خط آزاد » شعر » اسماعیل سراب: ماه مبارک رمضان

کله را از زیر میز بیرون کشید، گفت: می‏روی؟
گفتُم: ها.
گفت: نرو من پرنده‌ها را می‌بینم.
وقتی طالبان به چوک رسیدند این پرنده‌ها از روی مجسمه‌های حوض،
حوضِ اسب‌ها واقع در پارک گل‌ها،
پریده‌اند و عنقریب است که به اینجا برسند.
این پرنده‌ها مثل پوست دستی از اندام ما وُ شما که به آتشی نزدیک کرده‌ باشند،
مثل ترسی که همه حیوانات از ما وُ شما دارند،
وقتی به میان گله‌های شان می‌رویم و آن بیچاره‌ها پراکنده می‌شوند،
مثل همین باد که به جای موهای ما روح ما را پراکنده کرده‌است، گریخته‌اند،
و این گریز هم خدا شاهد است که گناهی محسوب نمی‌شود،
چرا که او رحمان وُ رحیم است.
از سویی دیگر طالبانِ بیچاره آن اسب‌ها را گردن زده و این را به تجربه دریافته‌اند که هیچ وقت از گردنی که با سیمان درست شده‌باشد خونی به دست نخواهد‌آمد.
و البته که آن‏ها این را از پیش دیده و فهمیده بودند.
اینکه موجودِ ارزشمند از جمله‌ی موجودات زنده است.
با پوستی نرم و گردنی برافراشته در طبیعت،
سالم،
درشت،
و با وقار،
چیزی مناسب برای شکار،
و یا چیزی مناسب برای همراهی در میدان‌های هجوم و غلبه بر دشمن کافر.
آری، سلحشوران اینچنین‌ اند،
در چهار راه‌ها می‌ایستند،
مسیری را تاریک می‌کنند و مسیری را روشن،
و آن‏گاه که مهتاب شود،
و آن‏گاه که نتوان رنگ‌ها را تشخیص داد،
رنگ آب را از رنگ خون موجودات،
چشم تنگ قبیله‌ی خود را از چشم تنگ قبیله‌ی دیگر،
صورت دراز اسب را از صورت دراز عبدالمجید،
آنگاه در این شهر و این عالم بسته سلحشوران‌اند که زنده اند.
آنها که زندگی را در دست گرفته‌اند،
همین حالا،
همین اکنون در این اوضاع خراب.
گفت: نرو ما نمی‌دانیم به کجا برویم.
به یاد بیار که کفر در پدران ما عیان شده‌ بود،
از نفس اماره‌ی شان روی سر موهای رشد می‌کرد،
آنها آن موها را شانه کرده‌بودند،
با آنکه بعدها آنها را پوشانده‌بودند ولی در اصل اعتقادی به آن کار نیک نداشته‌اند.
جسم بی‌حیا را پنهان کرده‌بودند و چشم دریده را آشکار.
نرو! پیراهن را خراب کرده‌ای، ولی این تنبان‌ها را بدوز.
بیا که مردمان این دیار را بپوشانیم.
برای منی که در این ماه مبارک،
با دهنی دریده تا بنا گوش،
در وسط روز غذا می‌خورم.
منی که میدانم در آینده‌ی نزدیک چشم‌های ضعیفم به چشم‌اندازی تاریک گشوده خواهد ‌‌شد،
سپس سردار شیاطین جهان با صورتی یک‌دست سفید و لباسی سیاه،
خالی از هر خط و مرزی که اعضای صورتش را از هم جدا کرده‌ باشد،
بر من ظهور خواهد‌ کرد،
بدون حتا سخنی و کلمه‌ای که قابل فهم باشد،
قلبم را چون میوه‌ای فاسد در مشت خواهد گرفت،
و فشار خواهد داد.
و فشار خواهد داد.
آه که من خود این رنج را از پیش مهیا کرده‌ام.
انگار که همین دست این قلب را فشار می‌دهد.
انگار که این منم که دست به اعمال می‌زند و زجر می‌بیند.
تنهای تنها در برابر خشم و گناهان کبیره‌ی خودم،
قیچی را برداشته‌ام،
ببین از زمانی که با اراده‌ی خشمگین خودم به میان مردم دویده‌ام راضی ‌ام،
نیت می‌کنم، پارچه‌ای را از تاقچه برمی‌دارم،
مثل نعش بیماری از جامعه‌ی خودم،
از هموطنانم،
به روی میز می‌کوبم و شروع می‌کنم.
حرکت دست‌های من درنده ‌اند.
دهان بی‌قرار قیچی‌ام قلب گناه را پاره کرده‌است.
همچنان که مرا می‌بینی در سنگر سلحشوران محدوده‌ای را تعین می‌کنم و می‌پوشانم.
و این معنای من است.
و این اختیار من است از وظیفه‌ای که انتخاب کرده‌ام،
با عقل و سرافرازی به پیش می‌برم،
تا آن زمان که در سرانجام کار بایستم،
و در نقطه‌ی پایانِ زندگی مستقر شوم.
اما تو که از آن یتیم‌خانه انتخاب شده‌ای،
پیراهن‌ها را خراب می‌دوزی،
روزه‌ات را به وقت و زمان معین‌اش به بارگاه می‌بری،
سست و بی‌رمقی،
هوش خدادادی نداری،
تنبان مردمان این شهر را بدست می‌گیری،
اما درزها را یکی‌درمیان چپه می‌دوزی،
تو که سه ساعت از روز را می‌دوزی و دو ساعت از وقت گرانبهایت را تلف می‌کنی تا آنچه دوخته‌ای را دوباره پاره کنی،
تو که نیکی می‌کنی اما توانی برای نگهداری‌اش از خود بروز نمی‌دهی،
نشسته‌ای دراز مثل کله‌ای از اسب‌های سیمانی و تماشا می‌کنی،
اکنون برایت فرصتی فراهم شده‌است تا از برزخ ناتوانی‌ات در امر انتخاب به‌ درآیی،
و بدوزی آنچه را که قبلا پاره کرده‌ای.
و آنگاه تو نجات خواهی یافت.
با از دست دادن موهایت،
با پوشیدن کله‌ات به طور دایمی،
و حفاظت مدام از این نفس اماره‌ی ناچیز.
نرو! مردم از جهل گریخته‌اند.
نیمی به شمال رفته‌اند،
نیمی به جنوب.
هیچکس به سوی ما نیامد.
کلاغ‌های عصر هم اکنون خبر آورده‌اند که شهر دوتا شد،
شکافی به اندازه‌ی دره‌های پهناور،
لباس مردم را از هم درید،
اسب‌های سرنگونِ حوض از ارتفاع فرود آمد،
زنده وُ ارزشمند،
سالم وُ
تن درست وُ
با وقار
مثل موجودی برای شکار،
برای همراهی،
لرزید وُ
فرود آمد وُ
به خون نشست.
آیا نمی‌روی؟
آیا باز هم در این امر صحیح،
دوختن لباس وُ پوشیدن جامعه،
به منِ بینوا کمک می‌کنی؟
جوابی ندادم،
دستمزدم را گرفتم وُ از پله‌ها پایین آمدم.
آنجا، پایین پله‌ها مادرم منتظرم بود.
فردایش هم عید شد.

۱۴ شهریور ۱۳۹۴
تماس