خط آزاد » مانیفست » مانیفست محیط

از غُند 11|مانیفست محیط
کسی که در تاریکی به دنیا آمده، در تاریکی زندگی کرده و صددرصد در تاریکی هم خواهد مرد، وظیفه‌اش این است که تاریکی را گسترش بدهد. آن آدم نه از هدف و ایدئولوژی خاص که از دست و پا و بدنش حرف می‌زند. چرا که دست و پا و بدنش ریشه در جهانی دارند که در آن رشد کرده‌اند و اگر آن جهان تغییر کند، آن‌ها نیز تغییر خواهند کرد. او بیداری را به جای تفکر و عاقل را به جای اندیشمند گرفته و معتقد است فرصتی نداشته است. به محض این‌که دریافته صاحب عقل است، مجبور شده آن را به زخم زندگی بزند. نه حیثیتی برای فرهنگ درست کرده و نه هم ارزشی که جامعه، جامعه‌ی افغانی با آن خوش باشد. ولی هر وقت گره‌ای در کار می‌افتد، دست به کار می‌شود. بدون هیچ نوع اعتقاد و وظیفه‌ای، از سر جبر در حال واکنش نشان‌ دادن به آن چیزی است که در محیط‌اش فرودآمده است. نه مسأله‌ای عمومی دارد، نه شخصی. تنها به نیاز محیط پاسخ می‌دهد. کاملاً محدود است. با هر همجوار و همسایه و ناظری تفاوت اساسی دارد.به خاطر رابطه‌ای که با محیط دارد، علم و معرفت، دانش و اخلاق برایش غیرقابل درک شده‌اند. معرفت به چه درد می‌خورد؟ معرفت از چی؟ برای کی؟ و در کجا؟ او مدام با جریانی از آگاهی روبه‌رو می‌شود که ناخوشایند و گمراه کننده‌ است. به خط تولیدی می‌ماند که گاهی از این‌جا هم عبور می‌کند و ظاهراًبرای مقابله با جهل به این‌جا آمده است. اما خوشبختی او این است که آگاهی از جهل محافظت می‌کند؛ همان‌گونه که جهل از آگاهی حفاظت می‌کند. اکنون این جهل است که او را نجات داده است. او آغوش آگاهی‌اش را به روی جهل محیط باز کرده است تا هم از جهل در امان باشد، هم از آگاهی. در اصل او فرد ناقص و بی‌رمقی است که ما انتخابش کرده‌ایم که این متن را برای ما امضا بزند تا هیچ نوع قابلیتی برای الگوبرداری در آینده نداشته باشد. ما ابتدا او را پیش انداخته‌ایم تا وقتی خودمان سینه‌خیز به میدان می‌آییم کسی از ما توقعی نداشته باشد. اکنون ما هیچ‌چیز برای شما نیاورده‌ایم خواهراو برادرا! فقط مثل همیش در محیط قرار گرفته‌ایم و اراده کرده‌ایم تا خود را از شر همه‌ی آن چیزهایی که راه نشان داده‌اند و روشنایی، خلاص کنیم.
روشنفکری را نیکوکاری و عمل صالحه قلمداد کرده‌ایم. معتقدیم این‌ها خیّر اند اما خجالت می‌کشند آن را بیان کنند. به خاطر بار مذهبی و معنوی این واژه‌ها. کی در جامعه غیر از این مردم این‌قدر درحال تذکیه‌ی نفس است. هی این پاک‌نفسی را تازه می‌کنند. این‌ها حتا به پدران‌شان هم رحم نمی‌کنند. هرچند همیشه معتقد بوده اند که والدینی ندارند و مقعد آسمان برای یک‌بار در تاریخ باز شده و این‌ها فرودآمده‌اند، اما باز هم می‌روند و یکی از اسلاف این پیشه را می‌آورند به زمان حال تا نشان بدهند که چگونه نکته‌ای را که اشاره کرده‌اند، یا حقانیتی را که تصاحب کرده‌اند، با چیزی که آن خدابیامرز گفته بود فرق دارد و در حقیقت آن خدابیامرز با وجود این آدم جدید به چیز آغشته شده. یا بحث‌هایی که برای تفکیک انواع اصل و بدل‌شان به راه می‌اندازند. انبوهی از متن‌ها و جدل‌های بی‌پایان برای نمایاندن. تمام این تلاش‌ها برای ساختن حیثیتی‌ست که سرانجام راه را برای سوار شدن این‌ها بر شانه‌های مردم باز می‌کند. مشتی ریش‌سفید مدرن؛ حاضر در صف اول محافل که شغل‌شان داشتن حیثیت فرهنگی‌ست و آن را تا جایی پیش می‌برند و به آن می‌افزایند که معنای عام خویش را در اختیار گرفته و در صورت لزوم به هر کی می‌نوازدشان، سرویس بدهد؛ حتا طالب و قوماندان و دولتی‌ها. مشتی آدم درشت که در بهترین حالت انتخاب شده‌اند تا به جای آخوند و سیاستمدار و جنگجو به راه راست افسار بکشند. و این افسار، افسار مردم است؛ همان موجودات بی‌گناه و عاطفی. آن‌ها که نه می‌خورند، نه می‌آشامند و نه هم طمعی در کار است. هیچ کاری نمی‌کنند. منتظرند هر فصل قهرمانی از راه برسد و آن‌ها را نجات دهد. در اصل مردم را ساخته‌اند تا نجات‌شان بدهند. از اول تاریخ این محیط تا به حال، هر کی می‌خواسته آدم مهمی بشود، مردم را نجات داده است. به گفته‌ی همه‌ی خدمت‌گزاران مردم، آن‌ها همه‌چیز را از مردم دارند. راست می‌گویند؛ چرا که این نجات‌دهنده است که به نجات‌یافته نیاز مبرم دارد؛ اوست که از این کار نیک سود می‌برد. نیکی را به دریا می‌اندازد و ده برابرش را برمی‌دارد. نجات‌یافته جز این‌که عمل نجات‌دادن روی بدنش انجام گرفته سودی نمی‌برد. برای همین مردم مدام نجات پیدا می‌کنند و باز گرفتارند. مردم همیشه کسانی‌اند که از سر نادانی هوش و خواسته و انسجام ندارند. همیشه کسانی به میان‌شان نفوذ می‌کنند. کسانی مثل ستاره‌ها، قهرمانان، عقلا و نیکوکاران. هیچ‌وقت از میان مردم کسی به جایی نفوذ نکرده است. متن‌های شعرا، نویسندگان و منتقدان جامعه خالی از مردم است. به جای این‌که مردم به این نوشته‌ها نفوذ کنند، نویسنده‌ها با متن‌ها و ایده‌های‌شان به درون مردم نفوذ می‌کنند و خود را همچون فرصتی گرانبها جلوه می‌دهند؛ آماده‌ی بهره‌برداری؛ آماده‌ی برداشت محصول.
مردم در اصل رها شده‌اند؛ بگذارید واقعاً این کلمه را از دست بدهیم. از مردمی فاسد صحبت کنیم. از مردمی دروغگو. از مردمی که در گسترش خشونت و جنایت، پلیدی و تعصب، قتل و اختطاف، فقر و نادانی و فلاکت و بدبختی همدیگر سهیم‌اند و هنوز هم عرصه را بر هم‌نوع و همجوار و هم‌میهن تنگ می‌کنند. بگذارید که مردم را پر دهیم. خودمان را از آن‌ها ناامید کنیم، آن‌ها را از خودمان.
ولی با آن‌هم حق آن است که در متن باید کسانی زنده‌زنده راه بروند. صدای‌شان به گوش برسد. خواست‌ها و آرمان‌ها و نگاه‌های‌شان در نتیجه‌ای که متن می‌دهد اثرگذار بشود و سرانجام حقایقی که متن ارائه کرده است، نتیجه‌ی قدم‌هایی باشد که آن‌ها بر آن کوبیده‌اند. مسائل اصناف، مشاغل معمولی، ماجراهای خشک و بی‌روح و بی‌مزه‌‌ی‌شان، رویاها و خوشبختی‌های‌شان، مشکلات و شکست‌ها، باورهای ناروشن‌شان، توهمات و انحرافاتی که حقایقی خدشه‌ناپذیر شده‌اند و هر کسی که در آن سطح داغ قرار گرفته تصدیق کرده است. مسائل سطحی و دم‌بریده و کوتاه، مسائل کاری، موضوعاتی که محدودند و اگر حل بشوند فقط در همان‌جا و همان موضوع و همان شرایط حل شده اند. چیزهای ساکن؛ حقایقی که به درد هیچ‌کس و هیچ جای دیگری نمی‌خورند. حقایقی که اگر در لحظه‌ی دریافت درک نشوند، در لحظه‌ی دیگر درک نخواهند شد. پیش‌پاافتاده و زمانمند. ذره‌ای در گوشه‌ی تاریخ. ناچیز و مدعی؛ مثل صدایی که از حنجره‌ای شنیده می‌شود و ضمن بیان خودش از وجود کالبدی حرف می‌زند که در محیط قرار گرفته و بر زمینی که در اختیار اوست پای می‌کوبد و متن را آن‌گونه که زیر پایش ساخته است ترتیب می‌دهد. و ما هم همان را می‌بینیم. همان خواسته و همان هدفی که بدون ما هم برآورده کرده‌اند و ما فقط همراه بوده‌ایم.
و اما به یاد می‌آوریم شب‌هایی را که در پیش گرفته بودیم. جوان و صحتمند؛ از فراز تپه‌های غند11، منطقه‌ای استراتژیک و نیمه‌نظامی در شمال شهر؛ جایی که بعد از سال‌ها اجازه یافته بودیم از آن‌جا به خانه و اموال‌مان، به کوچه و محله و زندگی‌مان آن‌گونه که جنگجوها نگاه می‌کنند، نگاه کنیم. در همسایگی نزدیک به لشکر نظام که با هر تغییر و تنشی در جبهه‌های جنگ متأثرمان می‌کرد. لطف بی‌دریغ جنگ هم همان بود. جنگ همان‌گونه که در پی نابودی رعیت بود، سریع‌ترین راه دستیابی رعیت به حکمرانی بود. این جنگ بود که مدت‌زمان حکمرانی را با تقسیم بر افراد جامعه برای ستمدیدگان کاهش می‌داد. یا این‌که حوزه‌های بزرگ حکمرانی را پارچه‌پارچه می‌کرد و هر کدام را در اختیار عده‌ای قرار می‌داد. تا جایی که این حوزه‌ها در مواردی به سه چهار روستا یا محله محدود شده بود و قدرت حاکمیت به هر کس که جسارتی داشت سپرده می‌شد. جنگ فقط ویرانی به بار نیاورده بود. بخشی از مردم، آن‌هایی که می‌خواستند و اراده کرده بودند، گوشه‌ای از جنگ را در اختیار گرفته و سود می‌بردند. و البته که بی‌دلیل هم این کار را نمی‌کردند. وقتی جنگ طولانی شود، عده‌ای آن‌قدر با خشونت و وحشت هم‌کلام می‌شوند که می‌آموزند شعله‌های جنگ را چگونه به اهداف مناسب بفرستند. عده‌ای می‌آموزند که چگونه از تنها محصول و تنها رویداد باقی‌مانده در محیط، برای ادامه‌ی حیات مستفید شوند. می‌آموزند که از جنگ پیشرفت کنند؛ به آرزوها برسند و افتخار بیافرینند. وقتی مطمئن بشوی که تمام جوانی‌ات در جنگ می‌گذرد با آن چکار خواهی کرد. اگر مستعد هم باشی؛ جاه‌طلبی مفید هم داشته باشی. در میدان جنگ، جنگیدن وسوسه‌ی کمی نیست. این تپه‌ها، این غند11، این چشم‌انداز کم‌نظیر که ناخودآگاه شخص را به حکمرانی پرتاب می‌کند. تنها جوان پساجنگ است که جوان زمان جنگ را درک می‌کند؛ کسی که از جنگ نجات یافته و محروم شده است. فقط ما که هم پشت سر آن‌هاییم و هم در جوارشان؛ ما که به صف شده بودیم تا همان راه را برویم و اکنون به دلایلی از بالای این تپه‌های خدادادی به چیزهای دیگری می‌نگریم.
-----------------------------------
25/4/1395
امضاها:
عتیق اروند
اسماعیل سراب
توضیح:
امضا پذیرفته نمی‌شود

۲۵ تیر ۱۳۹۵
تماس