خط آزاد » شعر » سوده نگین‌تاج: لال‌بازی

سوده نگین‌تاجستاره‌های چندش‌آور
وقتی گرسنه با لباس سفید خیانت می‌کنی نگاهت می‌کنند
وقتی عاشقانه برادرت را با سنگ‌های یشم توی گودال می‌ریزی
با نگاه‌های مناسب وارسی‌ات می‌کنند
و انگشت‌های لاغرشان را توی شانه‌ات فرو می‌کنند و تکانت می‌دهند تا به زندگی عادی‌ات برگردی
فرو می‌روی در شیشه‌ها تا شخصیت‌های واقعی‌ات را زیر ماسک تشخیص بدهی
انگار مراقب و تنها تجسم‌ات می‌کنند وقتی زخم‌هات را در دسترس‌شان قرارداده‌ای
تا حجم‌های سه‌بعدی جانوری را روی مانیتورکنترل کنند
و اطراف هر زخم را تاتو کنند تا همه چیز معمولی به نظر بیاید
کسانی را با خود می‌برند که هیچ کدام شبیه تو نیست
کسانی را در گودال می‌ریزند که هیچ کدام شبیه تو نیست
در خیابان کسی را در آغوش می‌کشند که هرگز شبیه تو نبود
کسانی که زیر ضربه‌های الکتریکی خورد نشده‌اند
وهنوز توی جیبشان ستاره‌های لرزان دارند
صفحات سفید از روبه‌رویت عبورمی‌کنند و تو تمامی ‌آن‌هایی که توی شانه‌هات گریه کردند و هیچ کدام شبیه تو نبود
اما برادرت بود که در زیر زمین گریه  کرد و خودش را مالید به دیوارشنی
برادرت بود که خودت را پرتاب کردی بین پلک‌های مجروحش
و برادرت بود که لای ملافه‌ی چرک بیمارستان نمازی پرتش کردی بین اجسادی که توی ردیف‌های زیادی روی هم چیده شده بودند که یخ بزنند و هیچ‌کس آن‌وقت صبح توی دست‌هات را نگاه نکرد
و فقط تو بودی که برای همیشه پرتاب شدی بین چکمه‌های مرده‌شورها و بوی کافور تا تنها خائن این ماجرا شوی
ستاره‌ها اما هرگز نمی‌فهمند میل به پلیدی به سمت اجساد پرتابت کرده است
به سمت چیزهای مضر و معتبر
لوله‌ای بزرگ در ریه‌هات فرو می‌برند تا نام‌های مستعارت را در موجودات اعتراف کنی
در نمایش لال‌بازی با چشم‌های پودرزده‌ی غمگین
دست‌های پانسمان‌شده‌ی بی‌مصرف را در تنت فرو ببری و روی کف‌پوش جان بدهی
چه حال و روزی دارند چیزهایی که به جا می‌مانند
 حتی گوشت‌های اضافه‌ی روی مـ‌قعدت
و چشم‌هات که هر شب از تراس آویزان و خسته می‌شاشد روی آسمان وکارش را تمام می‌کند
و فقط تمام می‌کند کارش را
تا با لباس سفید و دست‌های پانسمان به همه چیز خوشامد بگویی

۲۲ شهریور ۱۳۸۹
تماس