خط آزاد » شعر » سما اوریاد: آغاز

گفتی جمعیت
با دست‌های خیس توی جیب‌ات
گفتی جمعیت
با حرکت لغزنده‌ی پا روی پا
به حرف درآمده‌‌ای خوب می‌شد از سوراخِ دست‌های‌ات دید
همان‌هایی که می‌شد همین‌طور به‌شان خیره ماند
 همین‌طور فکر کرد

حرف بزن
پارگی ته و توی ماجرا را فهمیده  
به حرف درآمده
حرف بزن
بگذار کتاب‌ها در آفتاب
در خاک رسوب کنند   
در عین حال که خودت را پوشانده‌‌ای با کف‌های روی آب
حرف بزن
در عین حال که خودت را یک لاشیِ دمِ بخت جا زده‌‌ای
حرف بزن
در عین حال که کلاغ‌ها از روبه‌رو با هیبتِ شغال دست تکان می‌دهند
حرف بزن
به خودت بگو ا‌ین‌بار ساحل را اگر نبینی ساحل تو را خواهد دید

همین‌طور درِ خانه‌‌ای را بزن و با آیفون‌‌های شهری حرف بزن
نترس
من تو را کنارِ ساحل کشف نخواهم کرد
من تو را در عکس‌‌های روی یخچال دیده‌ام
و یک چیزی تکانم می‌دهد طوری که فکر کنم روده‌ی ماده گاو‌های دشتِ توی عکس را بلعیده‌ام
و از بلعیدن نترسیده‌ام

باید خوب شوی هرچه زودتر
مرخص شوی     بریزی
بریزی روزی پشتِ درِ اتاق
درجمعیتِ خیره به سوراخِ کلیدها
به پشتِ درها اضافه شوی
به آن‌طرفِ سوراخِ کلید
بریزی
بخوابی روی عنترانی
جفت به جفت
به زندگی برگردی جفت به جفت
یادت هم نرود   
بریز خودت را روی آن مردِ گنده‌ی تنها      آن پیرمردِ شطرنج‌بازِ نزدیک ترین پارک به خانه‌ات

به تو خواهند گفت یک روز  اداره‌‌ای را به خاطرِ معشوق اداره کنی
معشوق هم به تو خواهد گفت اداره را اداره کنی
ساحل هم به تو خواهد گفت اداره را اداره کنی
برنامه کن بریزی توی کیسه‌ای
چیزی را که نیست
اضافه شو به آستین‌ات بریز توی کیسه
بگو ریختن هم نوعی از زیستن است
برنامه کن روزی هفت بار به پیرمردی فکر کنی
پیرمردها به فکر کردن‌ات محتاج اند
پیرمردها به اداره کردن‌ات
پیرمردها به برنامه‌ات
پیرمردها به تو خواهند گفت اداره را اداره کنی
به حرف در بیایی روی طناب نازک توی سیرک
روی نقشِ ضایعی که به زودی متن‌اش می‌رسد دست‌ات

برنامه کنی با کرم‌‌های زیرِ گوش‌ات
و پیرمردها را از یاد نبری روزی هفت بار 
پیرمرد‌ها به کرم‌‌های زیر گوش‌ات             هرروز سلام می‌کنی   هرروز سلام می‌کنند
پیرمردها به سلامِ تو محتاج‌اند
وقتی حرف زدن را از یاد بردند
پیوستند به لباس‌‌های روی بند
به جنین‌‌های توی شیشه
ببین دارند توی چیزی تقریبن شبیهِ باد و پناهگاه‌‌های ناامنِ دهان
دارند  می‌رسند
دارند با تکه‌‌های شبیه‌سازی‌شده‌ات روی نیزه‌ها
با دسته‌‌های بیل و اشارتی سمتِ سوراخ‌‌های تو
سمتِ تکه‌‌های واقعی‌ات
تشخیص نمی‌دهی دیگر
پیرمردها
پیرمرد‌های مظلوم
قلم به دهان
آموزنده
و دندان خونی‌ام.

۲۳ دی ۱۳۹۱
تماس