خط آزاد » شعر:


اسماعیل سراب: کاربار وخیم

از سیب چی فایده؟
از خواص انجیر وُ انگور وُ انار
از آب بهداشتی وُ دواهای تقویتی
از نگرانی والدین وُ عیادت اقوام وُ آبمیوه وُ گوشتِ بره وُ کبابِ جگر


تو استفراغ می‌کنی عزیزکم!
و این از قبل معلوم است

ادامه مطلب »


سما اوریاد: ارغوان و ستاره‌اش

سیزدهمِ آبانِ سال هزار و سیصد و نود و یکِ خورشیدی بود
نه پرندگان سرودی خواندند
نه جهندگان از حرکت ایستادند
نه ساعت‌های اداری متوقف شد و نه نامه‌ای باز نشده به زبان در آمد
سیزدهمِ آبانِ سال هزار و سیصد و نود و یکِ خورشیدی بود
فریاد زدند کوه‌ها و دشت‌ها و جنگل‌ها و رودها
مردگانِ پراکنده در زمین‌های خاکی
عکس‌های پراکنده بر دیوارها
صداهای به جا مانده در صفحه‌های به جا مانده از سرودها و صحبت‌ها و عشق‌ها و رفاقت‌ها
سیزدهمِ آبانِ سال هزار و سیصد و نود و یکِ خورشیدی بود
جواب کاملا قابلِ پیش‌بینی بود: "خفه شید به شما هیچ ربطی ندارد."
و اصوات را کنترل کردند
و حرکات را کنترل کردند
پرندگان و درندگان و جهندگان و تمامی آنچه در زمین و آسمان و کوه و دشت و دریا بود

ادامه مطلب »


سما اوریاد: بعداً بیا


دیرهنگام آغاز شد
خبر دادند و روز بود
اما
مسلماً شب نبود
با گرزهای خسته بر دوش
با گیس‌های شانه‌نكشیده و خسته از كار اداری
كار بی‌حقوق كار كم‌حقوق
خواب دیدند از پلكان اداره‌جات دولتی بالا می‌روند
شب نبود
روز هم نبود شاید حتا!
پلكان اداره‌جات دولتی
همچون ماران دو سر
روی‌شان چنبره زدند
خواستند در گوششان سرودهای نحس بخوانند
و تاریخ را
با قهقهه
و تكراری وسواس‌گونه بلند بلند بخوانند

ادامه مطلب »


یک شعر از نیلوفر فولادی

باید تنم را تکان ندهم
بشمارم تا بیست
و باز بماند پلک‌هایم؛
تیک گرفته بود و می‌پرید مفاصل منفجره در من
مرا می‌کشیدند
در ترس
در امتداد بارانهای اسیدی
که بسیار خطرناکند

ادامه مطلب »


اسماعیل سراب: شغال افسرده

به تو گفتیم
به حرف نکردی
گفتیم بیا به رنگ گرمی که در گل‌ها گذاشته‌اند
بیا به رودخانه‌ای که آب را به درختان داد
بیا بنشین که فرش انداخته‌ایم و همه‌ی چیزهایی که می‌خواهی در میان‌است
به حرف نکردی
صبحدم پیش از نماز خانه را یله کردی
خودت را به کوچه انداختی
از کوچه فرورفتی در خیابان
بدون لحظه‌ای پشیمانی
از همه‌ی دنیایی که در اختیارت بود
رفتی به آنجا
از آنجا پوزه‌ات را به سمت آسمان بردی
دعا کردی
چیزهایی گفتی که ما نفهمیدیم
انگار آرزو کردی که چنگال درآوری
موی حیوان داشته باشی
آرواره‌ی محکم
وقتی گفتیم تو را به اینها چی غرض؟
به خاک سوخته‌ی زیر پایت فشار آوردی
خودت را به زمین و آسمان زدی که شما از قلمرو‌ ام چی می‌دانید؟
شما از حیوانات دل‌خواهم چی می‌دانید؟

ادامه مطلب »


رسول صحرانورد: در سال‌مرگِ فرخ‌زاد

آنچه که مسلم است تهیۀ میت غیرمسلمان در این کشور در حال حاضر امکان‌پذیر نیست. از طرف دیگر شهر بزرگی مثل تهران با جمعیت حدود 15 میلیون نفر در هر هفته طبق آمار 10 سال قبل حدود 100 جسد مجهول‌الهویه دارد که شهرداری از دور خیابان‌ها جمع‌آوری می‌کند و تحویل پزشکی قانونی می‌دهد. سوال ما این است اگر فقط یک‌دهم این رقم را بین دانشکده‌های پزشکی توزیع می‌کردند در هر سال ما حدود 520 عدد جسد می‌داشتیم که به هر دانشگاه علوم‌پزشکی لااقل 10 جسد می‌رسید و ما دیگر هیچ مشکلی در این زمینه نمی‌داشتیم.

ادامه مطلب »


سما اوریاد: مثل شهری در تبریز

انگار همین دیروز بود که اتفاق افتاد
اما
واقعاً همین دیروز بود که اتفاق افتاد
در یک چشم به هم زدن و باز کردن
نمایان شده بودند
و باز از چشم‌ها پنهان شده بودند
انگار برگشته بودند سرجای خود
در اعماق زمین
اما کسی خبردار نشد
چیزی به زبانِ مردم نیامد
و اداره‌جاتِ تبریز به وقت‌شان به حساب‌ها رسیدگی کردند

ادامه مطلب »


اسماعیل سراب: غلام نبی

بوی دست می‌آید
بوی خونِ دلپذیر از پایش
غلام نبی
شخصِ خوابیده بر دوش برادران
کسی که تا امروز ساعت چهار بعد از ظهر
یکشنبه
مورخ بیست و شش میزان هزار و سیصد و نود و پنج
چون امید در شهر می‌چرخید
او که فضیلت را از اسم خویش به ارث برده‌بود
از بدو امر
آنگاه که پدر چهارزانو نشست و تصمیم گرفت به خوشنامی‌اش
و گفت:
غلام نبی فرزند گرامی‌ام!
تو را سزاوار می‌نامم
پیش از سنجش اعمالت
قبل از آنکه گام برداری
تا آخر
تا سرانجام راهی که طی خواهی‌کرد
من با توام
چون نام‌ات را به خیر یاد کرده‌ام
و کلمه را مؤظف به نگهداری‌ات
کلمه نگهدار تو باشد

ادامه مطلب »


رسول صحرانورد: شبیه ب


تفاق مضحکی افتاده است

اتفاقی نیفتاده است البته

و همین مضحک‌ترش می‌کند

اتفاق نمی‌افتد

اتفاق انداخته می‌شود

چه فکر می‌کند کسی که اتفاق را می‌اندازد؟

کجا می‌اندازد؟

اتفاق نخواهد افتد

اتفاق نخواهد افتاد

اتفاق

همین‌طور روی هوا می‌چرخد

نگاه کن عزیز من

چه اتفاقاتی قرار بود بیفتد و نیفتاد

و همان‌طور روی هوا ماند

همان‌طور روی هوا مانده است

و می‌چرخد

بالای سر ما می‌چرخد

و سر آخر

اگر اتفاق دیگری نیفتاده باشد

نزدیک‌تر می‌آید

روی صورت می‌افتد

مثل هیچ چیز که روی هر چیز دیگری می‌افتد

روی چشم‌ها

روی میز توالت

روی صفحة گوشی

روی هیچ چیز

هیچ چیز می‌افتد

ادامه مطلب »


رسول صحرانورد: پروانه‌ها

پروانه‌ها ریشه دواندند و روییدند و قد کشیدند و جوانه زدند و شکوفه دادند و گل‌پر درآوردند و به پرواز درآمدند
پروانه‌ها داشتند بلند بلند می‌خندیدند، از روی شاخه‌های‌شان بلند، می‌ترکیدند از خنده، می‌خندیدند می‌خندیدند می‌خندیدند و بعد واقعاً ترکیدند بلند، صدا‌ی‌اش خیلی بلند بود، کسی نشنید
ماسید خنده روی لب‌های پروانه‌ها – این شنیدنی نبود و پس من دیدم –
ماسید
انگار یکی در گوش پروانه‌ها خوانده باشد که وقت است بروند عقب
عقب‌تر
ته سالن بایستند کسانی را که به مشایعتِ آن‌ها آمده‌اند
خود مشایعت کنند
پروانه‌ها رفتند ته سالن ایستادند کنار در کسانی را که به مشایعتِ آن‌ها آمده بودند مشایعت کردند واقعاً واقعاً

ادامه مطلب »


شورش نادری‌مقام: تابستانه

تنِ سردِ پیرِ جاکش
داغ شد
بی هیچ سخنی وِری زِری
گرم شد.
مغموم بود هوا وُ ضربِ اضطراب در بدنِ زرد می‌دوید.

ادامه مطلب »


سما اوریاد: پری

كيست بداند و
صدا بزند
تكانت دهد و آرام
پري از روي شانه ات فوت كند پايين
تا فرو بريزي و آگاه شوي
به اينكه هنوز وقت داري
موهايت را بشمري
خاطره ات ياري نميكند
و انگشتانت ترك برداشته
چه كسي به يادش مانده
چندنفر از دوستان‌ ات
چند نفر از خانواده ات
و چند نفر از كساني كه تازه شناختي‌شان
جملگي با لبي گرد شده و خندان
هدايت شده
و منظم
فوت می‌کنند

ادامه مطلب »


اسماعیل سراب: اهمیت قاتل در جامعه

شکستگی بوی گل داده
چرا که از جای شکستگی گل روئیده
شخص ایستاده شده بر سختی‌ها و مشکلات زندگی‌اش
هنگامی که عضو از گردنش خطا خورده
خون داده
از وجودش عرق کرده
و سپس که مور و ملخ خود را انداخته‌اند به محصول انسانی‌اش
تعداد زیادی از خزندگان مفید را یله کرده به دریچه‌ی رگ‌هایش
نعره زده و موجودات بیشتری را خبر کرده
و آن نعره و آن خون جوانه زده
گل کرده
دانه و میوه داده
تا دیگران هم بیایند و دست بردارند از مردن
و از گذاشتن خویش به حالت طبیعی

ادامه مطلب »


قباد فروزنده: زبان مرده‌گان

برای زبانی که خواهد از دست رفت
دیر یا زود
چه کاری برمی آید
از شاعر
جز آن که بنویسد
آخرین شعرها را
در همین زبان
این زبان سرگردان و لعنت شده
تا هم چون کوزه ای بر جای بماند
از تمدنی که
یک روز صبح
آفتاب برآمد و
معلوم شد
مردمان اش
از بزرگ و خرد
انس و پری و جن
سگ و ماهی و پروانه
همه
همه شان
دیگر برنخواهند خاست

ادامه مطلب »


رسول صحرانورد: خاطرات الموت

خلاصه که سر چرخاندیم و دیدیم چیزی نمانده ایست
تکان خوردیم
به خود آمدیم
ترسیدیم
سوال کردیم آخر چه‌طور می‌شود
و خب
شده بود
آن شب نشسته بودیم توی قهوه‌خانة پهلوانی‌ها
و حرف‌های‌مان را تقسیم می‌کردیم
میان چایچی‌ها و عاشیق‌ها و مجری‌های تلویزیون کوچکی که روی یخچال می‌سوخت
درست مثل بخاری که زیر پای‌مان روشن بود

ادامه مطلب »


محمدرضا یار - رکوئیم برای اولین روز چوب لباسی عریان…

باد چرا عریان ست
از کنار این همه چوب لباسی که می گذرد
در خیابان ها.

در خانه ی همسایه
آنقدر لباس نبود که ترجیح دادند
چوب لباسی شان را هیزم کنند
تا گرم بمانند در سوختن خود.

ادامه مطلب »


محمد رضا یار - پایداری حافظه... «نام تابلویی از سالوادور دالی» …

ماهی ها را از داخل تن برداشت
به آکواریوم باز گرداند
فکر کرد چه می شود گفت
به دریا
که در بطری آب بالای تختش گندیده است

ادامه مطلب »


امین خلیلی: فاتح

با بال‌هایی که سایه‌ی خیال‌های کور شده‌اند
به سنگینی و بر فراز عمق افکار
روی رویاهام باش قدم بزن
اگر روزی همین رویا هم تمام شود کجا دیگر روشن است

ادامه مطلب »


اسماعیل سراب: ابوطلحه

آسمان را برای ستاره‌ها آفریده‌اند
و زمین را برای کِشت سبزیجات
زندگی در اصل حرکتی ‌‌است که از جسم سر‌می‌زند
ولی با آن‌هم من فکر می‌کنم دیده‌ام که پیش از آفریدن آسمان
زنان جوانی از مناطق اطراف دور هم جمع شدند تا دست به انتخاب رنگ‌ها بزنند
آن‌ها تعداد کمی بودند
و طوری رنگ‌ها را انتخاب می‌کردند
که عابد در لحظه‌ی دعا دست‌اش را
مثلا اگر می‌گفتیم سبز را نشان‌مان بدهید
سر را نشان‌مان می‌دادند
و یا اگر سرخ و سیاه بنفش می‌گفتیم
اعضای دیگر بدن را نشان‌مان می‌دادند
و این رسمی بود در درک و فهم‌شان
و در اشاره‌کردن‌شان به معنی و مفهوم چیزها

ادامه مطلب »


سما اوریاد: سرانجام

زمین و زمان كه بچرخد
كه هزار سوسك بال‌دار و بی‌‏بال بریزند پایین از شهر
و صدای هزاره‌‏ها دربیاورند
انگار صدای دوستان‌‏ام
«ما همچنان ادامه یافتیم
بی‌محابا جرقه زدیم تمام شد رفت
آن‌چه آغاز كرده بودیم»

ادامه مطلب »


اسماعیل سراب: ماه مبارک رمضان


کله را از زیر میز بیرون کشید، گفت: می‏روی؟
گفتُم: ها.
گفت: نرو من پرنده‌ها را می‌بینم.
وقتی طالبان به چوک رسیدند این پرنده‌ها از روی مجسمه‌های حوض،
حوضِ اسب‌ها واقع در پارک گل‌ها،
پریده‌اند و عنقریب است که به اینجا برسند.
این پرنده‌ها مثل پوست دستی از اندام ما وُ شما که به آتشی نزدیک کرده‌ باشند،
مثل ترسی که همه حیوانات از ما وُ شما دارند،
وقتی به میان گله‌های شان می‌رویم و آن بیچاره‌ها پراکنده می‌شوند،
مثل همین باد که به جای موهای ما روح ما را پراکنده کرده‌است، گریخته‌اند،
و این گریز هم خدا شاهد است که گناهی محسوب نمی‌شود،
چرا که او رحمان وُ رحیم است.

ادامه مطلب »


رسول صحرانورد - برق مرده

یك‌تكه طبیعت زنده
 چه می‌كند
 این‌جا
 زیر پوست من
 
و حال آن كه من خواب بوده‌ام
 در اتاق
 اما نه زیر مهتاب
 وگرنه ترجیحاً در پیشگاه میلیون‌ها ستارۀ مرده‌ای كه
 برگشته‌اند به سمت زمین
 خیره
 میلیون‌ها ستارۀ آسمانی مرده
 ناچار و ترجیحاً
 در جوار یك ستارۀ دریایی نادان

ادامه مطلب »


اسماعیل سراب - مراسمِ افتادن عبدالکریم

او را برای افتادن برپا کرده بودیم
دست‌هایش را می‌دادیم به دست هوا
گردباد را ایجاد می‌کردیم
و کنار می‌رفتیم
یار مهربان, آفتاب درخشنده غروب کرده بود
ملائکه می‌آمدند
صورت‌اش را می‌زدند به زمین
به اجسام سخت
و هرآنچه بتواند آن بینی خدادادی را فروببرد به عمق صورت‌اش
و حال ما به اطراف گودالی بودیم
نورِ زنده‌ی زمانِ حال به خواب رفته بود
نعره می‌زدیم بسوی آسمان

ادامه مطلب »


مهناز یوسفی - ۱۵۷۸ اسفندار ما*

به کجا؟

اشاره به فراموشى تنى که دو پاره‌ی مجزا داشت:

نیمی که دو پاست دهان ندارد و دور می‌شود

نیمی که صورت است حرف می‌زند و دور می‌شود.

اشاره است به معشوقِ برشکفته از گلدان

یک راه، صد ارغوان ِ جدا

صد پنداشت مکیدن از شیر زندگی

بهار بهار بهار صد تابستان

اشاره است به تنی که می‌پنداشت دور از انفجار زبانش به حرف

ادامه مطلب »


اسماعیل سراب: موفقیت‌های جغرافیایی

درهای آویزان کمد به دیوار راه‌پله می‌زنند و باز‌‌‌ ‌کردن را محکم نشان می‌دهند
گوشه‌های فرش تکان می‌خورند/ در میان موش‌ها تعدادی گرسنه اند
غذا فرق می‌کند/ سوسک‌ها و مگس‌ها فرق می‌کند
پشه‌های زباله‌ها پشه‌های زباله‌ها نیستند
حشرات خزندگان اند
مارهای بلندی هستند
عقرب زیر رختخواب هستند
چیزهای دیگری هستند

ادامه مطلب »


مه‏ناز یوسفی: تاریخ‌خانه

از سر، شروع کامل قلب ابو‌حرام
رشد دو گوش مهلک که با دو سوراخ می خزد
از سر، طناب تافته‌ای پستوی حافظه
رشد دو سوراخ مهلک که از دو گوش می خزد
از سر به تیغ     از صف به تیغ     از سر به صف
رشد گیاه مهلکی که از دو سوراخ گوش می خزد
وقتی که کله‌ها از قیر مملواند
وقتی که قیرها ملاته می کشند
از سر به پیچِ چندشِ خشمِ خزنده ها، آرواره ها
قنداق های کر، آشوب های گوش، تام تومی ها
لابدانه ها
سربازخانه ها
تاریک خانه ها    سربازخانه ها

ادامه مطلب »


سما اوریاد: یک دهه

دویدم

با

دیوهایی که کاووس

وعده داده بود از مازندران بیاورد

اما دیوها

که توی صف بانک

داشتند چک می‌کشیدند
...

ادامه مطلب »


سما اوریاد: روزی روزگاری

روزی بارانی
یا آفتابی،
فرقی نمی‌کند
اما خون
که لای هزاران انگشتِ بوسه‌زن بر صبح         خشکید
بر نشانِ سایه‌های پیرِ سربریده
خواهد ماسید
خواهد ماسید بوی جزغاله شدنِ سرهایی درونِ خانه
یا روی خاک
یا حتا آویزان از شاخه‌‌ی درختی در روستایی
کسی چه میداند

ادامه مطلب »


قباد فروزنده: سفرنامه‌ی فلکی

مزرعی پهناور
با تابلویی بر دروازه‌اش که
روی آن نوشته‌اند
مزرعِ
سبزِ
فلک
و زیر آن بشارت داده‌اند به
روزی که
ما
قدم می‌زنیم روی جاده‌ها
روی جاده‌هایی که
در میان دشت‌ها گم شده است
در میان دشت‌ها و
برفِ سرخ سنگینی که
خواهد بارید

ادامه مطلب »


سما اوریاد: خواب‌نامه

تمام نشانی‌ها دقیق اند
تمام علامت‌ها
ما گم کرده‌ایم و پیدا کرده‌ایم
چیزی را که درون دستان‌مان نبوده است هرگز
و خانه‌ای درکار نخواهد بود
هرگز وجود نخواهد داشت
این خیابان
چرا که قبرستانی گمنام
چرا که سرهایی انگار بی‌چشم
خیره به ما

ادامه مطلب »


سما اوریاد: ...

وقتی برسد
لحظه‌ای که وارد شوم به خانه‌ی معشوق
و معشوقِ منتظر با کتف‌های از هم واشده
با خوره‌هایی روی اندام‌اش
که می‌لولند و سکوت می‌کنند
حتا وقتی
که می‌خواهم دست دراز کنم
و ناله کنم رو به معشوق با کتف‌های از هم واشده‌اش
: بمان و ترک‌ام نکن
بمان و بگذار برسم قبل از آن که رسیده باشم
بگذار در دهان‌ام بچرخانم دندان‌های‌ام را که بی‌مصرف مانده‌اند

ادامه مطلب »


سما اوریاد: دخمه

مکث می‌کند
سال‌ها
روبه‌روی رودخانه‌ای عمیق
می خواهد رودخانه را بشکافد
وارد شود و بعد
رودخانه را ببندد
انگار آینه‌ای را به آینه‌ای دیگر نزدیک کرده باشد
و به سرعت فراموش شود

ادامه مطلب »


علی سطوتی قلعه: در بهار

نگه‌ام داری
توی سرت نگه‌ام داری و
نگذاری بشنوم
برای من نگذاری
آواز چاوشی‌خوانی را که
به استقبال بهار رفته است

ادامه مطلب »


سما اوریاد: ...

دستگاهی درحالِ ابداع شدن
دستگاهی از کلمه‌های مرکب
خارج از ادراک ما
تهی از معنا و مفهوم و ارجاع و زندگی
ما، بعد از ابداع و گریه به حالِ خودمان، بی هیچ تشابهی می‌رویم به کناره‌های دیوار می‌چسبیم
و فکر می‌کنیم سال‌هاست می‌لرزد اینجا
سال‌هاست ما جزئی جداناپذیر از دیواریم
خیره به دستگاه

ادامه مطلب »


سعید ملک: روجا

قندی که کله‌هایش تسکین است
شاخه‌هایش تسکین است
حبه‌هایش تسکین است
در هوای اتاق مذاب می‌شود
می‌ریزد لای ترک دیوارها، بخار می‌شود
روی پوست سقف می‌چسبد
ای قند اندوه ساز !
ما هر شب روی نوار زلزله می‌خوابیم
روی نوار سقف‌های بلند
روی نوار دست‌های کوتاه
ای اندوه نبات‌خیز!
ما هر شب روی نوار نقاله می‌خوابیم
من مصرفی‌ام، جان می‌دهم برای قیچی برای کلنگ
مرا افتتاح کن

ادامه مطلب »


رزا جمالی: سرخس


هفت طبقه بودم گیاهی مخصوص به تن داشتم؛ در جشنی شبیه مراسم ختم شرکت کرده بودم
سنگ بر پیشانی برگشتم؛ بر سرزمین مادری‌ام باردیگر نگریستم و گریستم
پدرم سیمرغ بود؛ مادرم الهه‌ای بی‌تاب درشوش وُ هگمتانه وُ مقبره‌ی مردخای
وَ خدا با من بود
این چشم‌ها دوربین من شده‌اند در تاریکی محض‌، مطلق
و من اسطوره‌ی گُنگِ برخورد قاشق‌ها با چنگال بوده‌ام در لحظه‌ی شام
ایزد بانوی بزرگ‌راه نواب من‌ام‌، به قبرستان می‌روم
در منتهی‌الیه‌ی شرقی این شهر
این که مطلق باریده بر فرق سرت‌، این چیست؟ این پلشتیِ آرام چیست ؟ به چه می‌ماند؟ چیست؟

ادامه مطلب »


علی اسدالهی:رسوفیل

در آن سبیلِ ابلیسْ ترسانِ همایونی، در رفته از بنا گوش و دارالخلافه‌ی ناصری
در آن دو شاخ مجعد بر لب، که نقاره‌چیان میانه‌اش می‌رقصیدند و نقل می‌ریختند
دور شدن‌ام از جمعیت را چه کسی می‌دید؟
با تکه‌های فروریخته از پوست
چونان خشتهای نحیف بهارستان
وقتی که دو توپ بر صورت و پهلویم خالی کردند

ادامه مطلب »


سماء اوریاد:مقهور

به رضا دانشور


برای یکبار هم شده باید گریخت
سنگی را بدست گرفت
لیس زد
و به سانِ جانوری موذی زنده ماند.
آن کس که از روبرو هیچ خم نشده،
آن کسی که هیچ وقت خم نشده،
همان کسی که سنگ را لیس زد
اما نگریخت

ادامه مطلب »


سعید ملک: بره

شک کن به مستی آن‌گاه که آب است
آن‌گاه که در حباب گره می‌خورد به سطح می‌رسد در جسد محو یک لب از هم می‌پاشد
شک کن به مستی آن‌گاه که آتش است
آن‌گاه که مستقیم به استخوانها حمله می‌کند پوک می‌کند زانوها را خالی می‌کند
مایعات غلیظ مفصلی را در طول ران در طول لگن در طول تیره‌ی پشت به هم می‌کوبد

ادامه مطلب »


مهناز یوسفی: سگ‌ها به خیابان برگشتند

چند لکه‌ی سفید از آسمان به سمت ما روانه می‌شود
تفاوتی ندارد با چند قوی سفید که از آسمان روانه می‌شود
چند قوی سفید از آسمان به سمت ما روانه می‌شود
حتا وقتی تفاوتی ندارد با لکه‌های سفید
تفاوتی ندارد با چند کلاغ سیاه که از آسمان روانه می‌شود
وقتی تنها لکه‌های سفید از آسمان به سمت ما روانه می‌شود

ادامه مطلب »


کسرا صدیق:سنبه

و این بود بسته شدن درها و بعد فضایی که از هیچ کجا نیامده بود
به تو فکر می‌کنم و دست می‌کشم روی شلوارم تووی اتوبوس‌های دروازه دولت
به تو که انداختی‌یم از پشت ِیک روز بلند روی سنگفرش‌های خیابان ِسپاه
به تو که هر روز می‌ایستی همانجا زیر همان حجره و دست‌هات را لیس میزنی و می‌گویی تمام تمام
به خسرو
به علف‌هایی که توی بهمن پیچیده شد آن سال ِخشک کف زاینده رود و دود شد در شبی خشک مثل گلو

ادامه مطلب »


رزا جمالی: دراز‌آویز تزئینی

روز بدی بود
ما ساکنانِ منطقه‌ای بودیم که ساکنانِ گیج وُ گول‌اش را نمی‌شناختیم
ساختارِ نحویِ خیابان‌هایی که مسلسل می‌شد
آسیب‌شناسیِ میدان‌هایی که می‌پیچید
غلط‌خوانی فرستنده‌هایی که غبار گرفته بود
دوباره‌خوانی گیرنده‌هایی که اصلن نمی‌گرفت
در پرسپکتیوِ شهر گم بود هر چه نوشته بودم وُ خط زده بودم
ساختار نحوی جملات در هم ریخته بود، لکه‌گیری می‌خواست
گوینده خواب‌اش می‌آمد، من منتشر نمی‌کردم
ژورنالیست‌ها خمیازه کشیده بودند یک لحظه پیش انگار در قوطیِ کنسرو
فیلم‌سازی از سواحل قناری آمده بود دست می‌داد با من
از طوطی‌ها عکس می‌گرفت وُ مارک خط چشم‌ام را می‌پرسید.

ادامه مطلب »


سماء اوریاد:دعای باران

بهرحال که می‌رویم روی بام
کافکا بخوانیم، بودلر بخوانیم،
به سرعت بام را بدل کنیم به لبه‌ای
و مطمئن نباشیم روزی خواهد گذشت دسته‌ای از پرندگان و جهندگان
بر بالینِ حزین‌مان.

ادامه مطلب »


سعید ملک:شیشه

آوای برخاسته‌‌ی رز از درون سپیده‌دمان، از پشت شیشه‌ خواناتر است
تأثیر مخّرب خاکستری بر بخش‌های رقیق مغز
چشم‌های خاکستری ِ لاجورد، از پشت شیشه‌ خواناتر است
از شمال به قره‌قاج؛ از جنوب به قره‌قاج؛ دست مرا بگير قره‌قاج!
قلوه‌ها‌ی درشتِ سنگ، از پشت شیشه خواناتر است
توده‌ی ناپدیدِ آتش در سنگ
سنگِ مادر، سنگِ دل‌خون، از پشت شیشه‌ خواناتر است

ادامه مطلب »


علی اسدالهی:برای رضا جاوید

گفتم خداحافظ
و دویدم میان شب
وقتی ستاره‌ها چون حباب بر پوست قیر آلودم میترکیدند
وقتی پدرام
انگشتهای سوخته‌اش را در زیر سیگاری تکاند
و برادر ما خیلی وقت است منفجر شده‌ایم را سعدی گفت
رضا
همینطور که کنارم میدوید، داشت سیگار میپیچید
ایستاد و کبریت زد
من اما باید ادامه می‌دادم

ادامه مطلب »


سما اوریاد: فرو

اقیانوس برای او کم است
با پیشانیِ کوتاه‌تر از انگشتِ اشاره‌اش
بازخواهد گفت
آمده تکه‌های بریده‌اش را بازپس بگیرد و
در اعماق دریا
دو نیم شود

ادامه مطلب »


سهند آقایی:منظومه‌ی انقلاب

سیبِ رسیده می‌افتد از حرف از دهنت‌
وقتی به پشتِ گوش می‌کشی با دست
دیبای گلّه‌ی آهو رمیده تا سرِکوه
پروازِ خرمنِ مهتاب رفته تا تهِ دشت
امّا
لطفن
چشم‌های مرا با چنگال
وقتی که قرار است شام بخورم
بیرون نیاور ای بشقابِ کثیف!

ادامه مطلب »


سما اوریاد: ...

کهولت نبود کشاندَت عقب
که چراغ را به سانِ شمعی با دو انگشت
خاموش کردی
روز تلنبار شد
بر گودیِ شانه‌ات.

ادامه مطلب »


علی اسدالهی:میدان بهمن

نوشته بود
دی گذشت و روز دیگر شد
بهار آمده به زرع و نشاط
عبور نهر است و بانگ خوش هَزار
اگر که رانش را
به نرمی ‌بدَری با دندان
اگر بخندی و دو بچه خرس
مویه‌کنان در دهان سمیرم‌ات
نوشته بود

ادامه مطلب »


سما اوریاد:تبعید

اما چه شد صبوری نکردی
بزنی پیشانی‌ات را خمیده به خط کشیِ چهارراه استانبول
و فکر کنی این هم قصه ای دیگر
یکبار به پیشانی‌ات امر کن
بکش خودت را توی کوچه‌ی آخر بگو می‌ایستم
انکه رفته به زودی بازهم می‌رود
انکه نرفته یکروز می‌ایستد

ادامه مطلب »


حسین ایمانیان:آفتاب‌کاران

یک خوابِ چاهیِ بادکرده زِ دست ‌وُ بند، یاد کرده از صفِ کِش‌های پَسّ‌ِ وَند، آوَندهای فرورفته در دَخل وُ دُخول در چاه‌های راز، دست‌بند‌هایِ دخیل وُ الا یا سَرهایِ سبز وُ سربند‌هایِ ثار، با گِره‌های تازه‌کور، پیچیده‌ بر سرگیجه وُ مُهرِ قدیسْ مَدونا ـ‌‌ مام، لُخت که یله داده بر سربند‌های تازه‌گره بر سرهایِ سَرد، سَرهای ناکوک وُ خِنگِ دَونگ‌ها که تابه‌تا با گوش‌های تیز، نکته به نکته ریزِ ریز بچکد خونِ گُل، خِلط در نُخاعِ شتر وُ عطر پشکل‌های‌ِ مُفید وُ تازه‌معطر بر فلاتِ میان‌دَر‌گرفته بر کوه‌هایِ هیچ

ادامه مطلب »


سما اوریاد: یورش

در کمین‌اند
آمدند
و دیر می‌روند
در چشمان‌شان آینه‌های شکسته پیدا است
منعکس می‌کنند
خواب‌های‌مان را
می‌گیرند مدام رد خواب‌های‌مان را
(رد خواب‌های‌مان را نگرفتیم
رد بیداری‌مان را نگرفتیم
رد ردهای‌مان را رد کردیم)

ادامه مطلب »


سوده نگین‌تاج: بگو که پیش می‌آید


به جای مانده در من بوسه‌های ˏخفن
و یک معلم روسی که هی گشت می‌زند و وید می‌زند و ازسرور غمگین‌تر است
به جای مانده در من مواردˏ کیهانیˏضایع
و تو
خواهر همه را گاییده در اردیبهشتˏ هر سال
به من بگو زندگی‌ات را در آسمان از سر گرفته‌ای
بگو که فرماندهی کرانه‌ها را گرفته‌ای برای خودت
بگو که تخم‌های خورشید تنها و بی‌انتهاست

ادامه مطلب »


حسین ایمانیان:برگشت


می‌شود برگشت
می‌شود ستاره‌ها را یکی‌یکی لگد کرد و گشت
می‌توان برعکسِ عمودهایی که نصفت می‌کنند
می‌شود برعکسْ همه‌ي آسفالت‌های زیرِ لگدهایت را عقب‌عقب گشت
فیلم را عقب برگشت
دوباره یکی‌یکی بوسیدت وُ از نو هی به خیره‌هات خندید
دوباره از شیبِ سینه‌هات چکید و
خوابت گرفته است
می‌توان نصف شد

ادامه مطلب »


علی اسداللهی:مارلبورو

از آن سیگار پایه بلند چه یادت هست؟
آنکه به عیش دود کردیم
آنکه در میانه‌هاش
چشمهایت را در مشت گرفتی و گریستی
چنان که آسمان
ابر را به چنگ گیرد در هنگامه‌ی باران
چنان که با دو چشم در دست
بنگری به جهان
به خیابان
به دو گودالِ تاریک بر صورت
وَ چشمهایت را بگذاری رو به روی هم وُ خیره شوی

ادامه مطلب »


سما اوریاد: آغاز

گفتی جمعیت
با دست‌های خیس توی جیب‌ات
گفتی جمعیت
با حرکت لغزنده‌ی پا روی پا
به حرف درآمده‌‌ای خوب می‌شد از سوراخِ دست‌های‌ات دید
همان‌هایی که می‌شد همین‌طور به‌شان خیره ماند
همین‌طور فکر کرد

ادامه مطلب »


سوده نگین‌تاج: و تظاهر کنی به ایستادگی

سرسره را گرفته‌ای از پشت و فکر می‌کنی مادرت را گرفته‌ای از پشت
و ساک‌ات را
لاک‌ات را
چشم‌بندˏ سرخ‌ات را
بلیت ˏاتوبوس را
همه را
همه را ول کرده‌ای و رفته‌ای

ادامه مطلب »


سعیده کشاورزی: در خیزش عذاب


به شکلِ عملن خنده‌ را دور ریختن
به شکلِ عملن نفرت را با اصواتِ بریده اَدا
به شکلِ تصادفن در بغل‌ات روزهایی را خصوصی گذاشتم آمدم شیراز
با افشای خصوصیِ زیپ‌-چسب‌ها، زیپ-گره‌‌های کور، گره‌ پروانه‌ای، گرهِ افسار
متلاشی‌؛ غلتنده در معاشرتِ آخرین شبِ توامان
متلاشی‌؛ در خاب‌های لعنت‌شده‌ی کابوس
متلاشی بُریدم از روزهای ریخته با درجِ داغ بر پیشانیِ بلند

ادامه مطلب »


سما اوریاد: نمی‌شود نوشت


کسی که بخواهد کسی که تاریک‌ها تعقیب‌وار که تاریک‌ها دنبال‌اش یا او به دنبال‌شان تا دم گوش‌اش ملال‌انگیز اما کسی که بخواهد می‌نویسد
کافی است یک قدم آن‌طرف‌تر رفت میدان نزدیک است همه چیز نزدیک است برای دیدن کسانی که شبیه خودش می‌شوند و نمی‌شوند، شبیه خودش دارند رد می‌شوند کسانی با عینک‌های هم‌شکل ریخت‌های بوهای تخیلات معطوف به هم با کتانی‌های آه کتانی‌های آشنایی که پای تو هم هست ببین چه قدر نزدیک و کینه‌توز شبیهی که نمی‌خواهی و هستی که کسانی که نمی‌خواهی هرلحظه درت دور میدان نزدیک است میدان هم همان میدانی است که آن‌طرف‌تر یا شاید هم این‌طرف‌تر رد شده بود یا خواهی شد این‌جا آری این‌جا ذرات در هم می‌لولند منعکس به هم

ادامه مطلب »


سعید ملک: شاهین شهر

ما چند احتمال کوچک بودیم زیر آسمان شاهین‌شهر
تخم یا جن بودیم یا سگ
یک روز آن‌قدر سربه‌سر تیله‌های آبی چشمهای بابک گذاشتیم
که درست از وسط آن تیله‌های معصوم، کله‌ی قرمز یک تب‌خال در‌آمد
ما انگشتمان را بی‌دلیل در آن تب‌خال قرمز چرخاندیم
افسانه آن گوشه ريزريز مي‌خنديد
به همین نسبت، در خدایان نیز کرمی هست
در خرس‌ها، در سرفه‌ها، در رودخانه‌های خشکِ خانه‌ها کرمی هست

ادامه مطلب »


سما اوریاد: یک اشاره کافی است

یک اشاره‌ی کوچک یک اشاره‌ی انگشت یک اشاره‌ی چشم یک اشاره از پشت
یک اشاره‌ی چشم برای او، او که از اشکال درون آینه می‌گریزد و در را با تکانی مضطرب می‌بندد غم‌اش نگیرد که اصلن غم برای چه غیر مفید است برای نمره چشم‌هاش و جای خالی موهاش و لب‌خند بیمار روی لب‌هاش را کسی نباید ببیند هرگز و درهیچ جهت چشم‌هاش افقی است که تا سرِ انگشت و کمی آن‌طرف‌تر را احاطه کرده‌اند فقط و صدا وایْ صدای تاراق توروقِ آرواره‌ها با انگشت‌های شاد و شنگول که موهبتی است همین برای آدمی که ریزریز و محتوم ذوب می‌شود به عقب به گذشته‌ای که در آینده مخفی است و نیست کسی بپراند اشاره‌ها را یک‌ریز نیایند به سمت آدمی که آن‌جا نشسته خنثی روزش را حرام کرده بی آن که بداند اشاره تنها اشاره‌ای کافی است

ادامه مطلب »


سوده نگین‌تاج: بچه‌های هموفیلی

تو می‌دانستی سقوط شبیه سکسکه پرت‌ات می‌کند توی زباله‌ها
پرت‌ات می‌کند توی فیروزه‌ها/فریزشده‌ها/مرده‌ها
پرت‌ات می‌کند توی قاب‌های شکلاتی ارزان‌قیمت
و مدفوع‌هایی که مسافر‌ها آخر هفته چال کرده‌اند کنار جاده‌ی قصر قمشه
تو می‌دانستی سقوط مادرهر پرنده هر چرنده هر مادر‌به‌خطایی را خواهد گایید
دیده بودی آفتاب را که جوینت زده رسیده بود تا باتلاق کنار اتوبان
و زنده‌زنده صدایت می‌کرد
و فکر کردی سقوط با سقوط فرقی ندارد اصلن

ادامه مطلب »


حسین ایمانیان:دادگستری

حالم خرابه‌های کویری حالم پوست‌های چروکیده‌ای است که توی هم فرومی‌شوند و مغز می‌شوند برات
حالم از فعل‌های منفی لعنتی از هرچه نون هرچه به دندان گرفته‌ای به دندان گرفته‌ای مثل سگی چند فعل منفی نون‌دار سگی

ادامه مطلب »


حسین ایمانیان: پدر

تکان به عربده‌ی خاک‌ها                                     خاک‌وُ‌خُل‌ها                                     تکان به کفل‌های چارتکه‌ی قهوه‌ای‌های سیاه اسب‌های می‌دوند دست می‌دوند توُ موهات اسب می‌دوانند نگات عینِ اسب‌های هم‌جنس‌گرای پیش‌برنده‌ی گاری                                     تکان بده کاری کن انگ بزن به گاری تف کن به گاری‌چی از اسب عینِ اسب دویدن دست بکش دست بکش توُ موهام خوابم کن انگ بزن تف کن تفنگت را تیز کن آماده شو بُکن حتا به هم‌جنس‌های بوگندوی پرموی بُکن هم‌جنس‌هایت را هم بُکن هرچه خودت خواستی هرچه برای گاری برای کاری به من نداشته باش بُکن آن‌قدر بُکن که از توی زائده‌ات رد شوی شلیک شوی توُی لوله‌ها توُی تفنگ‌های مؤنثِ داغ

ادامه مطلب »


علی اسداللهی:اِس.اُ.اِس

اس.اُ.اس
این است شکستن آوند
در اندام چوبین ستون.
تکرارِ "کمک"
با حروفِ مقطع
چینی.
برخاستنِ هیولاییِ خاک
در هنگامه‌ی ریزشِ سقف.
13 سر، 13 کلاه ایمنی بودند
13 دهان
13 رد سیاه

ادامه مطلب »


رضا سیروان: تخت فولاد

زیرا یله‌ی شفایی
زیرا آن النگوی دو تای نقره را با بطالتی در خور بوسه از دایرگی درآوردی
و دست‌های درباره‌ی‌شان را آویختی کنج آن انباری لوچ
زیرا در آن روز‌های هوشده در تقویم
ماهرانه سنگی در قلب را پیشواز رفتی
با دو شیب دو جادوی بی‌تاکید که شرحه در گلو می‌ایستند و صدایی می‌سازند که هفت پله بر دهان بالا می‌رود تا موزاییکی لق زیر جمله‌ها بگذارد

ادامه مطلب »


حسین ایمانیان:فمينيسمِ راديکال

زن سرآغازشدن
زن زن‌شدن از زن شدن
زن آن‌جاست با خانواده‌اش زنده‌گي مي‌کند
زنانه نيست زن نيست چيزي براي سرآغازشدن
فرورفتن نيست از زن شدن نيست زن نيست
معشوق نيست از شدن از زن شدن از سعيده شدن نيست
زن يک قمارْ حتا يک قمارِ باخت‌باختِ باشي وُ نباشي هم نيست

ادامه مطلب »


سما خسروی اوریاد: ...

مثل صدای امواج دریا که پخش می‌شود از اتاق کناری
آرام ته می‌نشیند چیزی درون من
و تو باید جواب بدهی به این حس
به من
که نه غمگین‌ام
نه افسرده است
نه بی‌خیال

ادامه مطلب »


حسین ایمانیان:عصبانيت

عصبانيت

قدِ شعرهايِ رفيقم آرش
قدِ تبر وقتي با لب‌هاي کاملن خشک فرود بيايي روي گلو روي پستان‌هاي گلوله‌هايِ سفتِ برف قدِ تفاوتِ نسبتن زيادِ خر با يابو تفاوتِ جالبِ بويِ خيس مي‌شود بينِ پات با بويِ خوابيدني هولناک بر سينه بر برف‌هايِ بهمن‌ماهِ سردِ پهلوهات قدِ تفاوتي که دوست با چشم‌هاي عجيبِ تو دارد قدِ وقتي با لب‌هاي کاملن خشک تتمه‌ي تهِ گلو را بدري از فرياد تُف کني به تفاوتِ يک آجر با چهره‌ي ماه تُف کني ...

ادامه مطلب »


سوده نگین‌تاج: سپاس‌گزاری کرده‌ای از خودت آیا

به یاد داری خودت را
شنبه سی‌ام شهریور  با زانوهای خشک‌شده
ولوشده در لباس بیماران
با نارس
با سمیرا
با چند نفر دیگر که چراغ قوه می‌تابیدند به دکه‌ی طلائی نبش همت
با رنج مرده‌شده‌ات که سوار بر موتور از کنارت رد شد
با سر مرده‌ی دوست‌ات که گیر کرده بود در لولای ماشین،
 می‌خندید و هیچ نبود

ادامه مطلب »


سهند آقایی:توی همین کتابخانه که از خواب می‌پرید

امروز
اذانِ مغربِ این مزار می‌گیرد
زمین هزاره می‌بافد
دریا
هزار توریِ نرگس
ستاره می‌گیرد

ادامه مطلب »


سهند آقایی:اره

از من به تمامِ تحولاتی که از سوی نخبگانِ جامعه
از من به تمامِ نخبگانِ جامعه
تحلیلتان احتمالن درست است خانم!
کرواتتان چقدر قشنگ است آقا!
دختری که قابلِ تفکیک نیست
تحتِ تاثیرِ شاعری بزرگ
و کمی خون برای تابوتش...

ادامه مطلب »


سعید ملک:ناف

ناف‌ها چشم‌های جذابی دارند
چشم‌های جذابِ بی‌دفاع
صورت‌های گردِ معصومی که آدمی‌زاد وسوسه می‌شود
دست زیر چانه‌اش بزند
محو شود در این سوراخ جذاب
ناف‌ها سوراخ‌های زبان بسته‌اند
سوراخ‌های محروم
سوراخ‌های درمانده که راه به هیچ کجا نبرده‌اند
سوراخ‌های‌‌ حقیقی آدم با خاطره‌های مادرزاد

ادامه مطلب »


سماء خسروی اوریاد:صدا که می‌کنی

صدا که می‌کنی
سنگی می‌شوم ته اقیانوس
و تنها دوستانم باکتری‌های بی‌هوازی‌اند
و سطح آب،رویایی دوپهلوست برایمان
وقتی صدا می‌کنی
رگهام در هم متلاشی می‌شوند
و تنها به یک کلمه
یک کلمه که بالای تختم آویزان است

ادامه مطلب »


سعید ملک:اختلال

ک کوه من یک کوه تو و در میان هزار هزار دره پیچیده بود
من آتش به پا کردم، تو دور آن چرخیدی
دره پایین کشید خودش را از میان بس که چرخیدی
رفت تا کوه از میان
هزار‌هزار هوا برداشت گذاشت دست مرا در دست‌های تو
دیگر دستی نمانده‌بود در میان
هیچ خوابی حرام نمی‌شود فقط از پهلویی به پهلویی دیگر جابه‌جا می‌شود

ادامه مطلب »


سعید ملک:فرهنگ فشرده

زبان، چرب می‌شود بسته می‌شود باز می‌شود دراز می‌شود
زبان، زبر است
زبل می‌شود
زجاج است
زحل می‌شود
زبان، شقیقه‌ای‌ست که می‌زند به آب
به خانه می‌زند
قلب او تند می‌زند
...

ادامه مطلب »


نورا لک: بُق

دو:
استخوان‌هام را تراشیده‌ای!
هم نازک نی و هم درشت نی!
به شکل فلوتی سحر‌آمیز،
آنچنان که مارگیران هندی
بر درگاه معبدی بودایی، برهمایی
دم درآن میدمند
و مسیحی ساکسیفون به دست از آن بیرون می جهد و ُ ...

ادامه مطلب »


سوده‌ نگین‌تاج: چیزی نیست

وارونه بایستد
با قرار قبلی بایستد
فوق‌العاده، شبیه‌ یک بالرین روی نوک پا بایستد روبه‌رویت
عادی، شبیه فلاکت خیلی عادی بایستد روبه‌رویت
له شدن انگشت چند هزارکارگر لای چرخ دنده‌های صنعت بایستد روبه‌رویت
خفقان بایستد روبه‌رویت

ادامه مطلب »


سوده‌ نگین‌تاج: چیزی نیست

وارونه بایستد
با قرار قبلی بایستد
فوق‌العاده، شبیه‌ یک بالرین روی نوک پا بایستد روبه‌رویت
عادی، شبیه فلاکت خیلی عادی بایستد روبه‌رویت
له شدن انگشت چند هزارکارگر لای چرخ دنده‌های صنعت بایستد روبه‌رویت
خفقان بایستد روبه‌رویت

ادامه مطلب »


نادر تکین و احسان احمدی: تورنمنت

نور قرمزی كه مخصوصن شب‌ها در گلو داشت ما را بر این داشت دست از كار بكشیم
دیگران به ما پیوستند كارخانه‌ها تعطیل شد
می رقصیدیم میان رقص نورهای قرمز با صورت‌هایی پانسمان‌شده كه رویای بهبودی را از یاد برده بودند
تازه‌واردها دیگر بخشی از ما بودند بخشی از شهری كه به رقص درآمده بود
اصلن این شهر پیش از آن نور قرمز در گلو یك توالت بین راهی بود

ادامه مطلب »


رضا سیروان: سالسا

چند روز تمام تویی کرد
حرف‌هام از گوشش بیرون می‌ریخت و از گوشواره‌ها چکه می‌کرد
رفتم توی تیریپ غم
اول بدل‌کار خرناس پیرمردی مرده شدم
بعد سرراه مست کردم با بوی باگتی که که دست‌هام از آرنج پهن بودند لاش
سر آخر نامه‌ی الکل شدم از دهان به مثانه

ادامه مطلب »


احسان احمدی و نادر تکین: بچه‌واکسی‌ها

روی بلیت‌ها زمان مشخصی آورده بودند
پرده باز شد در حالی كه بازیگران جملگی لبخند می زدند و غلت می خوردند روی خونی كهنه
تماشاچیان به تپه‌ها می‌گریختند هر لحظه چون رمه‌ها و خون‌های جوان بر لباس‌هایشان جوانه می‌زد زمانی كه نمایش هر لحظه جمعیتی عظیم‌تر را خطاب می‌كرد
دست‌های مرده تكان می‌خوردند و جایی را نشان می‌دادند كه البته از دیدرس خارج بود نشان می‌دادند می‌افتادند

ادامه مطلب »


نادر تکین: قلعه

یافتیم آن‌چه را می‌بایست
در ویرانه‌های به‌جامانده از آن قلعه‌ی ویران به اعماق اقیانوس          به جامانده
چنان تو گویی ارواح شهر سدوم جملگی تالار اصلی را به اشغال خود درآورده بودند
پاگردهای منتهی به طاق تالار ضیافت سربازان نیم‌تن انسان  نیم‌تن تمساح
نشان نداشت به حیات پری دریایی          مگر تصوری به نسل‌کشی وی و سایرین
ابتدا بابای دریا را درآورده بودند لابد

ادامه مطلب »


نادر تکین:

کو سکویی که بر فراز آن نشستیم آن روز کو؟
دوست‌مان که واقعنی پرت می‌شد هی دورتر از دیدمان هی
علی‌اصغر؟ یادت نیس؟
طوری داد می‌زدی که دوست‌مان جنازگی را در هوا پذیرفت پیش از آن‌که در زمین بپذیرد مرگ مگر عنصری نپذیرفتنی بوده هیچ وقت بین‌مان؟ یادت نیس؟

ادامه مطلب »


حمید محمدی: کله‌های عزیزم

در يكي از همان  سال‌هایی كه گذشت می‌ديد كله‌های عزيز با موهای زرد مجعد به عقب برمی‌گردند 
بر می‌گشت در خودش با شرافتی حيوانی، به سال‌هايی كه می‌گذرد خو می‌گرفت
واين همه جراحتی كهنه بود در اعماق ذهنش، در اعماق عزلتش
که از هول در خشمي خفته ذره‌ذره ترك برداشت

ادامه مطلب »


سحر بیانی: دو شعر

ناگهان زنی نیستم که‌ دیروز بود
در قلبم یخ زده‌ام
در سرزنش‌ها پنهانم
و هنوز باور دارم که‌چیزی اشتباه‌ بوده‌ است
بسیار دورتر از آن‌جا که‌ هستم، ایستاده‌ام
آن سایه‌ای که‌رویِ زمین می‌کشیدم، کور شده، با من نیست...

ادامه مطلب »


حمید محمدی: حیرانی

هر کدام از اشخاص در برابر دیدگان حضار از سمتی به سمت دیگر رژه می‌رود
تا‌هانی و ماندانا چیزی در هیئت جهش یافته‌ای کور، لولیده در آغوش هم، سمت حضار پیش آمدند در حالی که در پی هم، یک‌دیگر را لمس می‌کنند
آن‌گاه وقتی گریه می‌کردند از چشم‌هایشان چرکی آب‌گونه آمیخته از مولکول‌های مریض بر روی زردشان جاری شد        
 سپس پشت به حضار عشق‌بازی می‌کنند       
اشخاص شهادت داده‌اند

ادامه مطلب »


سوده نگین‌تاج: لال‌بازی

ستاره‌های چندش‌آور
وقتی گرسنه با لباس سفید خیانت می‌کنی نگاهت می‌کنند
وقتی عاشقانه برادرت را با سنگ‌های یشم توی گودال می‌ریزی
با نگاه‌های مناسب وارسی‌ات می‌کنند
و انگشت‌های لاغرشان را توی شانه‌ات فرو می‌کنند و تکانت می‌دهند تا به زندگی عادی‌ات برگردی

ادامه مطلب »


بهزاد مرسلی: خارپشت

پهلوی دنیای شنی‌ام تنفس می‌کردم. روزنامه‌های پیچیده به دیار بادهای نورانی از اندامِ قهوه‌ایِ سوخته‌ی میز، قهوه‌ای سوخته‌ای به پایین گناهم هبوط می‌کند.
و پلک‌های حرف‌های آدم‌های مشکوک اطرافم که با دستمال بعضی از زنان بهم می‌خورد      بهم می‌خورد
لخته‌های صدای گنجشک‌های لرزان از اندام پشت پنجره می‌گذشت. پیاده‌ها در صف‌های خشکِ اشباح ِاندازه‌گیر انتظار مرگ آخرم را شماره می‌گرفتند

ادامه مطلب »


مجید یگانه:

مشتی که بالا نیست              در ساعت پنج عصر
ساعت 5 بود              و در تمامی ساحت‌ها              کانابیس
بر تمامی دنیا              در ساعتِ 5 ِ فلان...


دهش ژنریک:
فلان کتاب یا فلان نویسنده در پرواز است.

ادامه مطلب »


مجید یگانه:

بدن ثروت‌مندانه‌ات را ببر، عزیزم، با آن مادام بواری ِ مادرگونه‌ات. بیماری روانی من، عزیزم، شکل متنوعی است. روان‌ـ‌گاوم روی آن کاناپه مقـعدش را دسته‌بندی کرد و هر دوی ما اسارتیم. ای ابرهای خداوند، فرود آورید کلنگ‌های نورانی‌تان را. نئون‌ها کم‌رنگمان کردند. ساتورت را بیاور! این آشپزخانه‌ی قرن هجدهمی. عزیزم! روان‌کاو دونیمم‌شده‌ را به برق متناوب شهر متصل نما، سپس مرا در فشار دادن به یاد بیاور.

ادامه مطلب »


مجید یگانه:

سلام عزیزم! می‌دانم که الان به پاس احترام در آشپزخانه‌ای. در راستای اهداف متن قبلی، امروز ماهی‌گیری را به رمبو برگزار کردم، اما اتفاقات عجیب و غریب پیش آمد که بدون دخل و تصرف بازگوشان می‌کنم، باشد که رستگار شویم:
منتقد ادبی ـ روان‌کاو جوان، پشت یکی از درختان پنهان شده بود، ولی من که می‌دانستم چه باید کرد. «فصلی در دوزخ» را جلو گرفتم و وردهایی شاعرانه زمزمه کردم. منتقد ادبی ـ روان‌کاور جوا مانند بخاری به هوا برخاست و قالبی یخ بر زمین انداخت، یخ شکست و پیرامونم را مکتب‌ها و منتقدان محاصره کردند.

ادامه مطلب »


مجید یگانه:

دالانی تهی، طولانی است با دست‌هایی که در تاریکی معلق می‌دارد. انزوا، تیمارستانی از لامپ‌های سفید را زخمی کرد و هنوز زبانی لذیذ در میان بود. گرما اگر خداست. ولی تو نمی‌دانی تمام سیب را که در احاطه‌اش شده‌ای... محیط سیب‌های دوقلو، درست چسبیده روی سینه، زیر گردن، زیر ِ زیربغل و ...

ادامه مطلب »


حمید محمدی: بچه‌فرشته

بچه‌فرشته وقتی بغلم کرد بوی مرده می‌داد
بیرونِ کابوس جنسی‌ام همزادهای خیر و شر بالای سرم دست به سلاح برده‌اند
وقت‌هایی در خیابان تنها می‌روم از این‌که خودم را به نفهمی زده‌ام می‌شوم یک خدای گریه‌دار که همه را پشت سر گذاشته
بچه‌فرشته از جایی در گذشته می‌آمد و می‌رفت زنده‌به‌گور شود
در نقطه‌ای از خودش جا مانده بود همان‌طور که در خودش جمع می‌شد مثل بی‌گناهان نگاه می‌کرد

ادامه مطلب »


حمید محمدی: آن‌ها

همزمانی که دست‌ها را از پشت با طناب گره می‌زدند یکی از آن‌ها شروع به بستن چشم‌هایم کرد و من در استحاله‌ی فضایی قرار گرفتم که زمان طول سیرش را در ثانیه علیه مکان به هم زده است
دارم به شکل ناعادلانه‌ای خودم را از دست می‌دهم و از زخم‌هایم بیرون می‌ریزم

ادامه مطلب »


حمید محمدی: گل‌های آفتاب‌گردان

احساس می‌کنم از آخرین باری که چهره‌ام را به یاد دارم وجهه‌ی انسانی خود را از دست داده باشم و شده‌ام یک گل آفتاب‌گردان که حالا ملخ‌ها با آخرین حربه‌ی خود به چنگم می‌اندازند
این اصلن نمی‌تواند استعاری باشد
این حالتی که می‌شوم ونگوگ بالای سرم درمی‌آید و نازم می‌کند و من معروف می‌شوم به یکی از حالت‌های تابلوی گل‌های آفتاب‌گردان

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌-‌آتم ۱۳

ابرها موجوداتی فرومی‌ریزند و زیر زایش ابرها، نسیم در انتها.
چه ابری باران را غمگین می‌کند؟ و این جادوی درختان پرشکوفه‌ی بهاری است.
برگ‌های پاییزی خسته و کشان‌کشان در حالی که می‌افتند، برای باران دل‌هاشان غنج می‌رود. کبوتر سفید در بین گروهی از کلاغ‌ها در گوشه‌ای همه چیز را می‌بیند و مدیتیشن غیرانسانی‌شان تماشایی است در زیر بارانی از آسایش‌های ممکن.
قایق من و تو در باران بادبان می‌کشد و سوار بر قطره‌های باران تا اقیانوس‌هایی که افق‌هاشان تا بی‌نهایت افق گسترده می‌شود، می‌رود.

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم ۱۱ و ۱۲

پشت افق‌های کهربایی ناقوس روی رود شناور است. قلب سبزی روی باد تاب می‌خورد و مورچه‌های آبی قلعه را خواهند ساخت.
عاشقان، قلعه‌نشین شدند.
 پیانوها روی اقیانوس‌ شناورند، شناورند روی موسیقیِ دلفین‌ها. رودخانه در رگ ماهی راهش را مختصر کرده و در معده‌ی مرغ دریایی پناه می‌گیرد.

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم ۱۰

سفیدپوست می‌دوید و نجاتش می‌دادم. دختر زیبا (فرشته‌ـ‌تن) روی حوض دوچرخه‌سواری می‌کرد و مهتاب
ابرها به شکل گیتار، یکی از خدایان (Luitar-Hero) و صدای جریان آبشار روی سنج و درختان همراه شاخه‌هاشان در باد و بید می‌چرخاند.
سفیدپوست قهوه می‌خورد و نجاتش می‌دادم و نجات پیدا نمی‌کرد و هم‌چنان قهوه می‌خورد.
سفیدپوست قهوه می‌خورد و کافه را نجات دادم.

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم ۹

به دنبال حقیقت نمی‌گردم. فقط خودم رو بهش می‌رسونم و بعد صدای مامانم که می‌گه ساعت چهاره، ساعت چرا این‌قدر دیره پسرم؟
ـ چرا همیشه این‌قدر دیره مامان؟

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم ۸

باد مژه‌های کوچکت را دوست دارد و چشم‌هایت را می‌نوازد. سرپنجه‌ی باد روی کلاویه‌های مژه‌هات نگاهت را سونات مهتاب می‌نوازد. نور ماه روی شیروانی‌ها با سایه‌ها، با ارواح گم‌شده می‌رقصد و می‌رقصد و می‌رقصد. با قلب خالی، با جمجمه‌ای پر از قلاب‌های خالی، تصورت می‌کنم در صدای بی‌صدا.

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم (۶)، (۶) و (۷)

درباره‌ی ساده بودن وقتی به اندازه‌ی یک آدم کامل ساده‌ای، اصلن ساده نیست. تنهایی، سادگی پنهانی دارد. نگاهی که در لحظه داری، روی پوست صورت کسی که تنهاست، می‌لغزد. هوا بعدازظهر بهاری مخلوط به پرستو، نشسته‌ای روی پله‌ای که تا روی ابرها پایین می‌رود و با آدم ساده‌ای در ابعاد آدم‌ـ‌بزرگ صحبت می‌کنی. دیدن پرستو ویژگی شخصیتی آدم‌های تنها در بعدازظهر است، حالا اگر این نکته (نکته: همزمان دیدن دو پرستو) را از ویژگی‌های خوب و واقعی در نظر بگیری، چیزی به نظرت می‌رسد.

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم (۳)، (۴) و (۵)

سکوتی بویناک بر آسودگی بوی عرقم برآسوده است. ماجرای لطیف نگاه من و نگاه دختری به نام «آوا» در سکوتی بین ما، در حالی که بی‌صدا بین ما و بین نگاهمان  شکل گرفت. چاکرای قلبمان به انرژی کبوترهای اطراف واکنش نشان داد که با کنش پروازِ یکی از آن‌ها، چاکرای شِش‌مان در هفتمی ادغام شد و در بعدازظهر (در آن بعدازظهر) (بعدازظهرِ امروز عصر) (فعل جمله یادم رفت).

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم (۱) و (۲)

نمی‌دانم چرا فیزیکم را از دست داده‌ام؟ درست، از دست دادن‌هایم همین‌طور و در این ایستادن‌هایم پیداست که فیزیکم را از دست داده‌ام. شبیه فضای معلقی شده‌ام که در خلاء سلول‌هایم هویداست. می‌خواستم کمی «جیم موریسون» شنیده باشم، نتوانستم. می‌خواهم کاری انجام ندهم، ولی «می‌خواهم» دارد. اصطکاک موازات دارد.

ادامه مطلب »


دو شعر از الهام‌ ملک‌پور

برای همیشه هست
شاتوت‌ها و درخت کهن
در هر آتش فرو‌می‌نشاندم
تمنای خروج از مادرهایم
.
نقاب‌شان را برمی‌دارند و چشم‌هایشان رنگ عسل است
درهای کنترل
خروج از حریق طعم‌های آفریقا

ادامه مطلب »


یک قطعه شعر/سهند آدم عارف

این کار را بکنم؟

وقتی مگس روی شهد شفتالو می نشیند


این دختره را قل بدهم؟


بلدم قل بدهم این دختره را


این کار را بکنم؟


کجای فرفره را ببنیم؟

ادامه مطلب »


یک قطعه شعر/رامین عبادتی

من استخوان درد دارم رو تختم


تصویر اولی نه همان تصویر دومی روی جق آویزان می ماند تا دوباره عاشق دوست دخترم شوم وسیزده سال پیش را که دوست داشته ام ببوسم


می تواند کتونی ها روی سیم برقهای زمین فوتبال دورنمای فلزی داشته باشد


چشمهام فکر می کرد با لیوان یکبار مصرف وارد می شود،زیرا شورت یک چیز پنهانی ست

ادامه مطلب »



تماس