خط آزاد » شعر » حمید محمدی: بچه‌فرشته

 بچه‌فرشته وقتی بغلم کرد بوی مرده می‌داد
بیرونِ کابوس جنسی‌ام همزادهای خیر و شر بالای سرم دست به سلاح برده‌اند
وقت‌هایی در خیابان تنها می‌روم از این‌که خودم را به نفهمی زده‌ام می‌شوم یک خدای گریه‌دار که همه را پشت سر گذاشته
بچه‌فرشته از جایی در گذشته می‌آمد و می‌رفت زنده‌به‌گور شود
در نقطه‌ای از خودش جا مانده بود همان‌طور که در خودش جمع می‌شد مثل بی‌گناهان نگاه می‌کرد
سیخ می‌شوم و احساساتم را از دست می‌دهم
دست‌هایشان از پشت سر به سمت من پیش می‌آیند اما بر که می‌گردم همه چیز مرده است و روح جمعی در کالبد یک زنجیری زیرچشمی نگاهم می‌کند از کنارم می‌گذرد و چند قدم آن‌ورتر به خودش می‌شاشد
شاید انقراض نسل مسئله‌ای انتزاعی است که می‌خنداند چیزی شبیه اجسام خط‌خطی که در بچگی به ذهنمان خطور می‌کرد
نفهمی قضیه را شخصی نمی‌کند
همین‌طور پیش می‌رویم اتفاقات آن‌جایی که باید رخ می‌دهند و همین جای شک برای کسی نمی‌گذارد
واقعیت طبیعی‌ِ چیزی است که در کابوس سر ما می‌آید
صداها قابلیت خود را از دست داده‌اند به روی خودمان نمی‌آوریم و وقتی همدیگر را می‌بینیم با هم حرف می‌زنیم
تکرار توهمات نسبت به صوت از نیروهایی منجر می‌شود که خطاب می‌کند اینک شما گیرافتادگان در جهانی تنیده با تارهای عنکبوتی که در راه است باشد نظاره کنند غایتی این‌چنین الیم را فرشتگان
بعد همه چیز مربوط به نویزهایی می‌شود که نجات‌دهنده از حنجره‌اش بیرون می‌فرستد
با خودم می‌گویم انسانیت مرحله‌ای از تناسخ بود که دایناسورها دچارش شدند
بچه‌فرشته می‌خندید و با بال‌هایش ادای پرواز درمی‌آورد
بچه‌فرشته مثل فرشته‌ها زیبا بود
مورمورم می‌شود و به فکر فرومی‌روم

۲۶ بهمن ۱۳۸۸
تماس