خط آزاد » شعر » سما اوریاد: فرو

اقیانوس برای او کم است
با پیشانیِ کوتاه‌تر از انگشتِ اشاره‌اش
بازخواهد گفت
آمده تکه‌های بریده‌اش را بازپس بگیرد و
در اعماق دریا
دو نیم شود

کسی از روبرو می‌آید مصمم
 دست در حلقوم‌ام می‌کند
نواری از کلمه‌ها و اثر انگشت‌ها می‌کشد بیرون
گوش‌ام را می‌کشد سمتی که نورِ ضعیفی می‌تابد
نورِ ضعیف خاموش می‌شود
تهِ دریای چین.
شمشیری پیداست،
نوک‌اش را به سوی بالا نشانه رفته
به سوی آفتاب
شمشیری این‌گونه اسیرِ آفتاب:
دو روحِ پیشانی کوتاه و همخون
به نوری مبدل‌اش خواهند کرد
بامداد،
کنارِ جاده‌ی نقالان
که جوانی با گذشته‌اش
مرا به سوی خاموشی‌اش خواند


جویده‌جویده بیان‌اش کنید
چرا که سیاه پوشیدند و به چاه انداختند
او را که نام‌اش برادر بود
می توانست تمامِ صحنه را ببیند و شانه‌اش
از شدتِ خشکی ترک نخورد
برود بایستد آن روبه‌رو
یک دسته آدم به اتفاقْ مشغول جویدنِ زبان‌هایشان     مشغول‌اند به جویدنِ اعضای خود
از روبه‌رو که نگاه کنی درد عظیم‌تر است
از روبه‌رو که پشت به پشت می‌افتند
در چاه.


تخم‌اش را کاشت در خاک و به دریا رفت
زمین درونِ خودش پیچ خورد
و جوانی را
از میانِ گذشته آرام‌آرام چون پارچه‌ای که از دهانِ شعبده باز می‌آید بیرون
به پیشوازِ گذشته نشاند
من دیده‌ام این تصاویر را
که توی دستِ تو لعنت می‌شد
شکفته می‌شد،
عقیم می‌شد.


نمایشِ آویختنِ چوبِ دو سر کثافت شد
آن زمان که  برادران در خیابان‌های عمومیِ شهر
تنها لبه‌ی شمشیر را نشان‌شان دادند و
خود دونیم شدن را آموختند
با اعضای مرده‌شان در جیب و دودی در دهان
چشم‌ها بود که ابتدا درآمد و ترک خورد
ابتدا که هر نیم متر چاهی کندند
 مشغول شدند به انداختنِ هم
با کاسه‌های نفت و خون در دست
و  آوازهای سرزمینِ مادری.


ویرانی را نشان‌ام بده، مهتابِ در چاه‌های نفت!
بیرون که بیایی به حتم ماهی سیاه خواهی بود
سرریز خواهد شد از تو مردگانی ایستاده بر مرز و لبه‌ها،
ولیکن تمایلی نیست به مرگ
دیگر زبانی نیست به روایتِ قصه‌ای
که هزاربار قصه‌گوی‌اش را بمیراند و
زنده کند،
که نصفِ من دستِ برادری است
نیم‌خیز شد و آفتاب در جیب‌اش، تیله‌ای برای بازی
نصف دیگرم رفیقِ دروازه‌های زنگ‌زده و باکتری‌های بی‌حاصل
تهِ دریا.

۳ تیر ۱۳۹۲
تماس