خط آزاد » شعر » عرفانه جوادپور:
یک روز صبح، من از خوابی آشفته بیدار شدم و فهمیدم که در تختخوابم شاشیدهام
سرم را کمی بلند کردم و آلت تناسلیام را دیدم که به شکل یک خندهی تمسخرآمیز در آمده بود
سرم را دوباره روی بالشم گذاشتم و چشمهایم را بستم
وقتی دوباره بازشان کردم هوا گرگ بود
با تکیه بر الهامات آنیام صاحب هویت شدم
من
دانشآموز متوسطی که یک گوشه جمع شده بود در بدنش
هر جا که دست میگذاشت بیشتر درد می گرفت
توی دفترم مکعبهای هاشورخورده میکشیدم
وقت تبعیت از خوکی که توی سر و شکمش را با شن پُر کرده بودند
زمانهی خوکهای پارچهای، ملوس به نظر رسیدن بود
هنوز بچههای بیپدرومادر فحشهای رایجی بودند
بغلدستیام یک پیلهی نارنجیرنگ دور خودش داشت که ما نمیدیدیم، ما فقط روپوش سرمهایاش را میدیدیم و منتظر بودیم تا پروانه شود
وقتی میرسیدم خانه خواهر و برادرم داشتند زیر تلویزیون غلت میخوردند و غشغش میخندیدند
حتا برادرم نفسش بالا نمیآمد، دوست داشتم لگد میزدم تو دل هر دوتاییشان ولی من راستش حوصلهی این کارها را نداشتم
هیچ تلاش نمیکردم تا بیدلیل شوم
برای این که تنهایی آدم را ذلیل میکند
و پس از مدتی معنوی میکند
درضمن
پدرم در جبهه از هر چیز مقدس دفاع کرده بود
هنوز حس روز قبل کاملن برطرف نشده
پاهایش را در هوا تکان میدهد
یک چنین سوسکی باید در زندگی قبلیاش کارمند شرکت نفت بوده باشد
من گفتم دارم از تو پناه میطلبم اگر میفهمی؟
بعد در حرکت پاهایش معنایی دیدم که شعری را برایم الهام کرد
دو نفر را با طناب میبردند و یک صدا میخواندند
خواهرم گفت یکی از آنها علیرضای خودمانست
وقتی رفتیم پایین دیدیم دیگری هم علیرضای خودمانست
زنگ زدم به گوشی علیرضای خودمان گفتم تو کجای کار بودی؟
گفت من سر کار هستم نیمساعت دیگر میرسم
نیمساعت بعد خواهرم راه زندگیاش را عوض کرده بود و
علیرضا زنگ زد گفت من پایین هستم دارند با طناب میبرندم
زنگ زدم به خواهرم بگویم ولی قطع کردم گفتم عروسیاش خراب میشود
رفتم توی کوچه دیدم همسایهها جمع شدهاند و برادرم را سخت میشد پیدا کنم
خواهرم با لباس عروس آمد گفت واقعیت را از من پنهان نکن
پس آلـت خندانم را که تا آن وقت با دست پوشانده بودم نشانش دادم
خواهرم بیهوش شد و علیرضا زنگ زد گفت چرا بهش گفتی
گفتم خفه شو تو کجای کاری
من دارم شمایل ناواضحی از میشها میبینم که میروند یکطرفی