خط آزاد » شعر » مجید یگانه:

مجید یگانهسلام عزیزم! می‌دانم که الان به پاس احترام در آشپزخانه‌ای. در راستای اهداف متن قبلی، امروز ماهی‌گیری را به رمبو برگزار کردم، اما اتفاقات عجیب و غریب پیش آمد که بدون دخل و تصرف بازگوشان می‌کنم، باشد که رستگار شویم:
منتقد ادبی ـ روان‌کاو جوان، پشت یکی از درختان پنهان شده بود، ولی من که می‌دانستم چه باید کرد. «فصلی در دوزخ» را جلو گرفتم و وردهایی شاعرانه زمزمه کردم. منتقد ادبی ـ روان‌کاور جوا مانند بخاری به هوا برخاست و قالبی یخ بر زمین انداخت، یخ شکست و پیرامونم را مکتب‌ها و منتقدان محاصره کردند. عزیزم! نگران نباش، آخرین حربه‌ای که می‌توانستم بزنم، زدم.
در ادامه‌ی ماهی‌گیری، مراقبه‌ی آب انجام دادم. سرخپوستِ پیر ظاهر شد، گفت: پسرم! هر وقت گازت گرفت، (البته می‌دانی که چه وقتی را اشاره می‌کرد، نمی‌دانی؟ خاک بر سرت، خاک بر سر ناخودآگاهت) مشتی به دهانش بکوب، آن‌چنان که بدون خون‌ریزی همه چیز به خیر و خوشی بینجامد.
راستی تو می‌دانی «ویلیام بلیکرز» (William Blakers) در رده‌ی چندم جدول است؟
شیئی به دست آورده‌ام که در جیبم تکان‌تکان می‌خورد، می‌لرزد و ناله‌اش نعره‌ی شبانه‌ی موجودات حیاط خلوتمان را تداعی می‌کند. نگاهش می‌کنم، انگار چیزی غریب شبیه حسی گنگ در بخشی از بدنم به من می‌گوید: از انگشتانت استفاده کن. و بعد... وای! عزیزم! مادرم از جهنم می‌گوید که در آشپزخانه است. او آن‌جا هم مطبخی یافته.
چرا آن همه گناه عرفانی رو اندام‌مان پاشیدیم؟ به تو گفته بودم هورمون‌ها متعلقات خداوندند. عزیزم! تو جهنم را بیمه کردی با آن کارها که می‌کردی، تا خداوندِ چسبناک را بیرون بکشی و ظاهرن به بهانه‌ی تولید مثل. لعنتی‌ام! ملعون‌های عرش کبریا از ما دو تن محافظه‌کارترند.
(آن متون عاشقانه را فورن سرکوب کن)
استغفار می‌کنم خدایا، از آن همه لذت‌ها که نبردم، از آن گناه مداوم تنهایی‌ام. از آن گناه عظیم که در کودکی بر من روا می‌داشتند. خدایا! کاغذی به من بده و محافظ شخصی در تنهایی‌ام.
نگران نباش عزیزم! راهی پیدا می‌کنم، شاید مسلکی راه بیندازم و حتا گوش‌های بریده‌ام را بدهم به منتقد جوان. (نهایتن شوخی کردم، پول‌هایم را می‌دهم به عارف گردن‌کلفت که کشتی می‌گرفت.)
ماهی‌گیری به سیاق راک اند رول، عزیزم از پیش‌نهادات و تحلیل‌های منتقدی جوان است. به من نیم متری هم نزدیک شده است. سعی می‌کند با اشعار ویلیام بلیک فریبم دهد. (عجب بی‌ناموسی است)
می‌روم و تا منهتن برنمی‌گردم. فرهنگ دهه‌ی هفتاد ثواب دارد. یادت هست شب عروسی پس از عریانی چه کردی؟ چنان بر من فرود آمدی که مجتمعی مسکونی فروریخت. ( آن حس آشامیده شدن در بوسه‌ی اول بارها از LSD بیش‌تر بود)
این علوم انسانی هم عجب دشمن سرسختی است.

۱۵ اسفند ۱۳۸۸
تماس