خط آزاد » شعر:


انسیه اکبری : «دیزی» و «متاسفانه»

مادرم داشت تندتند از گوشت‌هاش جدا می‌شد من داشتم
در بدترین شرایط به گرگی سگ‌نما می‌دادم و تو تحمل نداشتی تا سیگارمان را بگیرانیم در سرمای حیات
دیشب ملافه‌ها کشیده نمی‌شدند پیچیده می‌شدند به ساق‌های کشیده‌ی تبم وقتی سرنگ تا انگشت‌های پرستار بخش
فرو رفته بود دَر
بزم ادامه داشت ... بزم ِ سکسی یک‌طرفه ادامه داشت و برانکاردها دست‌هایشان را به هم داده بودند با جام‌های سِرُم

ادامه مطلب »


بهزاد مرسلی: خارپشت

پهلوی دنیای شنی‌ام تنفس می‌کردم. روزنامه‌های پیچیده به دیار بادهای نورانی از اندامِ قهوه‌ایِ سوخته‌ی میز، قهوه‌ای سوخته‌ای به پایین گناهم هبوط می‌کند.
و پلک‌های حرف‌های آدم‌های مشکوک اطرافم که با دستمال بعضی از زنان بهم می‌خورد      بهم می‌خورد
لخته‌های صدای گنجشک‌های لرزان از اندام پشت پنجره می‌گذشت. پیاده‌ها در صف‌های خشکِ اشباح ِاندازه‌گیر انتظار مرگ آخرم را شماره می‌گرفتند

ادامه مطلب »


مجید قربانی: فیلم‌فارسی

بچه‌گی‌های خودم را می‌بینم که از توی شورتم بیرون می‌آید و توی جعبه‌ی چوبی یک تپانچه‌ی چوبی می‌خوابم
یک نفر افتاده دنبالم با دستمال ابریشمی توی نواب زمانی که جوادیه «بیابونی» بود
صورتم را نزدیک کردم چشم‌هایم را بستم دیدم دارند قهرمان را با چاقو می‌بُرند
گفتم ترسیده‌ام عزیزم، باید پنجاه نفر گریه کنند تا بخوابم

ادامه مطلب »


مجید یگانه:

مشتی که بالا نیست              در ساعت پنج عصر
ساعت 5 بود              و در تمامی ساحت‌ها              کانابیس
بر تمامی دنیا              در ساعتِ 5 ِ فلان...


دهش ژنریک:
فلان کتاب یا فلان نویسنده در پرواز است.

ادامه مطلب »


مجید یگانه:

بدن ثروت‌مندانه‌ات را ببر، عزیزم، با آن مادام بواری ِ مادرگونه‌ات. بیماری روانی من، عزیزم، شکل متنوعی است. روان‌ـ‌گاوم روی آن کاناپه مقـعدش را دسته‌بندی کرد و هر دوی ما اسارتیم. ای ابرهای خداوند، فرود آورید کلنگ‌های نورانی‌تان را. نئون‌ها کم‌رنگمان کردند. ساتورت را بیاور! این آشپزخانه‌ی قرن هجدهمی. عزیزم! روان‌کاو دونیمم‌شده‌ را به برق متناوب شهر متصل نما، سپس مرا در فشار دادن به یاد بیاور.

ادامه مطلب »


مجید یگانه:

سلام عزیزم! می‌دانم که الان به پاس احترام در آشپزخانه‌ای. در راستای اهداف متن قبلی، امروز ماهی‌گیری را به رمبو برگزار کردم، اما اتفاقات عجیب و غریب پیش آمد که بدون دخل و تصرف بازگوشان می‌کنم، باشد که رستگار شویم:
منتقد ادبی ـ روان‌کاو جوان، پشت یکی از درختان پنهان شده بود، ولی من که می‌دانستم چه باید کرد. «فصلی در دوزخ» را جلو گرفتم و وردهایی شاعرانه زمزمه کردم. منتقد ادبی ـ روان‌کاور جوا مانند بخاری به هوا برخاست و قالبی یخ بر زمین انداخت، یخ شکست و پیرامونم را مکتب‌ها و منتقدان محاصره کردند.

ادامه مطلب »


مجید یگانه:

دالانی تهی، طولانی است با دست‌هایی که در تاریکی معلق می‌دارد. انزوا، تیمارستانی از لامپ‌های سفید را زخمی کرد و هنوز زبانی لذیذ در میان بود. گرما اگر خداست. ولی تو نمی‌دانی تمام سیب را که در احاطه‌اش شده‌ای... محیط سیب‌های دوقلو، درست چسبیده روی سینه، زیر گردن، زیر ِ زیربغل و ...

ادامه مطلب »


عرفانه جوادپور:

یک روز صبح، من از خوابی آشفته بیدار شدم و فهمیدم که در تخت‌خوابم شاشیده‌ام
سرم را کمی بلند کردم و آلت تناسلی‌ام را دیدم که به شکل یک خنده‌ی تمسخرآمیز در آمده بود
سرم را دوباره روی بالشم گذاشتم و چشم‌هایم را بستم
وقتی دوباره بازشان کردم هوا گرگ بود
با تکیه بر الهامات آنی‌ام صاحب هویت شدم

ادامه مطلب »


حمید محمدی: بچه‌فرشته

بچه‌فرشته وقتی بغلم کرد بوی مرده می‌داد
بیرونِ کابوس جنسی‌ام همزادهای خیر و شر بالای سرم دست به سلاح برده‌اند
وقت‌هایی در خیابان تنها می‌روم از این‌که خودم را به نفهمی زده‌ام می‌شوم یک خدای گریه‌دار که همه را پشت سر گذاشته
بچه‌فرشته از جایی در گذشته می‌آمد و می‌رفت زنده‌به‌گور شود
در نقطه‌ای از خودش جا مانده بود همان‌طور که در خودش جمع می‌شد مثل بی‌گناهان نگاه می‌کرد

ادامه مطلب »


مجید قربانی: هیچ

اشتباهات داشت سیر طبیعی‌اش را طی می‌کرد وگرنه من با اورژانس تماس می‌گرفتم و می‌گفتم عبدالله مرده است
همه وارد آتش‌فشان آتنا شدند و شروع کردند به لخت شدن
من و تو داشتیم از ال‌سی‌دی‌های شهر می‌دیدیم که با لباس زمستانی جذاب‌تریم ولی عبدالله با پنجاه درصد سوختگی‌ مرده بود

ادامه مطلب »


مجید قربانی: «مجید قربانی»

من آسانسورچی فقیری باشم که بعدازظهر توی کوچه برلن می‌دوید و از پشت صدایش می‌کردند؟
بچگی‌هایش باشم که زنگ می‌زد        نگاه می‌کرد              و دوباره زنگ می‌زد؟
توی عکس‌هایم دنبال چیزی می‌گردم که آن موقع جلوی در انداخته بودند و معلوم نبود
تجریش بود یا جوادیه که فهمیدم همه چی تمام شده

ادامه مطلب »


حمید محمدی: آن‌ها

همزمانی که دست‌ها را از پشت با طناب گره می‌زدند یکی از آن‌ها شروع به بستن چشم‌هایم کرد و من در استحاله‌ی فضایی قرار گرفتم که زمان طول سیرش را در ثانیه علیه مکان به هم زده است
دارم به شکل ناعادلانه‌ای خودم را از دست می‌دهم و از زخم‌هایم بیرون می‌ریزم

ادامه مطلب »


مجید قربانی: تهوع

بچه که بودم طی یک گروگانگیری اسلحه‌ام را روی شقیقه‌ی شاملو گذاشتم و به آیدا تجاوز کردم... بعد رفتم سینما پدر و مادر واقعی‌ام را پیدا کردم و وحشت‌زده پیراهنم را در آوردم
چشم‌هایم را بستم و با رعایت تعادل جنسـی‌ام عکس رفقایم را روی سنگ حکاکی کردم
اعتراف می‌کنم از وقتی باردار شده‌ام فهمیده‌ام همه چیز یک بازی‌ست

ادامه مطلب »


مجید قربانی: بیمار

چند سال ِ تمام است که دارم با دوازده کوتوله‌ی بالغ زندگی می‌کنم
لیدر ِ کوتوله‌ها مادری بود که مرا دوست داشت اما از ترس‌اش به من می‌خندید
ولی آن‌ها با من کار داشتند
من انگشتانم را حس نمی‌کردم و فکر می‌کردم اتفاق هولناکی افتاده است. گرسنه بودم و باید شعرم را توی آب خیس می‌کردم

ادامه مطلب »


حمید محمدی: گل‌های آفتاب‌گردان

احساس می‌کنم از آخرین باری که چهره‌ام را به یاد دارم وجهه‌ی انسانی خود را از دست داده باشم و شده‌ام یک گل آفتاب‌گردان که حالا ملخ‌ها با آخرین حربه‌ی خود به چنگم می‌اندازند
این اصلن نمی‌تواند استعاری باشد
این حالتی که می‌شوم ونگوگ بالای سرم درمی‌آید و نازم می‌کند و من معروف می‌شوم به یکی از حالت‌های تابلوی گل‌های آفتاب‌گردان

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌-‌آتم ۱۳

ابرها موجوداتی فرومی‌ریزند و زیر زایش ابرها، نسیم در انتها.
چه ابری باران را غمگین می‌کند؟ و این جادوی درختان پرشکوفه‌ی بهاری است.
برگ‌های پاییزی خسته و کشان‌کشان در حالی که می‌افتند، برای باران دل‌هاشان غنج می‌رود. کبوتر سفید در بین گروهی از کلاغ‌ها در گوشه‌ای همه چیز را می‌بیند و مدیتیشن غیرانسانی‌شان تماشایی است در زیر بارانی از آسایش‌های ممکن.
قایق من و تو در باران بادبان می‌کشد و سوار بر قطره‌های باران تا اقیانوس‌هایی که افق‌هاشان تا بی‌نهایت افق گسترده می‌شود، می‌رود.

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم ۱۱ و ۱۲

پشت افق‌های کهربایی ناقوس روی رود شناور است. قلب سبزی روی باد تاب می‌خورد و مورچه‌های آبی قلعه را خواهند ساخت.
عاشقان، قلعه‌نشین شدند.
 پیانوها روی اقیانوس‌ شناورند، شناورند روی موسیقیِ دلفین‌ها. رودخانه در رگ ماهی راهش را مختصر کرده و در معده‌ی مرغ دریایی پناه می‌گیرد.

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم ۱۰

سفیدپوست می‌دوید و نجاتش می‌دادم. دختر زیبا (فرشته‌ـ‌تن) روی حوض دوچرخه‌سواری می‌کرد و مهتاب
ابرها به شکل گیتار، یکی از خدایان (Luitar-Hero) و صدای جریان آبشار روی سنج و درختان همراه شاخه‌هاشان در باد و بید می‌چرخاند.
سفیدپوست قهوه می‌خورد و نجاتش می‌دادم و نجات پیدا نمی‌کرد و هم‌چنان قهوه می‌خورد.
سفیدپوست قهوه می‌خورد و کافه را نجات دادم.

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم ۹

به دنبال حقیقت نمی‌گردم. فقط خودم رو بهش می‌رسونم و بعد صدای مامانم که می‌گه ساعت چهاره، ساعت چرا این‌قدر دیره پسرم؟
ـ چرا همیشه این‌قدر دیره مامان؟

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم ۸

باد مژه‌های کوچکت را دوست دارد و چشم‌هایت را می‌نوازد. سرپنجه‌ی باد روی کلاویه‌های مژه‌هات نگاهت را سونات مهتاب می‌نوازد. نور ماه روی شیروانی‌ها با سایه‌ها، با ارواح گم‌شده می‌رقصد و می‌رقصد و می‌رقصد. با قلب خالی، با جمجمه‌ای پر از قلاب‌های خالی، تصورت می‌کنم در صدای بی‌صدا.

ادامه مطلب »


افسانه شفیعی: اتاق کوچک موندریان

همه‌ی چشم‌ها به طرف من بود كه در حمام دراز به دراز خوابيده بودم و تبر زير سينه‌ی چپم را شكافته بود
بر داشتم ماهی و سايبان سبزم را و در ظلمانی‌ترين شب سال روی پشت‌بام افتادم
رفتم كه تنها دست‌هايم را در هوا تكان دهم
جنازه‌ها به حرف درآمده بودند و ما همگی بر لب‌هايمان چسب زخم بسته‌ايم

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم (۶)، (۶) و (۷)

درباره‌ی ساده بودن وقتی به اندازه‌ی یک آدم کامل ساده‌ای، اصلن ساده نیست. تنهایی، سادگی پنهانی دارد. نگاهی که در لحظه داری، روی پوست صورت کسی که تنهاست، می‌لغزد. هوا بعدازظهر بهاری مخلوط به پرستو، نشسته‌ای روی پله‌ای که تا روی ابرها پایین می‌رود و با آدم ساده‌ای در ابعاد آدم‌ـ‌بزرگ صحبت می‌کنی. دیدن پرستو ویژگی شخصیتی آدم‌های تنها در بعدازظهر است، حالا اگر این نکته (نکته: همزمان دیدن دو پرستو) را از ویژگی‌های خوب و واقعی در نظر بگیری، چیزی به نظرت می‌رسد.

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم (۳)، (۴) و (۵)

سکوتی بویناک بر آسودگی بوی عرقم برآسوده است. ماجرای لطیف نگاه من و نگاه دختری به نام «آوا» در سکوتی بین ما، در حالی که بی‌صدا بین ما و بین نگاهمان  شکل گرفت. چاکرای قلبمان به انرژی کبوترهای اطراف واکنش نشان داد که با کنش پروازِ یکی از آن‌ها، چاکرای شِش‌مان در هفتمی ادغام شد و در بعدازظهر (در آن بعدازظهر) (بعدازظهرِ امروز عصر) (فعل جمله یادم رفت).

ادامه مطلب »


مجید یگانه: خاطره‌ـ‌آتم (۱) و (۲)

نمی‌دانم چرا فیزیکم را از دست داده‌ام؟ درست، از دست دادن‌هایم همین‌طور و در این ایستادن‌هایم پیداست که فیزیکم را از دست داده‌ام. شبیه فضای معلقی شده‌ام که در خلاء سلول‌هایم هویداست. می‌خواستم کمی «جیم موریسون» شنیده باشم، نتوانستم. می‌خواهم کاری انجام ندهم، ولی «می‌خواهم» دارد. اصطکاک موازات دارد.

ادامه مطلب »


دو شعر از الهام‌ ملک‌پور

برای همیشه هست
شاتوت‌ها و درخت کهن
در هر آتش فرو‌می‌نشاندم
تمنای خروج از مادرهایم
.
نقاب‌شان را برمی‌دارند و چشم‌هایشان رنگ عسل است
درهای کنترل
خروج از حریق طعم‌های آفریقا

ادامه مطلب »


یاور بذرافکن و علی سطوتی قلعه:به سام مقدم که شب خطابش کردیم و صبح مثل شیلنگ بیرون پرید

منع رفت و آمد در خواب در حالی اعمال می‌شود که ما سه هفته است جلوی خودمان را گرفته ایم
ضرورت دارد درباره‌ی کارکرد عمودی بدن های موجود تجدید نظر کنیم
 امروز در همان ساعتی که دخترها به درخواست طبیعی ما پاسخ رد می‌دهند
به مدت یک دقیقه سیگار نمی‌کشیم تا نشان بدهیم از کجا ضربه می‌خوریم
هرکسی نمی‌تواند با این شرایط کنار بیاید از همین حالا جوراب هایش را در بیاورد

ادامه مطلب »


یک قطعه شعر/سهند آدم عارف

این کار را بکنم؟

وقتی مگس روی شهد شفتالو می نشیند


این دختره را قل بدهم؟


بلدم قل بدهم این دختره را


این کار را بکنم؟


کجای فرفره را ببنیم؟

ادامه مطلب »


یک قطعه شعر/رامین عبادتی

من استخوان درد دارم رو تختم


تصویر اولی نه همان تصویر دومی روی جق آویزان می ماند تا دوباره عاشق دوست دخترم شوم وسیزده سال پیش را که دوست داشته ام ببوسم


می تواند کتونی ها روی سیم برقهای زمین فوتبال دورنمای فلزی داشته باشد


چشمهام فکر می کرد با لیوان یکبار مصرف وارد می شود،زیرا شورت یک چیز پنهانی ست

ادامه مطلب »



تماس