خط آزاد » جمع‌خوانی » جمع‌خوانی درباره‌ی مجموعه‌ی شعر «عقب‌مانده»

خوانش اول:
 
سه رخ  


بهنام بدری
پیش از آن که وارد یک سری دعواهای دستور زبانی   نقد رسانه ای بشویم، باید تاکید کنم  اینگونه زوایا  را  که عمد تا عمودی بر سر یک شعر خراب می شوند را  از درجه انداخته ام و اعتبار  انها را به امتحانات دانشگاهی می سپاریم.
و یاد اوری می کنم زاویه ای پیشنهادی برای  ورود به   شعرهای کتاب  عقب مانده(کتاب علی سطوتی )  با زوایای دیگر در گفتمان هندسی مشترک جا نمی گیرد و همچنان که  شعاع انحرافش را حفظ می کند فاصله می گیرد  و خیال محو شدن ندارد
عقب مانده  وضعیتی که در ابتدای خود  پشت می کند به ارزو آوج   در واقع دستی از پشت کردن  را درهمه جا در دست خود دارد و دور می شود
از یک طرف محوری  را می سازد که بر مبنای نوعی  از بیان حاد زیستن است  و این شکل زندگی به وسیله حاد بیانگریهای عقب مانده  سعی در نمایش مناسک جنون شخصی  شاعر دارند 
در شوک عصبی نخست با شکلهایی از جنون مواجهیم جنونی که پیش از اثر به چشم می ایند و به قول فوکو ان را پس می زنند  و خود را از وضعیت شاعرانگی   عقب می کشد  ان پردازش سابق اسطوره ای را از دست می دهند و شاعر خود اخرین اسطوره می شود  و از مناسک خود می نویسد 
 (به دندان کشیدن ماهی در ماهی تابه
به تپه های دوست دخترم  عمل می کنم  لطفا )
 درگیری با محیط های کشت جنون  برای حاد  زیستن  مثل خانه  اتاق  خیابان و.. تبدیل به  مالیخولیایی  دنباله دار می شود خانه به اقامتگاهی اجباری تبدیل می شود
( نه هیچکس بیرون خانه نمی ماند )  ( هر گوشه ام دری می بندد)
( چهار ستون تنم  چهار دیواری است ریخته در پشت )
یکسان بودن و تکرارهای محیطی  موقعیت واقعی  فضا ها را نابود و انها را در هاله ای از جنون می پیچاند طوری که اتاق تبدیل به شخصیتی مجازی  در ذهن می شود
( رفتم و اتاق ها را روی پام خواباندم )
( زنبورها روح پنیری اتاق را می مکند )
و این اولین سویه های بیمار  اگاهی دهنده  از وضعیت همزیستی با اتاق  را به نمایش می گذارد
( دوشیدن اجرام خسته  در برگزاری شامگاهی من )
ضمیر تو در بسیاری از شعر ها وجود ندارد  و سعی در نمایش هر چه بیشتر  تنهایی است  طوری که اسطوره گاها به راز دل گویی می پردازد
( عطرهای دخترانه می زند به چاک  و دندان بی خوابی ام را نمی کشد )
در شکل دیگری از روایت ها که خارج از موقعیت مناسک زیستن حاد شاعر قرار دارند  نوعی پنهان کاری در به وجود اوردن کاراکترها به چشم می اید
(پدر پسر خدا بود   شوهر خواهر خواهر شوهرش
پسر عموی پسر عموی خدا  که با معنای خودش جفت می شود)
انگار این کاراکترها همه شخصیت های مجازی ذهن راوی هستند و در آن جا به زیستن خوره وار خود مشغولند
( تو حشو ملیح جمله جمله های منی )
و ان تو متعلق به راوی می شود
در شعر اسم این کار بهنام و فعل این جمله بدری است   با زندگی حادتری مواجه می شویم  طوریکه اصالت  فعل بر نظام خانوادگی گذاشته می شود و اسطوره ای از مناسک  اش می گوید  و سپس ایین های زیستنش را اشکار می کند
در شعر دیگری راوی خود تبدیل به یک صدای ضبط شده می شود تا موقعیت مجازی خود را بر عهده بگیرد  و به همین تناسب با بیگانگی با سطرها مواجه می شود
( اگر این سطرها کار من نباشد   اگر کار من من نباشد )
و در این دنیای تک نفره قضاوتها در تقابل با دیگری بزرگ تر حتی دربرابر زبان مادری پشت می کند کلماتش را برمی دارد و از فارسی می رود در محور دوم این زاویه تمایلی به ارگانیک نویسی وجود دارد بدن بعنوان  اولین  توصیفگر شناخت  نوع خاصی ازحاد بیانگری را رواج می دهد  که در توصیف وضعیت راوی به خوبی عمل می کند زبان بدن تبدیل به وسواسی برای چگونه حاد زیستن می شود
( از قسمت پلکها افتاده ام )  ( یک مرتبه پا می شوم از حالت گلو )
( مهره های گردنم را در می اورم )
 و این اضطراب حتی به اشیائی که برای پنهان کاری بدن هستند کشیده می شود
( دکمه های پیراهنم کار نمی کند )
( و در هوای عرق گیرم  عجیب مست کرده )
( و جوراب من که چشم  وا کرده در بیماری چیزی را ثابت نمی کند )
یکنواختی حاصل از مضمونهای محیط در برگیرنده  که از پیراهن  شروع می شود به اتاق و خانه و بعد به خیابانها و شهر می رسد طوری که انگار پنهان کاری ویژه در خرد نیروهای خانوادگی به وجود اورنده این تشکیلات  را زیر سوال می برد و چون توانایی مواجه شدن با ساختار این خرد را نمی تواند تحمل کند به ناچار با جنون خود همه چیز را توجیه می کند
در شعر اخر به فضای بین اتمها می رسد یعنی باز به نوعی حتی در مرگ نیز ان محدودیت کاهش دهنده را  می بیند و مناسک ایینی  خود برای توجیه مرگ را شروع می کند در محور سوم پراشهای مختلف بازنمایی نوعی پراکندگی ذهنی را بوجود می اورد  فضاها به سرعت  قطع می شوند تا فضای تازه ای شکل بگیرد در واقع از یک پنهان کاری وارد  پنهان کاری بزرگتری می شویم از تن به شهر می رسیم و به این صورت عقب مانده اجتماعی می شود 
 

 
خوانش دوم:
 
یاور بذرافکن

عنوان "عقب مانده"  در قالب طرح روی جلد –  طوری که می خواهد نشان بدهد با دست نوشته شده –  با آن نگاره ی  متعلق  به مصر باستان که  تا  پشت جلد کتاب به طول می انجامد ، بیش از آنکه در حوزه مناسبات پیرامتنی سازنده لایه ای دیگر از دلالت معنایی اثر باشد،می رود همچون نمای بیرونی سازه کتاب ، عهده دار نقش چیره ای می شود که متن بعضا از به اجرا گذاردن  آن  سرباز می زند ؛ هرچند  همین  بیان  نامطمئن  و نوستالزیک، بی آنکه مدعی "انگیزش ریطوریقای تازه ای" باشد،در خلال روابط  بینا نشانه ای مهم جلوه  می کند (  که رفته  است  روزهای  موجود  را  به  یک خال گوشتی  بدل کند- ص 5) و البته گاهی هم  به موجب عملکرد  چرخه ای و بازگشتی  بازوهای  بیانگری ، صورتی  تمام کرده  به خود می گیرد (  کودکی ام  میان درختها تاب می خورد- ص 9 ) . اما نوستالژی عظیم  کتاب ، انگاره ی "عقب مانده" است ؛ متنی که با خیال راحت می توان آن را یک اثر نامید؛ "انگاره اثر" به قول فوکو، با آن "وحدت غریبی" که برآورده می کند، با
آن تمامیت ساختارمندش وآن یگانگی که نظام می گیرد ونظم می بخشد و راه را برای  کتاب هموار می سازد؛ همه برای یکی ، یکی برای یکی ؛ انسجام و تداومی که بسامد  بالای ضمیر اول شخص به  بار می آورد سبب می شود که متن، در جایگاه یک مونولوگ، کیفیتی تک محورانه و ایستا پیدا کند و در برابر تحریک آن  دسته از تکانه هایی که میل به کثرت و یا تعدد را دامن می زنند از خود مقاومت نشان بدهد. "عقب مانده" بر خلاف آنچه در شناسنامه اش درج می شود، زیر بار مجموعه بودن نمی رود. هر جای خالی و سفیدی که حتی در حد فاصل میان دو شعر،از یک صفحه تا صفحه بعدی،دیده می شود، یک سازوکارمطلقا تقطیعی است و می توان حیثیتی روایی برایش متصور بود؛ قطع کامل جریان در این میان ممکن نیست و "خلاء" به قول بلانشو"هنوز متعلق به یک ساختار است" . "عقب مانده" شعر بلند هم  نیست  زیرا به  قانون-ژانرهای شعر بلند ، بی اعتقاد نشان می دهد ؛ فرم را از اعتبار ساقط می کند و عنصر موسیقی را به ریشخند می گیرد (  تک بیت از خودم/ ای آن بتی که شکستی به دست من/ شعری شدم شکسته/ نظری/ بت پرست تو- ص 42).
حوزه  تعیّنات  روایت  و موقعیت مکانی راوی از قلمرو جسمانی اش بیرون نمی زند( چهار ستون تنم/  چهار دیواری است ریخته در پشت- ص 8) . خانه ای خالی که بر خطوط مرزی اندام های راوی محاط  می افتد  و اجزای آن نسبت به اعضای پیکر او اینهمانی دارد( شاید اتاقی است که جا می ماند/ در را به روی خودش می اندازد/ و در سایه های  نزدیک  صبح  رنگ می بازد/ شاید از افتادن چیز دیگری باشد- ص 8) - - ( و انگار لخت روی خودش افتاده باشد / در آن اتاق  نیمه در وقت- ص 14 ) در اینجا باز هم سوژه  در متن  روابط  و سلسله  تحرّکات  ابژکتیو و در اثر اعمال فشار و استیلای محیط  پیرامون  به حیطه ابژه عقب  رانده  می شود  (  رفتار مفتولی  اتا ق را ادامه داده ام- ص 48) ولی این بار، حضور عوامل این سلطه  به  شدت  زیر سوال قرار می گیرد ؛ کدام علائم  و پیغام های  مشخصی نشان می دهد که این حضور صحت دارد؟ دال های محیط بیرونی در غیبت محض بسر می برند( در خالی خانه ای پیغام نه- ص 8) و مدلول های محو شونده ، مجازی و ناپایدار در " گوشه ها"( گوشه هایی از اتاق و گوشه کاغذ) رها می شوند ( بوی دهان کسی اتاق را گرفته / می تکاند- ص 32) - - (  اما  پیامگیر این  سطر ها دیگر پیامبر شده  است- ص 22) ؛ وضعیتی  پارانوید که دیگر هیچ  تقابلی را بر نمی تابد ؛ تقابل درون با بیرون ( کاشی ها / فاصله خود را آب  کردند- ص 6)  من و دیگری ؛ چه این دیگری آکله زنی باشد  که "  بی پرده  آواز می خواند- ص 9"  و " می داند چگونه خیس را سینه  به  سینه منتقل  کند- ص 22" چه  مادری  که " کاج های فرضی را دوباره پخش می کند- ص 46" و " اجازه  می گیرد  دراز می کشد  می میرد- ص 50" و چه نظم نمادین جامعه باشد (  شلیک می شود در میدان شهرداری /  و شماره کتانی من لو می رود- ص 48) - - (  این دیگری است که  پشت  مو های من حرف می زند- ص 9) و نیز تقابل بین خواب  و بیداری ( چشم های  من  واقعی / اما خواب هام واقعی تر است- ص 9) بیماری ، سلامتی و هرتقابل امکان پذیر دیگری به قول علی سطوتی، مفهوم از دست رفته ای دارد.
( بیماری من کلمه ای ست که تنها می ماند- ص 8)
با وجود اینکه ایده ی "تنهایی" در تمام طول روایت رفته رفته وجهی استعلایی پیدا می کند و در واقع  شرایط غالب  متن را تشکیل می دهد ، اما در عین حال در بزنگاه  چرخش های روایی همواره  لحظه ای  دراماتیک محسوب می شود( خواب هام را تنها/ وقتی که تنهام می بینم- ص 22) در اینجا خواب ها "بیرونگی" هایی به شمار می آیند که  بیشتر به حمله های حاد و توقّف ناپذیر بیماری  راوی  می خورند ؛ سطح  ژلاتینی  و بسیار سست  آگاهی  راوی  در گیر و دار برخورد  پیاپی  خرده-روایت ها  دائما پاره می شود و تا به خودش می آید روی سطح  دیگری می افتد (  نگاه می کنم می بینم جای چشم ها زخم شده است /  و همین طور از خواب من خون می رود ص 6) و گاهی هم او را به کلّی از حال استمراری می برد و سکانس های خواب آغاز می شود ( سکانس "  پدر پسر خدا بود- ص 14" – سکانس "  دست داد/ دست خط داد- ص 16" – سکانس " در روز های بعدی مستقر بودم- ص 26" – و سرانجام  سکانس  پایانی  : " در فضای بین اتمها می دویدم- ص 52"). کیفیت  ناهمگون این موقعیت ها  به راوی اول شخص ، رفتاری دو گانه و حتی چند گانه را سرایت می دهد و به این ترتیب  ارزیابی او را نسبت به هستی خود مختل می کند( همیشه اما کسی که در می زند/ می گوید منم/ [  لطفا اشتباه  نگیرید مرا با من / که اشتباها / خود را در آغوش می گیرم / و  شما همین طور در این گوشه / گشوده می مانید]- ص 20) ؛ دیگر مرجع ضمیر اول شخص ، اول نمی تواند باشد ؛ هی عقب می ماند ؛ عقب مانده می شود( اگر این سطر ها کار من نباشد/ اگر کار من/ من نباشد/ پس خوابیده می شود- ص 24).
( اینجا همه در شعاع چند متری چیزی قرار دارند- ص 21)
شعر در قطع  کتاب " عقب مانده " ، مجموعه  نیست ، شعر بلند هم  نیست ، متنی است  که  حضور کتاب  را ناگزیر می سازد و موالفه های  ژنریک  مختص به خود را تولید می کند. به طور حتم " عقب مانده " یک اثر است ؛ اثری که با دست نوشته شده ؛ یا دست کم  می خواهد اینطور نشان بدهد (  بلند می شوم  پشت شیشه ها امضا می زنم/ تعطیل- ص 29).


                                                                                               

 
خوانش سوم
 
آرش الله وردی

صحبت از فاصله است،از چیزی عقب تر افتادن.وجود دیگری و فاصله از آن، قبول این وضعیت و اعلام ژانریت خود: «عقب مانده»
    ژانریت او در تلاطم اسکیزوفرنی شکل می گیرد.یک وضعیت مالیخولیایی در مقابل شیطان.از شیطان پیشی گرفتن و افتادن از هوا،پیش رفتن و شکست دادن شیطان «الهیات» ویا شاید شیطان گونه تر شدن از شیطان.این هبوط است، افتادن است و در کنج مالیخولیای خود نشستن.در این فاصله از شیطان ویا امر شر،نوشتار عقب مانده شکل می گیرد.همانطور که ذکر شد این فاصله از امر شرغیر از معنای اولیه الهیاتی و یا شاید پایه ای تر متن،فراتر رفتن از شیطان و یا امر شر را نیز گوشزد می کند:امر فراشر.
    خوانش عقب مانده در هر گونه ای به غیر از گونه بهزیستی وار و شاعرانه ازآن خوانشی ست پراکنده و اسکیزوفرن،خوانشی که حرفهایش از هم فاصله می گیرند زیرا این نوشتنی ها ،یعنی متن عقب مانده در پشت این فاصله ها مثل بمب ترکیده اند و حتی عقب تر از این فاصله ها ولو شده اند.به هر حال هر خوانشی از این متن ناچار است کمی جلوتر بیافتد اما متن حاضر به شدت از رفتار بهزیستی مابانه در خوانش یک عقب مانده می گریزد وباز به ناچار به شدت پراکنده می شود زیرا از یک عقب مانده در حکم یک کتاب می راند.
    عقب مانده متنی ضعیف است و مدام ناچارا خود و کارهایش را به دیگران می سپارد و درخواست های عاجزانه مکرری می کند ،او از عجز تالیف خود لذت می برد «وقتی فیورنتینا سقوط کرد اعتقادم را از دست دادم» همین مانده که به لکنتی شدید بیافتد.قدرت ،با فواصل،از هم پاره پاره می شود. «من» عقب مانده ای ست معلول که حتی امور اروتیک خصوصی اش را این گونه مینویسد: «(به تپه های دوست دخترم عمل می کنم لطفا» او از چه کسی خواهش می کند؟آن فرد مسلما کسی ست که قدرت بیشتری از «من» دارد و جلو تر از او به سر می برد به نظر این نوشتار این فرد یا خداست ویا شیطان. امر خیر واستعلایی و یا امر شر.کلمات علی سطوتی دست ندارند با خودشان ور بروند ،یک معلول بی دست.ضعیف،آنقدر که اگر «در این میانه طوری گره می خورم که با دهان هم وا نمی شود» کلمات با دست نوشته نمی شوند کلمات اشیایی می شوند که با هم نوشته می شوند،در وضعیتی کاملا سایکو و روانی.
    انگار او از دیگری شرمنده است«خسته ام/می روم که دوش بگیرم/عجالتا») بلاخره دیگری او چه شیطان،چه خدا وهر موجود دیگری موجودی ست که حداقل از او بالاتر ست و «عقب مانده» مطیع اوست«باید برای چیزی شاکر باشم» در صفحه بعد می نویسد «ترس از نامهربانی بود»این گزاره رمانتیک یک گزاره خدایی ست یک گزاره خیر که در سطرهای دیگر این متن از جمله«خدابود که از سمت بی هوا باز ماند/و همینطور تا صبح به ناقوس کلیسا تجاوز شد» حتی از خدایی که باز مانده است مثل شیطانی که من او را جا می اندازد هنوز عقب تر است ویا عقب تر مانده است.یا سطر«به خدا کاری نداشتم»که دلیلی می شود برای«افتاده بودم در اطراف خودم» یا برای گزاره های دیگری که توصیف ضعف او را در خود داشته باشد.آن قدر ضعیف و ضعیفه است و این وضعیت را دوست دارد که حتی از داشتن که حتی از داشتن پاهای خود نفرت دارد چه برسد به پاههای دیگری«دوست نداشتم پایی در وسط باشد» اما در عین حال«دوست نداشتم وسط آن همه پا شیده باشم/در اطراف خودم اصلا دوست نداشتم» در ادامه ی سطور خیر والهی عقب مانده می توان سطر«تجاوز به آن روز ها اصلا نمی تواند جالب باشد» یا «حرکت استاد را به جا آوردم» و دیگر برای شاهد،آخرین سطری را که به زور می توان به این خوانش چسباند «امروز برای خاطر دل سه شنبه دعا می خوانیم» است که این آخری می تواند در مناسک شیطانی نیز اجرا گردد.
    در آن سوی این خوانش «من» درروبروی شیطان و یا امر شر قرار می گیرد که اغلب است،از آن دوری نمی جوید بلکه بلاجبار فاصله دارد و در این فاصله نوشته می شود، از او اطاعت می کندو گاهی نیز از او فراتر می رود.سطرهای زیر را می توان برای این ادعا مثال آورد وروح شرور«من» ودر عین حال مطیع وگاهی عصیانگر ولی بلاجبار مطیع او را دید.امور شری چون: «پسر عموی پسرعموی خدا/که با معنای خودش جفت می شود/وزن های من بعد را یائسه می گذارد/نوبالشی خود رابی بلیت نمایش داد/ودر هر هفته هفت روز یک شنبه را به تاخیر انداخت» «کلماتم هوایی نمی شد/می دانستم چیزی نبود» ، «به سیم های این شعر می زنم/کلماتم رابر می دارم و از فارسی می روم» ، «لطفا آلت قتاله ام را در بیاورید»، «بلند شدم/به سینه آن که فرقی نداشت در روبرو/دست زدم»،«رفته رفته در اعداد طبیعی خوک می شوم»،«شیطان عزیز را جا می اندازم/می افتم /از هوا»  یا آنجا که در وضعیتی فراشر قرار می گیرد: «جسم زیر زمینی من می رقصد/آشوب ماه عقرب رارهبری کنم تا بعد»،«چمدان های تنگ خودکشی کنید/زنبورها مسیحی شده اند»،«از روسری بدون گره بیزارم/بدون جویدن خرخره/ترتیب هیچ صحنه ای داده نمیشود» و...
    از سوی دیگر زبان بازی های دال های «عقب مانده» نیز خود، شروریت و شیطنت آن را می رساند.خوانش فوق خواه ناخواه همچون خوانش قبل باز خوانشی ست که از اذهانی به وجود میاید که در بستر فرهنگی الهیت و خیریت به وجود آمده اند و رشد کرده اند و می توان گفت به قرابت قول ژیژک مخاطب به دنبال غریزه محیطی خود در اثر می گردد،غریزه محیطی ای که قرنها در شعر فارسی رسوب گذاشته است ،غریزه خیریت اخلاقی و استعلایی الهیت.
    برای همین است که سطر های فوق در حکم کایروس ویا پتکی بر ذهن مخاطب فارسی کوبیده میشود واو را به تعجب می اندازد و آنها را اهانتی به تریش قبای مقدس شعر و فرهنگ می پندارد همچون قول لوکاچ که در «فلسفه رمانتیک زندگی» از نوالیس می نویسد که او معتقد بود هیچ چیزی شر نیست و عصر طلایی همین نزدیکی هاست.این سخن دیگر بدیهی ست که ذهن اغلب رمانتیک ادبیات فارسی متاسفانه هنوز کاملا به اعتقاد خود پایدار است و حتی متونی چون متون سوزنی سمرقندی،ایرج میرزا و یا علی عبدالرضایی نتوانسته اند این ذهنیت را تغییر دهند بلکه با قرار گرفتن در نقطه مقابل و متضاد آن و تاکید بر شر وهجو و شیطنت ،تنها آن امر استعلایی و خیر شعریت را به اجرا رسانده اند انگار به نظر می رسد این بیان تمایز برای بیشتر عیان کردن و نشان دادن همان ذهنیت کلاسیک باشد.
«عقب مانده» در کل یک شرور ضعیف است یا بهتر است بگویم یک ضعیف-ضعیفه ی شرور.متنی که به پدر ،پسر، عمو وبرادر آلرژی داردانگار ماهیت جنسی خود را دقیقا نمی داند«می توانم نود درجه در حس نرینه ام دقیق شم» پس نود درجه ی دیگر کجا میرود؟«دوستانم خندیدند/فکرهایشان زیر چترهایشان بود» فروید در «درسهای مقدماتی روانکاوی» چتر را نماد و نشانه ای از آلت نرینه می خواند.دوستان همان دیگرانند که به او میخندند پس تمایزی باید وجود داشته باشد بین آنها و عقب مانده.چه می تواند باشد؟ عقب مانده ناتوان از درک این مفهوم است همینطور در کل روند نوشتاری اش نا توان تر است،گاهی از شیطان شرور تر می شود اما آن جا دروغ می گوید یک دروغ بزرگ،چون او یک عقب مانده عقده ای ست. «به سیم های این شعر میزنم/کلماتم را بر می دارم و از فارسی می روم» یا وقتی که امر می کند که «اسم این کار بهنام/و فعل این جمله بدری است» کجا می توان در کار این دلالت را جست؟دلالتی که در عقب مانده قصد دلالت ندارد این جا عنوان می شود و خوشبختانه اجرا نمی شود،دستور او لغو می شود،در ادبیات ما دستور مرد کمتر لغو می شوداما دستور عقب مانده مدام لغو می شود. درصورت جملات،سطرها وکلمات،شکستگی ها،عجز،فاصله ها،شکاف ها ولطافت، مشخصا مونثیت زبا ن و دورویی ودوپهلویی و دروغگویی و شورش نازک آن روشن است،زبانی که عقب مانده را پیش می برد زبانی بیمار و حاکم است.زبان «موتوا قبل ان تموتوا» «بیماری من کلمه ای است که تنها می ماند/ واز قول من هرچه قدر که می خواهد میمیرد» زبان مرده وضعیفی که قبل از مرگ واقعی اش مرده است،زنده می شود،میمیرد،زنده می شود،میمیرد.((عقب مانده با تمام عقب ماندگی وضعفش مخالف پیشروی و ارائه حکومت زبانی علی سطوتی قلعه می شود اما گاهی خیلی کم علی سطوتی دستهاش پیدا می شود،دستهای «نه صرفا جسمانی» نداشته ی یک معلول 50 درصدی و این دروغ دیگر احسن نیست،پسا هفتاد دست ندارد.زبان پساهفتاد وقتی نوشته می شود که خودش دست وپا در آورده باشد نه علی سطوتی قلعه نوعی اش درهر زمانی به معنای کاملش.«پسا هفتاد دلالت زمانی ای ندارد»
    به هر حال «عقب مانده» امری ست که باید نوشته می شد وشد،امری که انتظارش رامیکشیدیم و شاید یکی از معدود کتابهایی ست که تازه در نزدیکی های نیمه دوم دهه ی هشتاد زمزمه های پساهفتادی از آن شنیده می شود.اجرای روشن پیامبرانه و زیبایی از اعلام تغییر وضعیت ژنریک شعر.«فردا باد میاید و منطقه را فطیر می کند»
    عقب مانده/علی سطوتی قلعه/مجموعه شعر/عنوانی که خواه ناخواه در شناسنامه کتاب میاید.

۳ مرداد ۱۳۸۶
تماس