خط آزاد » شعر » حمید محمدی: گل‌های آفتاب‌گردان

احساس می‌کنم از آخرین باری که چهره‌ام را به یاد دارم وجهه‌ی انسانی خود را از دست داده باشم و شده‌ام یک گل آفتاب‌گردان که حالا ملخ‌ها با آخرین حربه‌ی خود به چنگم می‌اندازند
این اصلن نمی‌تواند استعاری باشد
این حالتی که می‌شوم ونگوگ بالای سرم درمی‌آید و نازم می‌کند و من معروف می‌شوم به یکی از حالت‌های تابلوی گل‌های آفتاب‌گردان
حقیقت این است که ونگوگ بیماری فجیع است
حالا وقت هاراگیری انتقام سختی از خودم می‌گیرم
با چشم‌های خودم دیدم که در سردخانه معشوقه‌ام گوش‌های من را برید و برد آن‌ها را فروخت
دوست دارم گوش‌هایم را سفت می‌چسبیدم و می‌خزیدم زیر ناخن‌هایم
احتمال دزیده شدن همیشه احساس می‌شود
حشره‌ها شکم خود را در خاک فرو‌می‌کنند.  من داغم است و درست لحظه‌ی فرار در جایم ذوب می‌شوم
از این که یک نفر به من بگوید عزیزم چرا این‌طوری شدم؟!
گربه‌ها قطعن سکسـی‌تر از همه‌اند
و سگ‌هایی که گوش‌های بریده می‌جوند دندانشان بوی ارگـاسم می‌دهد
باید سیگاری شد
آقایون، خانم‌ها، رفقای ماورایی!
از من فاصله بگیرید               عصبیت من واگیر دارد.
عشق رویا نیست. عشق یک نقاشی امپرسیونیستی است از فرشته‌ای طلایی‌رنگ به نام خورشید که گل‌های آفتاب‌گردان را به ملخ‌ها فروخت.
جریان تجزیه‌سازی آنی طول نمی‌کشید که دست و پاها جایشان با هم عوض می‌شد انگار که ترکیب طبیعی استخوان‌هایم به هم خورده است
چرخه‌ی بقا رازی در خود ندارد.  فقط گرسنه‌ها جور دیگری معاشقه می‌کنند.

۵ مهر ۱۳۸۸
تماس