودش نیز هم
دویده و خواسته – به قولِ خودش- در خاطرش بماند و از یاد نبرد هرگز
پس نام‌‌اش را نوشتند
و ضمیمه کردند


 


نامی نداشت
نام‌اش همگانی بود
چهره‌ی استخوان‌ها بود؟
آیا گونی بود؟
خشم بود؟
ارگِ فروریخته‌ بود به وقت غروب؟
چهره‌ی توریستی تبریز بود به وقت سفر؟
زمزمه‌ی خیابان ولیعصر بود برای غریبه‌ها؟
کتاب‌های دستِ دومِ دست‌فروشانِ گلستان باغی بود؟
نام‌اش شهروند مردمی بود؟



در همین حدودها بود
و استخوان‌ها را از یاد برده بود
همچنان که استخوان‌ها او را
استخوان‌های محترم و عزیز
که این‌جا بر تلی از خاک
که این‌جا بر زوزه ی آتش
که این‌جا بر کتابِ فوکو روی میزش
که این‌جا     همین‌جا روی عکس‌های با مجوزِ انتشار از اداره‌جاتِ شریفِ تبریز
روی خطوط دویدنِ او که داشته می‌دویده و خواسته -به قولِ خودش- بدود و هرگز از یاد نبرد
حتا فوکو بخواند و از یاد نبرد
اما مامورانِ شهرداری
او را دیده بودند که فوکو می‌خوانده (ضمیمه کردند)
و داشته می‌دویده (ضمیمه کردند همه را ضمیمه کردند)
و زوزه‌ی آتش
هر روز و همچنان که می‌دمد
و  نشانی باقی نخواهد ماند
و خداوند استخوان را آفرید تا از گِل بزند بیرون و گواهی باشد بر روزی  معمولی
اداره‌جاتِ تبریز خبر را شنیدند
و زیر لب خندیدند

۱۰ بهمن ۱۳۹۵
تماس