خط آزاد » شعر » علی سطوتی قلعه: بهاریه

چیست آن‌چه سه پا دارد و چاهار دست و پنج چشم و شش روز تمام است که دارد از دست می‌شود
هفت روز تمام است که دارد از دست می‌شود
هشت روز تمام است که دارد از دست می‌شود
ده روز تمام است که دارد از دست می‌شود
و چُنان از دست می‌شود که از دست می‌شود روزهایی که از دست می‌شود
و چُنان از دست می‌شود که از یاد می‌رود
چُنان‌‌چون وقتی به یاد بیاید
گویی برای نخستین بار است که آمده است
و نخستین بار که آمده است
آمده است به یاد

چیست آن
آن چه آمده است به یاد و پاها و دست‌هایش بر باد شده‌اند
و یک چشم بیش‌تر ندارد
گشوده در پیشانی
گویی یک چشم بیش‌تر داشته باشد
آن هم گشوده در پیشانی
و آن دو چشم دیگر خالی شده باشند
چُنان‌چون دیگر جای خالی نداشته باشند

چشم‌ها نمی‌چسبند و می‌لرزند در تاریکی
چشم‌ها برمی‌گردند مگر ببیند آن کسان را که از گورها برخاسته‌اند
و دنبال چشم‌ها‌یشان می‌گردند

پس چه بود
چه بود زیبایی
زیبایی
با آن حضور بخشنده که ندانستی از آن تن بزنی
یا ندانستم چه کارش کنی
چیست آن‌چه بر جای مانده و آن‌چه از دست شده است
حتا پیش از این‌که از دست شده باشد
و‌ چنان از دست شده است که چیزی بر جای نخواهد ماند

می‌خواهم یاد بگیرم زبان پرندگان را و ابدن در خانه باشم
اتفاقی که هرگز دست نخواهد داد
اما فقط خواستم شعری نوشته باشم و تمام شود
وگرنه کیست که یاد بگیرد زبان پرندگان را و در خانه باشد هم‌چنان؟
اما تنها آن که یاد بگیرد زبان پرندگان را در خانه خواهد بود
آن گاه از یاد می‌برد چیزهایی را که از یاد برده است
و از یاد می‌برد که دارد از یاد می‌برد چیزهایی را که از یاد برده است
می‌شود افسانه‌ای که در آینده بر سر زبان‌ها خواهد بود
و آینده
همان که همیشه دارد می‌آید و به پایان نمی‌رسد
هرگز نخواهد آمد ای کریم
ای زیبایی بخشنده
ای ابتدای خیابان کارگر شمالی

۲۵ آذر ۱۳۹۱
تماس