خط آزاد » شعر » علی سطوتی قلعه: در بهار

نگه‌ام داری
توی سرت نگه‌ام داری و
نگذاری بشنوم
برای من نگذاری
آواز چاوشی‌خوانی را که
به استقبال بهار رفته است

و چاوشی‌خوان خبر می‌دهد که
بهار در پیش خواهد بود
و خبر می‌دهد که
در پیشگاه بهار ایستاده‌ایم ما
و خبر می‌دهد که
ما و غفلتی ابدی
ما و سرگذشتی چنان
که بهار را در پنبه‌زاری مخفی یافتیم و کشف نکردیم
پس دیگر بهار در کار نخواهد بود

گوش‌های‌ات را بگیری و
نگذاری بشنوم
و سرت را برگردانی به
سمت متبرک آن پنبه‌زار
گویی که خود از میان آن پنبه‌زار متبرک
برخاسته باشی
آن پنبه‌زار که ما
در افق پهن بود و کشف نکردیم
اما برنخاسته باشی
و پنبه‌زار باشد که خود برخاسته باشد از میان تو
آن‌گاه که دو دست‌ات را گشوده بودی
خم شده بودی
و گشوده بودی دو دست‌ات را
نگه داری
بهار را که نزدیک شد
و ماه را که شکافت

وقتی هنوز
نوک انگشت‌های‌ام را می‌مکیدم تا
مگر بشکوفند
وقتی فکر می‌کردم
روزی سرانجام به تعطیلات خواهم رفت
و دیگر من و صبح‌های کله‌ی سحر
من و ستارگانی که می‌لرزند در دهان صبح
اما تنها‌ی‌ام نمی‌گذارند
یک بار
همان وقت‌ها
به افق خیره شدم
و دانستم
هیچ‌کس حواس‌اش نیست
جز من
که هرگز حواس‌ام نبوده است
دانستم
چیزهایی خواسته‌ام که
هرگز نخواسته‌ام
اما فکر می‌کردم
این چیزها
هرگز مهم نبوده است
و آن چیزهای دیگر
سرانجام
خودشان را به من تسلیم می‌کنند
در را می‌گشایند
پیش می‌آیند
بر سرم می‌ریزند
و آن‌گونه که در خبر است
مخفی‌ام کرد خواهند
یعنی که
مخفی‌ام خواهند کرد
اما دانستم
آن‌چه مخفی شده است در پنبه‌زار
هرگز مخفی نشده است
و بهار
بار دیگر
بر من
وارد نخواهد شد
مگر در بهار
وگرنه
در بهار

تحریر نخست: تبریز – تیر 92
تحریر نهایی: تبریز – آبان 92

۱۵ آبان ۱۳۹۲
تماس