خط آزاد » شعر » احسان عزتی: آنه شرلی
«آنه شرلی» ـ شیزوفرنی ِ تنها ـ به پلهی یازدهم که رسید، برگشت و مُتلدار پیر را مثل خدا نگاه کرد. بعد نگاهش را توی
چشمهاش جوید و تف کرد انداخت کف راهپله.
من ـ خوابگردی حـشری ـ داشتم میرفتم نوجوانی تهدیدمآمیزم را از بیخ ختـنه کنم.
مامان میگفت: «پدرت منزوی شده!» تو انباری داشتم بار میزدم و مثل عرق، سگ شده بودم.
گرفتم کلُفتی ِ دامن ِ سیاه را به دندانم و زن همسایه مثل بیوهها هی برمیگشت و پشت سرش را نگاه میکرد. درست وقتی که شیر آب باز شد، به او گفتم باید مثل علیرضا پسـتـانهای بزرگتری میداشتی ولی او همچنان گریه میکرد و سیاه شد.
یازده پله مانده بود تا به اتاقم برسم و این یادداشت را بنویسم برای تو.
تابلوی روی دیوار: گروه پسران کنار برکهی تاریک ایستاده بودند روی یک پا و مرغابیهای مصنوعی را سنگ میزدند.
صدای سازم دهنی است:
مثل کف پا
و قرون متواری.
خواهر یعنی ارتکابِ زشتی. یعنی بینزاکتی ممنوع!
برادر یعنی مَرد، یعنی مُردنی. تختِ میخدار.
بوی شیر تازه میدهی و پوستت طعم فلس ماهیهای آبهای آزاد.
من لُختم و صبحانه حاضر است. صدای دندانهای تو میآید، وقتی که با حیوانان خانگی معاشقه میکنی.
«آنه» ـ دختر کوچولوم ـ بگو:
من که متالباز نیستم پس چرا این شکلیام؟
تو که دخترباز نیستی پس چرا گریه نمیکنی؟
دریا هر چهقدر خودش را میشوید، پاک نمیشود زیرا که وقتش را با فاحـشهها تلف کردند.
من خوراکم را به پلنگها دادم تا سیر (یا شیر) بشوند ولی آنها شهر را محاصره کردند و گفتند که توبه نخواهند کرد و هواداران شیطان را بیرون خواهیم راند.
«آنه شرلی» ای خدای مهربانم! (روباه قرمز)
ما همه میدانیم که این نوشته عین حقیقت است.
بیماریم سودی نبخشید و از همه جا مایوس نیازمند درگاهی شدم ـ یا مرگ یا مساوات ـ
یک چشمم را از حدقه درآوردم تا با یک چشم به بهشت بروم
تو با دستهای نامرئی بایبای میکردی و عکس فرشتهی بیبال بودی
و من زیر درخت انجیر اولین بار او را دیدم
امضا: آرامش دریاچهی نقرهای.