خط آزاد » شعر » حسین ایمانیان:عصبانيت

عصبانيت

قدِ شعرهايِ رفيقم آرش
قدِ تبر وقتي با لب‌هاي کاملن خشک فرود بيايي روي گلو روي پستان‌هاي گلوله‌هايِ سفتِ برف قدِ تفاوتِ نسبتن زيادِ خر با يابو تفاوتِ جالبِ بويِ خيس مي‌شود بينِ پات با بويِ خوابيدني هولناک بر سينه بر برف‌هايِ بهمن‌ماهِ سردِ پهلوهات قدِ تفاوتي که دوست با چشم‌هاي عجيبِ تو دارد قدِ وقتي با لب‌هاي کاملن خشک تتمه‌ي تهِ گلو را بدري از فرياد تُف کني به تفاوتِ يک آجر با چهره‌ي ماه تُف کني وسطِ سَطنِ وطنِ مامْ مانيتور دست کني تهِ گلو تا هرچه تابه‌حال از اول عمر از جمله‌ي منطقيِ يک شکستِ ديگرِ منطقيِ لعنتي از توي آينه خورده‌اي را تُف کني وسطِ آينه و تُف کني در عزيزترين و ديرياب‌تريِ رواياهات تُف کني توي سايه‌ها مژه‌ها ريمل‌ها تُف کني توي آفتاب‌ها تف کُني صاف توُ صورتِ خورشيد وسطِ ماه وسطِ هرچه زيباتر از توست قدِ تُف کني تو او ما شما شما شما عصباني نه نه عصباني باش تُف کن همه‌ي خونابه‌ها همه‌ي آب‌خون‌ها همه‌ي ناخن‌هاي سردي که در عمرِ نسبتن منطقيَ‌ت خوردي را تُف کني تُف کن تا عصباني شوي قدِ همين عصباني شوي قدِ لُخت شوي خوابت بگيرد پشت کني خنک شوم خنکي‌ها را تُف کني بشاشي دقيقن روي پيت‌هاي بدونِ دري که در گوشه‌وُکنار پارک‌ها حلبي‌ها حلبي‌ها بادها هم باران‌ها هم مثلِ تو تويِ حلبي‌هايِ آتش‌گرفته در سرمايِ اواسطِ بهمن‌ماه کارتن‌ها کارتن‌ها بخواب بخواب تُف کن وسطِ حس‌وُحالْ بخواب تُف کن عصبانيت باش قدِ آرش درست مثلِ آرش مرد باش مذکر باش درست مثلِ آرش نرْ آلتِ نرينه داشته باش نترس تُف کن عينِ همه‌ي مذکرها تو هم وسطِ عصبانيت تُف کن حتا توي صورتِ ماه بِتُف عصباني باش بِتُف مرد باش درست مثلِ براهني مرد باش بتُف بتُف تُف همين تُف را هم بتُف تُفِ خود را رها مکن تُف همان نفَس نفس‌ْنفسْ تويِ سينه‌بندت حبس مي‌شود تُف حياتي‌ست مثلِ آب مثلِ خون مثلِ گائيدنِ عزيزترين کَس‌َت اما نه با تُف نه با تُف نه با عصبانيت نه با تف نه با خشونت که اتفاقن با تُف وسطِ ويلاييْ قابلِ بررسي اندازه‌ي يک اتاق‌خوابِ رؤيايي تُف کني وسطِ اين تصويرهايِ فانتزي تُف کني دقيقن روي شيروانيِ فانتزيِ ويلا تُف کني به زيبا به زيبايي به شيدايي ويلايي به ويلا دقيقن يعني گائيدنِ عزيزترين کَسَ‌ت تويِ شمال تويِ جنوب شرق غروب چه لذتي‌ست غروب براي قايق‌راني رويِ پوست روي گائيدنِ عزيزترين‌کَسَ‌ت توي تکان‌هاي فانتزيِ قايق تُف کني توُ آرامش مهتاب تُف کني عينِ بارانِ دل‌انگيزِ ارديبهشت تُف کني توُ کاسبيِ دست‌فروشي با تيشرت‌هاي سفيد تُف کني به دنيا به فروشي به ريشترهايِ تن‌لرزه‌ها برف‌سفيدي‌ها تُف تُفي با احترامِ کاملي که براي تُف‌هاي عصبانيِ کف‌کرده‌ي سفيد قائلي تُف کني وسطِ ريش‌هاي سفيدِ وسطِ عصبانيتِ احمقانه‌ي پدرهاي سفيد تف کني وسطِ سفيديِ تيغ‌ها تبر را تف کني تفت را از روي تبر با لب‌هات پاک کني وُ بعد دوباره سعي کني هرچه بزاق داري را جمع‌کني براي به بازي به شوخي به بستني گرفتنِ دسته‌ي تبر وَ مرطوب‌کردن با تُف‌هايِ نَتُفيده تف‌هاي تَلَف‌شده تُف‌نشده چرا که دسته‌ي تبر تيغه‌اش به کنار يکي از موارِ وسايلِ مشابهِ آلاتِ شکنجه‌ي حاصل از تف‌نکردن است تف کن بخند عصباني باش بتف قدِ عصبانيت باش اين‌قدر تند باش بتُف اين‌قدر سفيد بتُف يک تفِ خونيْ يک تفِ کارگرِ مسلولِ افغاني وسط چشم‌هات وسطِ عيجب زيبا خوابت که مي‌گيرد چشم‌هات دهانم خشک مي‌شود از لب‌هاتُ‌تُف تف عصبانيتْ عصبانيتْ قدِ تف

۱۲ مهر ۱۳۹۱
تماس