خط آزاد » شعر » احسان احمدی و نادر تکین: بچه‌واکسی‌ها

روی بلیت‌ها زمان مشخصی آورده بودند
پرده باز شد در حالی كه بازیگران جملگی لبخند می زدند و غلت می خوردند روی خونی كهنه
تماشاچیان به تپه‌ها می‌گریختند هر لحظه چون رمه‌ها و خون‌های جوان بر لباس‌هایشان جوانه می‌زد زمانی كه نمایش هر لحظه جمعیتی عظیم‌تر را خطاب می‌كرد
دست‌های مرده تكان می‌خوردند و جایی را نشان می‌دادند كه البته از دیدرس خارج بود نشان می‌دادند می‌افتادند
دست‌ها دست‌هایی مهربان كه به محیط بیرون متصل‌ام می‌كنند و هر لحظه به زبان‌هایی بزرگ و افسانه‌ای می‌اندیشیند كه تمام شهرک تمام سوراخ‌ها را لیز كرده‌اند و حالا شب را كجا بخوابیم دوست من؟
گذشتیم تكه آهنی برداشتیم پنج ضربه به زمینی صاف زدیم خاک بلند شد می‌خندیدیم چون سرفه می‌كردیم و سر فه می‌كردیم چون خنده‌مان بند نمی‌آمد
پیچ رادیو را چرخاندیم شروع كردیم به لب‌خانی جمجمه‌ها
جمجه‌هایی كه با دست و كون و كمر حرف می‌زدند می‌فهمیدیم
نور از میان چشم‌هایشان می‌دوید چشم‌مان را می‌زند بریم دوست من بریم علف بار بزنیم
بیا منبع صداها را پیدا كنیم تا فس نكردیم
بریم
پوتین‌ها را از پاهایم می‌برم دیگر كاری نمی‌شود كرد
سكه را بالا انداختیم هر چند می‌دانستیم نقشه‌ی سوم را پیاده خواهیم كرد
خودمان را به اون‌جا رساندیم همو‌ن‌جایی كه آهو جای داره آی بله
و چنته‌هایمان را گشودیم توش خیلی چیزها بود و مرگ بود و عشق بود و روز هفتم بی‌مهری بود دلمان گرفت تنگ شد سوخت برای آن‌ها كه پشت درها ماندند
توی پمپ‌بنزین‌ها پشت وانت‌بارها استخوان‌هایی فرسوده روی هم چیده شده‌اند و تكان می‌خورند
باید فرار كنیم
سایه‌های چیزها رشد می‌كنند و تا ساعاتی دیگر شكم‌های مادرانمان را می‌دریم بیرون می‌زنیم از آن غشای چركین و ادامه خواهیم داد

۳۰ خرداد ۱۳۹۰
تماس