خط آزاد » شعر » حمید محمدی: کله‌های عزیزم

در يكي از همان  سال‌هایی كه گذشت می‌ديد كله‌های عزيز با موهای زرد مجعد به عقب برمی‌گردند
بر می‌گشت در خودش با شرافتی حيوانی، به سال‌هايی كه می‌گذرد خو می‌گرفت
واين همه جراحتی كهنه بود در اعماق ذهنش، در اعماق عزلتش
که از هول در خشمي خفته ذره‌ذره ترك برداشت
ميخ می‌شود در جایش
به سمتی از پشت، كه كله‌ها  با چرخشی مادرزاد ، ناگهان به كله‌اش اصابت كردند
کله‌های عزیز با موهای زرد مجعد با صفاتی که از خود به جا می‌گذارند
كله‌هاي زرد مجعد به هر وری
لق‌شده از گردن
مي‌افتند در پيرامون با هيبتي  باورنكردني
كله‌هاي مادرزاد
با صورت‌هایی مبتلا
زهر از منفذهای تن جاری می‌شود به وقت پیری
به سال عقرب‌های پیر 
و این همه بیماری ما بود بی‌آن‌که کسی بفهمد
و بیماری ما معصیت ما بود
چرا که از نشانه‌های ایمان به سلامت زیستن است
ولیکن زجر بيرون نمي‌ريزد       
در هم نمي‌شكند
تنها در جانت رشد می‌کند و از درون تو را می‌جود
دشت‌بان رویای فراموش‌ناشدنی      
رویای عظیم الشان
سال‌هاست می‌میرد در کله‌ی متعفقنم
خاکستر دل‌تنگی روزهای سرما سال‌هاست می‌پاشد بر پیکر گل‌گونش و فضای موجود را چرک می‌بندد
براستی شهادت از آن¬_ همین رویاهای متعفن است
همین رویاهای عظیم الشان
از آن_ شما رفقای گمنامم        
شما شهدای گمنام
کله‌هایتان را در بشکه‌های قیر مذاب می‌جوشانید
از بشکه‌های قیر مذاب سگ‌های سیاه بیرون می‌غلتند با شکم‌های شکافته و معدهای برآمده و برجسته از پولک‌های لوزی‌شکل که ورم می‌کند ورم می‌کند ورم می‌کند که مار بشود، مار نه ماهی بشود، یا نه،          مارماهی؟
مارماهی، سگ می‌خورد یا سگ، مارماهی؟
رویاهای من جسد‌های روی زمین‌اند
جسدهایی که مار و ماهی می‌زایند تا زمین از وارثانش خالی نماند
جریان برق از کله‌هایمان که گذشت حیوان‌واره‌ای بودیم که زمین را چنگ می‌ساید
و جماعت تحریک‌مان می کرد
احساس خوشبختی را نفهمیدن آدم را تخریب می‌کند
دوست می‌داشتیم چشم‌هایمان را باز نگه داریم
بی‌شک سیم‌های برق اشک‌های ما را به سمت‌شان هدایت می‌کند
سلام بر جنابان درخت که جماعت بر پوست‌شان ناخن می‌کشد
درختان عزیز با برگ‌های زرد مجعد به هر وری که می‌ریزند در پیرامون با هیبتی باورنکردنی
ریشه‌ی آن‌ها ریه‌های سرطانی زمین اند
برگ‌ها می ریزند و مفصل‌های زمین از کار می‌افتد
بر می‌گردد در خودش با شرافتی حیوانی، چوب می‌شود
سال‌هایی که می‌گذرند چوب می‌شود
دشت‌بان عظیم الشان در کله‌های متعفن
و کله‌های عزیز متعفن چوب می‌شود
رفقای گمنام چوب می‌شود و از خاک بیرون می‌زند
جماعت می‌ریزد در خیابان‌ها هوار می‌کشد
دست خدا بالای سر جماعت است
جماعت چوب می‌شود

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۰
تماس