خط آزاد » شعر » علی سطوتی قلعه: در رباط‌کریم

تعویض اضطراری لامپ‌ها در خصوص من
و رد شدن ماشین‌هایی که قرار بود دنبال‌ام بیایند دو ماه بعد
یکی بعد از دیگری
به تدریج
هم‌چون مرگ مصنوعی عاشقانه‌ای که بهم دست داد امشب
بعد از آن‌که نتوانستیم حافظه‌هایمان را دور کنیم
اما حافظه‌هایمان به صدا درآمدند
و نامه‌هایمان را با خود بردند
با دست‌هایمان
روی چشم‌هایمان
باز
باز مثل دهانی که محتوای هول‌‌ناک خود را باز می‌یافت
به تدریج
به تدریج در چسباندن امواجی که به خودمان آمدیم
دیدیم ظاهرن کار هیچ‌کس نمی‌توانست باشد
                         ـ پس یک لحظه به من اجازه بده کت و شلوارم را بپوشم                    
اما دیگر قرار نیست جایی برویم
                         ـ پس لحظه‌ای دیگر به من بده اِلی        ای الاهه‌   تا کت و شلوارم را دربیاورم
اما حتا برای یک لحظه نیز نمی‌توانیم همین‌جا بمانیم
چرا که چشم‌هایمان درخشیدند
وقتی در را باز کردند
و وقتی دیدند ما را در آن وضعیت
 می‌خواستند در را بگذارند
 اما خودشان رفته بودند
و ما یکدیگر را به دیوارها چسباندیم              
                         ـ هیچ فایده‌ای ندارد
و نامه‌هایمان را با خود بردند
یکی بعد از دیگری
لابه‌لای کتابی که دست به دست می‌چرخید
                         ـ و اول‌اش معلوم بود چه اتفاقی می‌افتد
چون آخرش فهمیدیم باید همین جمله را تکرار کنیم
                         ـ من در بالکن ایستاده بودم به تدریج
و فکر نمی‌کردم هنوز صدای مرا می‌دهی
چیزی هم‌چون پروانه‌ای عظیم‌الجثه که هرگز آواز نخوانده است
اما در عین حال هم‌چون پروانه‌ای که شکوفه می‌دهد هر سال
اما باز می‌کند پرهایش را هم‌چون پاهای آرام تو
و مرا بدون صدا می‌بلعد
در شهرکی مخفی
در رباط‌کریم

۶ مرداد ۱۳۹۰
تماس