خط آزاد » شعر » حمید محمدی: حیرانی

هر کدام از اشخاص در برابر دیدگان حضار از سمتی به سمت دیگر رژه می‌رود
تا‌هانی و ماندانا چیزی در هیئت جهش یافته‌ای کور، لولیده در آغوش هم، سمت حضار پیش آمدند در حالی که در پی هم، یک‌دیگر را لمس می‌کنند
آن‌گاه وقتی گریه می‌کردند از چشم‌هایشان چرکی آب‌گونه آمیخته از مولکول‌های مریض بر روی زردشان جاری شد        
 سپس پشت به حضار عشق‌بازی می‌کنند       
اشخاص شهادت داده‌اند


ما شهادت می‌دهیم آن‌چه گفته می‌شود از روی حقیقت است و جز این طلسم سرد ما را در خود می‌پیچد        
سوگند باطل نخواهد شد        
دست‌های نقره‌فامتان را بالا بیاورید


ما سرزنش‌شونده‌ایم         
 نجواهای آن‌ها تیر به مغز ما می‌کشد
اینک سرکوب شونده‌ایم          
از اطراف کوبش‌های عجیبی سر ما می‌آید
ما ویران شونده‌ایم            
زیر گودی چشم‌های آن‌ها موجودات زهرداری لانه می‌کنند


حضار به احترام آن‌ها قیام کردند       اتفاق علنی می‌شود
هانی زانو‌هایش را در خودش جمع کرده، مات بر می‌خیزد می‌نشیند و هر شب که می‌گذرد از کابوس‌هایش متولد می‌شود          در کابوس‌هایش می‌میرد
از اتاق مجاور صدای تشویش‌های ماندانا می‌آید         صوت ممتد همراهی می‌کند
هانی و ماندانا می‌دوند اما هر چه‌قدر می‌دوند باز همان جا مانده‌اند      


آغاز و پایان خیابان در هم یکی شد
خلصنا من النار          ما چرا بیرون نمی‌افتیم؟
دست‌های آن‌ها در دست هم چقدر داغ بود         
خلصنا من النار         ما چرا بیرون نمی‌افتیم؟
آن‌ها خیس عرق داشت همین‌طور موهای سرشان از جا کنده می‌شد
خلصنا من النار        ما چرا بیرون نمی‌افتیم؟


بخراشید بر سر و صورت خویش که این مجلس را برای شما تدارک دادیم
یکی از اشخاص بانگ برداشت که آی روح فرو رفته تا زیر استخوان‌ها به زیست خود ادامه می‌دهی تا ترمیم شوی همچون سوسک‌های زخمی‌ در انزوا
اشخاص چرخیدند، مدام چرخیدند و کل می‌کشیدند       
هانی و ماندانا در مرکز ثقل یک گردبادند
فیگور‌های موهوم چون خون در رگ‌هایشان جامد شد عکس‌‌وار به ثبت رسیدند        بگویید بچرخند


بچرخید بچرخید در این عشق بچرخید       
در این روز در این شب به گردباد بچرخید       
بمویید بغرّید در این حول بچرخید      
بگویید بچرخند بچرخند بچرخند              


و صدای ضجه‌های هیولای افسرده حول سرشان چرخید تا از گوش‌هایشان رسوخ کرد به مغز پیرشان
تا از پس آن قطره‌چکان‌های کبریایی بالای سرشان ظاهر شد بل که نم نم باران بر آن‌ها فرو ریزد


شما لحظه ی عزا را به نوحه و ماتم پایانی گمان مبرید که این رنج مدام است
شمایی که دور نشسته‌اید در ملاء‌عام خاک بر سرتان می‌پاشید چون از فراموشی در هراسید ببینید که‌ هانی، نماینده‌ی نجات‌بخش، سوار بر فرشته‌ی جنگ برای روز انتقام می‌آید
آن روز ماندانا تا آخرین حد خود به ذره‌های مهربانی تقسیم خواهد شد و خود را میان همه می‌پراکند
شما همچون نیاکان‌تان سرها را برگردانید تا ببیند
عجز و لابه را در حنجره مسکوت نگهدارید و آنی که در ذهن خود اندام کم‌جان ماندانا را دیدید  وقت کشیده شدن برخاک چه‌گونه رد خود را به جا گذاشت اگر می‌توانید صدایش زنید
                                              
گفتمان‌شان به پایان که رسید حضار نگاهشان را دزدیدند، به جایی غیر از آن‌جا بازگشتند تا از نظرها پنهان شدند
اما روزنه‌های بشارت داده شده گشوده شد، کله‌های حضار از آن‌جا بیرون زد و یک صدا خواندند:  لالا لا لا غمم‌ هانی      سر سرخم بچین‌ هانی     ‌های‌های‌های


بدن‌های پژمرده‌ی اشخاص روی خود خیمه زدند
امید‌ها به معجزه تحلیل‌رونده‌اند
و ما طور دیگری پیش می‌رویم
هانی و ماندانا رخت‌های رسمی را به تن می كنند و در صحنه‌ی بعد به جایگاه قصاص احضار می‌شوند
دسته‌ی سازهای زهی كار خود را شروع كردهٍٍ است

۱۲ آذر ۱۳۸۹
تماس