خط آزاد » شعر » سما اوریاد: دخمه

1
مکث می‌کند
سال‌ها
روبه‌روی رودخانه‌ای عمیق
می‌خواهد رودخانه را بشکافد
وارد شود و بعد
رودخانه را ببندد
انگار آینه‌ای را به آینه‌ای دیگر نزدیک کرده باشد
و به سرعت فراموش شود

جمعیتی کنارِ رودخانه منتظرند
 می‌خواهند بدانند بالاخره دست‌ها گشوده خواهند شد
و باز بسته خواهند شد
آیا می‌رسد پیرمردی قوی‌تن و مست
رودخانه را روی سرانگشت‌اش بگیرد و
بریزد روی سرشان

2
خاک را نمی‌‌پاشد
او که گوشه‌ی اتاق دارد با گوش‌های خودش حرف می‌زند ساعت‌ها
روزها و ماه‌ها
دست‌های‌اش را می‌گذارد روبه‌روی خودش
و می‌بیند دست‌های‌اش را
که دیگر حرفی نمی‌گویند با او
مانندِ گوش‌های‌اش
مانند سایه‌اش    که عنکبوت گرفته بر دیوار
شبی بالاخره خواهد خوابید روی دست‌های‌اش
و باز بلند خواهد شد
روی همان دست‌ها
و همان گوش‌ها
و همان سایه

3
روزی باید برویم ملاقات ِ آنها
عده‌ای نشسته بر خاک اند
 روبه‌روی رودخانه‌ای
دست‌هایی برافراشته و خشکیده
تمثال‌هایی از پیرمردان اند
و پیرزنان
کتاب‌هایی در دستان‌شان دارند
 کتاب‌ها را بر دست‌ها بالا گرفته‌اند
می‌خواهند آب کلمات را ببیند و فواره بزند  بجهد   بریزد
روی سرشان

4
کمندت را پرتاب که کنی   پیرمرد مستِ عزیزم!
کتاب را خواهم بست به حتم
خواهم کَند دخمه‌ای
درست وسط خیابان  دخمه‌ای عمومی و افقی
و آب و نفت و شراب خواهم ریخت و پر خواهم کرد
تا کسانی که کتاب‌ها را به آسمان پرتاب کردند
و از کنارِ رودخانه بلند شدند
میهمان ما باشند
بر این خیابانِ گود و عمومی

به سوی رودخانه می‌روم
با او که روی دست‌های‌اش حرکت می‌کند
چرا که تنها می‌تواند از دست‌های‌اش آویزان شود
چرا که سیل در راه است
سیلی از کلمات
چرا که زمانِ ایستادن میانِ دو آینه رسید
و دخمه‌ی منتظر
دخمه با دهانی گشاد
درونِ آب و نفت و شراب
قرقره خواهد کرد مدام
 زمان را
که از تمام خیابان‌های شهر خواهد گذشت
و همه چیز و همه کس را بدون معطلی
فراموش خواهد کرد

۲۵ آبان ۱۳۹۲
تماس