خط آزاد » شعر » سعید ملک:اختلال

یک کوه من یک کوه تو و در میان هزار هزار دره پیچیده بود
من آتش به پا کردم، تو دور آن چرخیدی
دره پایین کشید خودش را از میان بس که چرخیدی
رفت تا کوه از میان
هزار‌هزار هوا برداشت گذاشت دست مرا در دست‌های تو
دیگر دستی نمانده‌بود در میان
هیچ خوابی حرام نمی‌شود فقط از پهلویی به پهلویی دیگر جابه‌جا می‌شود
مثلن خود تو، دندان‌های سالمی داشتی از گوشت لخت‌تر
بعد از چهل شب و روز محاصره‌ی سخت
برج و باروی تو فرو ریختند
همه را از دم تیغ گذراندند
تو در پر شال‌ات یک کارد حبشی داشتی
بلند زدی به خودت
من از پهلوی دریده‌ی تو خاکستر شدم ریختم فرات
تو تا صبح می‌گفتی کجای فرات؟
هیچ خوابی حرام نمی‌شود فقط از شکلی به شکلی دیگر تبدیل می‌شود
روزی خواهد رسید که یک شکم سیر بالا خواهد آمد
دیگر هیچ پایی نمی‌لغزد از روی پایی دیگر
هیچ دودی از کله هوا نخواهد شد از دندان
هیچ شیری یک‌بند چکه نخواهد کرد
بعد با خیال تخت
من دست روی پهلوی دریده‌ی تو می‌کشم
تو دست روی دره‌های من
تو به کوه می‌زنی
من به شکل دیگر

۳ بهمن ۱۳۹۰
تماس