خط آزاد » شعر » علی اسدالهی:برای رضا جاوید

گفتم خداحافظ
و دویدم میان شب
وقتی ستاره‌ها چون حباب بر پوست قیر آلودم میترکیدند
وقتی پدرام
انگشتهای سوخته‌اش را در زیر سیگاری تکاند
و برادر ما خیلی وقت است منفجر شده‌ایم را سعدی گفت
رضا
همینطور که کنارم میدوید، داشت سیگار میپیچید
ایستاد و کبریت زد
من اما باید ادامه می‌دادم
باید می‌دویدم و در دویدنم
خرگوشها
دسته دسته از رانم جدا شدند
در 4 جهت دور می‌شدم از خودم
با دست و پایی زنجیر به 4 درشکه‌ی سیاه
و از شیهه‌ی 4 اسب
5 قسمتِ نامساوی باقی ماند.
سرم مرکز جهان
با سوزنی در پیشانی
که میچرخید و مرزهای مُدوّرم را تعیین میکرد
با دستهایی که دور می‌شدند
چگونه در آغوش می‌گرفتمت؟
چگونه می‌شود خانم‌ها! آقایان!
آنها که آمده‌اند کسی را ببینند که تا کمر فرو می‌رود در دهان تمساح
و اگر زنده ماند برایش دست بزنند
او که یک شب در تاریکی آمبولانس
دست بر نیمه‌ی پاره‌اش کشید و گریست
او که می‌دود در میان قهقهه‌ی حضّار
در حالی که کمربندش را سفت گرفته تا جا نماند از پاهای مقطوع‌اش
او که در پنکه گفت: خداحافظ
او که فرو می‌رود در موتور مکنده‌ی هواپیما
و از آن سمت در هیئت یک گله خرگوش می‌پاشد بر صورت تماشاچی‌ها
هزار پرنده
هزار فیل
هزار ملخ در مزارع گندم
که از هر کدام می‌شود یک جفت گذاشت در خشتک و از گیت رد شد
کمی علف هم هست
برای رقص
برای وقتی که می‌چرخی و جمعیتی از خودت، دورت ریسه می‌رود
دستی که جیبها و تنم را می‌گردد، برای تو
دستی که بُرد لای پام و همه چیز لو رفت، برای تو
بزنیم به چاک فرشید!
بدویم در دشت هویج
در شیارهای تابستان بر پیشانی ماهیگیر
میان سینه‌های آویزان فروشنده‌ی سیر ترشی
بدویم با هر چه استعاره‌ی شهید در خیابان‌های استکهلم
در آستین‌های مغموم پیراهن تاناکورای حمید
که بعد از آنهمه ضدعفونی کننده و تاید، هنوز از طرح اندامی نامعلوم پر و خالی می‌شد
اسبی نحیف نشسته بر دستگاه اسکنر
مرا ببوس!
چشمهای قرمز خرگوشی سفید می‌گذرد از دالانهای مخوف اشعه‌ی ایکس
مرا ببوس!
مرا ببوس!

۸ تیر ۱۳۹۲
تماس