خط آزاد » شعر » علی اسداللهی:مارلبورو


از آن سیگار پایه بلند چه یادت هست؟
آنکه به عیش دود کردیم
آنکه در میانه‌هاش
چشمهایت را در مشت گرفتی و گریستی
چنان که آسمان
ابر را به چنگ گیرد در هنگامه‌ی باران
چنان که با دو چشم در دست
بنگری به جهان
به خیابان
به دو گودالِ تاریک بر صورت
وَ چشمهایت را بگذاری رو به روی هم وُ خیره شوی
چنان که بینایی، چیزی جدا از صورت،چیزی جدا از بدن باشد
و چشمهایت را بگذاری بر پشت بام
تا همین‌طور که خیره‌ای در آسمان، کورمال کورمال به خانه برگردی
برگردی از کرمان
برگردی در هیئت قـُلی میرزا از آغوش نادرشاه
برگردی
با دو چشم در شیشه‌ی مربا در دست
که می‌شود گذاشت کنارِ چند ظرف ادرار در آزمایشگاه
که می‌شود پرت‌شان کرد برای گربه‌ها
و با صدای لیزِ جویده شدن‌شان رقصید:
چشم دل باز کن که جان بینی
چشم دل باز کن که جان بینی
چشم دل باز کن که جان بینی
باز میکنی و می‌بینی میانِ فضله‌ی گربه‌ای مشغول پلک زدنی
پلک میزنی در خاک
در کشاله‌ی گوزن به وقت جست و خیز
در چشمهای خسته‌ی ماهی‌گیر، سوار بر دوچرخه در کوچه‌های انزلی
در زبان زنی در دهانی دیگر
در تنبان حاج ابراهیم خان کلانتر
در دوربینِهای مداربسته‌
در معده‌ی گاو، پیش از فرود کارد
در انتهای کَلات
در اندام لزجِ زالو، آنگاه که فربه می‌شود از خون
پلک می‌زنی و بینایی مسیحاییت، اشیاء را بینا میکند
با دو گودال تاریک بر صورت
با دو سیاه چاله‌ ‌که یک روز بزرگ خواهند شد و جهان را خواهند بلعید
چنان که خورشید روی بگیرد از آسمان
چنان دو آیه‌ی اول تکویر
ای نور و ظلمات بی‌تقصیر
امان بده
جواب آزمایش هنوز نیامده
امان بده
بیا دوباره سیگار بکشیم، برقصیم و جار بکشیم
با تخم‌های آغا محمد خان در سینی،نقل و نبات و شیرینی
با دو میلِ داغ در دست
امان بده
شهریارا امان بده

۲۴ دی ۱۳۹۱
تماس