خط آزاد » شعر » حمید محمدی: آنها
پیشکش به حامد شاملو و قصهاش
همزمانی که دستها را از پشت با طناب گره میزدند یکی از آنها شروع به بستن چشمهایم کرد و من در استحالهی فضایی
قرار گرفتم که زمان طول سیرش را در ثانیه علیه مکان به هم زده است
دارم به شکل ناعادلانهای خودم را از دست میدهم و از زخمهایم بیرون میریزم
عناصر به وجود آمده در مخم از همان انواعی هستند که سربزنگاه حواس پنجگانه را تحت کنترل خود درمیآوردند
و تو حکم موشهایی را پیدا میکنی که در تنگ شیشهای بدون هوا به آخر خط رسیدهاند و در حالی که هی خودشان را به اینور و آنور میکوبند هر از چند گاهی به دکترهای بیرونی زل میزنند
آنچه روی میدهد امر محتوم است حتا اگر به زمان هیچ تعهدی نداشته باشیم
برای همین است که موشها در شرایط آزمایشگاهی اینقدر جدی به نظر میرسند
لعنتیها
لعنتیها
کابویهای خایـهمال هفتتیرهایتان را بیندازید
جنون در من یک تب الهام شده است که از پس انـزال برگهای درخت تبدیل به پاییزم کرد
هر کسی در این ماجرا سهمی داشته بهتر است فرار کند راه برگشتی وجود ندارد
آنها صدای موجوادت نامرئی را درمیآورند و روی کار خود اصرار دارند چون وقتی میمیرند تکثیر میشوند
چهگونه میشود انزوا روح را تسلیم تنهایی میکند
آنها این را فهمیدهاند و قصد اذیت کردنم را دارند
به طریقی که خشکم میزند کلههایشان را از روبهرو و دستهایشان را که انگار مربوط به بدنشان نیست از اطراف ظاهر میکنند
دستها پیش میآیند و انگشت اشارهشان را به کلهام میکوبند و نگاهم را میدزدند طوری که حالت واقعیام را فراموش میکنم سپس کلههای بیاحساس شروع میکنند جایشان را به نوبت با کلهام عوض میکنند
کار از کار گذشته
پاییز رخنه میکند فرامیگیرد و همه را مبتلا میکند