خط آزاد » شعر » احسان عزتی: این‌جا

پشت انگشت‌هام قایم شده بودم و دوستانم در حالی که آلـت‌هایشان را گرفته بودند توی مشت‌شان از جلوی من رداحسان عزتی می‌شد کله‌هاشان را خیلی منظم به چپ و راست می‌چرخاندند و زیر لب اسمم را تکرار می‌کردند
قوزک پایم تغییر شکل داده به ستاره‌ی داود و به سمتم سنگ پرتاب  می‌کنند جماعتی که می‌خندند و کفن‌پوشند بعد سردسته‌شان شاخ درمی‌آورد و فضا سیاه ـ سفید شد
صدایم می‌زدی و من در یک محیط بسته گیر افتاده بودم
بلیت گرفته بودی برایم که سفر کنم و بیایم مزرعه بخریم و صبح‌ها شیر و عسل بخوریم توی بالکن و پرنده‌ها را تماشا کنیم
من ضعیف شده‌ام و آن‌ها بالای سرم نوک تیزشان را به چشم‌هام نزدیک می‌کنند
اِن‌قدر آدم دیده‌ام که فکر می‌کنم آدمی‌زاد نیستم
نیم‌تنه‌ی پایین‌شان کاملن حیوانی است
با آلـتی که چرک کرده
سُم‌شان را به خاک می‌کوبند و صدایشان را بلند می‌کنند
تو هنوز این‌جایی
تو این‌جایی شوپنهاور
گه زدی به همه چیز
ببخشید ببخشید
دلم می‌خواهد چوب بردارم و همه‌شان را دنبال کنم اما دکترها گفته‌اند که دیگر نباید بخوابم


عمر خورشید را محاسبه می‌کنم
و امید به چهل و چهار سال زندگی دارم
اما آن‌چه اتفاق نمی‌افتد مرگ است

۲۳ دی ۱۳۸۸
تماس