خط آزاد » مانیفست » ما شاعران مطرود

«شاعران مطرود» وجود خارجی ندارند. «شعر مطرود» دیگر کدام است؟ هیچ هویت ادبی‌ای از این دست نه در کار است، و نه اگر باشد، باید آن را جدی گرفت. هر آن کسی که چشم در چشم وضعیت موجود دوخته باشد، دهشتی بی‌ حد‌و‌حصر را از این خیال‌پردازی کودکانه، از «شاعران مطرود»، از «شعر مطرود»، از این دست هویت‌های ادبی نصیب خواهد برد. وضعیت موجود وضعیتی است در منتهای درجهْ انتزاعی. زمانی همه چیزمان به همه چیزمان می‌آمد. و آن، زمانِ خوشبختی ما بود تازه. حالا دیری است که هیچ چیزمان به هیچ چیزمان نمی‌آید، مربوط نیست، کاری ندارد. وضعیتِ کنونیِ ادبیات فارسی خود به تمامی گویای آن وضعیت کلی‌ای است که در آن به سر می‌بریم. همه‌ی حرف و حدیث‌ها، همه‌ی داد و قال‌ها، همه‌ی بریز و بپاش‌ها در وضعیتِ کنونی ادبیات فارسی را باید در حکم سوگواری بر سر مزاری تلقی کرد که هیچ کس، از زنده و مرده، در آن موجود نیست. شتر را با بارش برده‌اند. از همه‌ی کسانی که کارشان ادبیات فارسی است، پیش از هر چیز دیگری باید پرسید: کارتان چیست؟ ادبیات فارسی؟ کدام ادبیات فارسی؟ در وضعیت کنونی هیچ امر مشترکی در ادبیات فارسی به ودیعه گذاشته نشده است. و با این اوصاف، هویت‌تراشی ادبی، آن‌گونه که از اواخر دهه‌ی چهل، مشخصن از «شعر حجم» ِ رویایی به این سو در شعر فارسی باب شده، حتا اگر به قصد براندازی وضعیت موجود باشد، به تقویم آن منجر می‌شود. شش سال پیش که ما یک‌دیگر را پیدا کردیم، قرارمان این نبود. شش سال بعد از آن باید در برابر همه‌ی آن تعارفات و مناسباتِ احمقانه‌ای که، احتمالن ما را بر سر آن قراری که دیگران گذاشته‌اند، حاضر می‌کند، بایستیم. این نه صرفن خودانتقادی است، و نه صرفن بازسازی. بیش از این‌ها، همان ایستادن، همان ایستادگی است، و تنها در این صورت، گشودن راهی که به هر حال پیش روی ماست.
یک بار برای همیشه باید بایستیم و بگوییم: ما «شاعران مطرود» نیستیم. ضمنن چیزهای دیگری هم که از پیش داخل گیومه رفته‌اند، نخواهیم بود. رسم‌الخط فارسیِ مدرن به علائم سجاوندی علاقه‌ای بی‌حد‌و‌حصر نشان داده است. رسم‌الخط فارسی با توسل به همین علائم سجاوندی است که مدرن می‌شود. علائم سجاوندی کت و شلوارهای رسم‌الخط فارسی بودند. گیومه‌ها هم جزوِ آن‌ها. هر کسی آزاد است انتخاب کند داخل گیومه‌ها قرار بگیرد یا نه. ما مطلقن انتخاب نکردیم. ما کت و شلوارهایمان را درآوردیم، اگر قبلن هم آن‌ها را پوشیده بودیم، و خودمان را از گیومه‌ها آزاد کردیم. شش سال پیش نمی‌خواستیم و اساسن نخواستیم یک گیومه به گیومه‌های بی‌شمار شعر مدرن فارسی اضافه کنیم. آن گیومه‌ها را پایانی نبود. هنوز هم باز می‌شوند و بسته می‌شوند، اما ما همان موقع اعتمادمان را به گیومه‌ها از دست داده بودیم. ایده‌ی مطرود از همین بی‌اعتمادی سربرآورد و به امیدی آمیخته شد که نوشتن بدون سلطنتِ علائم سجاوندی و خارج از گیومه، زندگی بدون کت و شلوار در ما برمی‌انگیخت. این اعلان جنگی بود به همه‌ی آن رسمیتی که نفس شعر فارسی را بند آورده بود. اعلان جنگی بود به همه‌ی آن سازوکارهای بیانی، بوتیقایی، انتقادی و بازنمایانه‌ای که سرنوشتِ شعر فارسی را یا در گل‌خانه رقم زده بود (گل‌و‌بلبل، بی‌خاصیت، مهوع) یا در آزمایشگاه (آوانگارد، انتزاعی، لوس و خنک). اعلان جنگی بود به همه‌ی آن سنتی که شعر را هم‌چون یک میراث، یک امر تزئینی، و نهایتن یک کار فرهنگی جا می‌زد و می‌نمایاند. آن جنگ هم‌چنان ادامه دارد، و ما تنها در این صورت است که شاعران مطرودیم.
و ما احتمالن تنها کسانی بودیم که تا آن روز و ای‌بسا تا همین حالا به شعر هم‌چون امری در خود و برای خود فکر نمی‌کردیم. مسئله‌ی ما کاری بود که از شعر برمی‌آمد. و ما احتمالن بیش از هر کس دیگری واقف بودیم به این که، دیگر هیچ کاری از شعر، از کلمه‌ها برنمی‌آید. شعر، آن‌طور که ما به آن نزدیک شده بودیم، موضوعی از دست رفته بود. هیچ موضوعیتی نداشت. شش سال پیش پایه‌ی همه‌ی حرف‌ها و بحث‌هایی که میان ما جریان داشت، زدن همه‌ی آن سازوکارهایی بود که موضوعیت شعر را به آن باز می‌گرداندند، یا بر فقدان چنین موضوعیتی سرپوش می‌گذاشتند. هنوز و هم‌چنان هم بحث بر سر همین است. تاکید ما بر ناتوانی شعر است، بر ضعف شعر است، بر نابسندگی شعر است، بر تلاشیِ شعر، بر از‌‌ریخت‌افتادگی ِ شعر است. ما از پایان شعر حرف نمی‌زنیم، از ناتمامی ِ آن، از ازکارافتادگی آن حرف می‌زنیم. مسئله‌ی بازنمایی و سیاستی که در قبال آن باید در پیش گرفت، برای ما صرفن مسئله‌ای فرمال و سیاستی فرمال نیست. ما بازنمایی را همیشه یک قدم عقب‌تر از نوشتن شعر و یک قدم جلوتر از نوشتن شعر درک می‌کنیم. برای ما مهم‌تر از این‌که شعر به بازنمایی واقعیت بپردازد یا نپردازد، خود بازنماییِ شعر در واقعیت است. پرسش ما همواره این بوده است: شعر چه‌گونه در واقعیت زندگی روزمره‌ی بازنموده می‌شود؟ ما آن «شعر بنویسیم؛ که چی؟» را همواره پرسشی جدی تلقی کرده‌ایم، بدون آن‌که بخواهیم پاسخی سرراست به آن بدهیم. ما هم‌زمان که این پرسش را پی گرفته‌ایم و پرسش‌های دیگری را از دل آن بیرون کشیده‌ایم، آن را و همه‌ی پرسش‌های بعدی را به زیست‌مان گره زده‌ایم.  به عبارتی دقیق‌تر، پرسش ما پرسش از ژانر، پرسش از همه‌ی آن محتواهای ژنریکی بوده که تاریخ شعر را از خود می‌انبازد. این نقطه‌ی عزیمتی  بود برای ما ، و همه‌ی بحث‌های ما اگر هم از این نقطه برنمی‌خاست، سرانجام به جایی می‌رسید که بار دیگر این پرسش‌ها سربر‌آورند. هنوز هم اگر قرار باشد نقطه‌ای را نه برای شروع کردن، که برای ادامه دادن انتخاب کنیم، آن نقطه همین پرسش، همین پرسش‌ها خواهد بود. در همین چارچوب اگر به طور مشخص همواره دست روی امر بلاغی می‌گذاشتیم، اگر همواره تظاهرات بلاغی را به پرسش می‌کشیدیم، اگر بلاغت را در مقام دم و دستگاهی که سرنوشت ژنریک شعر را از پیش رقم می‌زند، نشانه می‌رفتیم، مرادمان بلاغتی در خود بود، بلاغتی اخته بود، بلاغتی درون‌سو بود، بلاغتی انتقال‌پذیر، بلاغتی پیش‌بینی‌پذیر بود. بحث‌های دیگرمان در باب استعاره، در باب تصویر، در باب موسیقی، در باب سطربندی نیز ذیل همین نشانه‌گیری‌ها می‌گنجید. تصورمان این بود که، شعر فارسی بیش از اندازه فربه شده است، بیش از اندازه از محتوای ژنریک خود آکنده شده است، بیش از اندازه قابل تشخیص شده است. و آن‌چه ما را بیش‌تر و بیش‌تر به این نتیجه می‌رساند، نه شعرهای محافظه‌کار، نه شعرهای ساده و دم‌دستی، نه شعرهای معمولی و صد تا یه غاز، که فارغ از این‌ها شعرهای آوانگارد، شعرهای پیش‌رو، شعرهای چنین و چنان، شعرهای کذا بود. ما به وضوح می‌دیدیم که چه‌گونه این شعرها به رغم همه‌ی آن عنعنات نظری و چه و چه‌ای که پس و پشت خود داشتند، از پیش شعر بودند. مسئله‌ای که به ما مربوط می‌شد، اما دژانره کردن شعر، آن‌گونه که در آن دهه بر سر زبان‌ها افتاد و فراگیر شد، نبود. مسئله این بار هم یک قدم قبل از دژانره کردن شعر و یک قدم پس از آن یقه‌ی ما را می‌گرفت: چرا شعر می‌نوشتیم، وقتی می‌دانستیم دیگر موضوعیتی ندارد؟ و چه‌طور می‌شد شعری نوشت که از پیش موضوعیت آن بر باد است؟ چه‌طور باید می‌نوشتیم شعری را که از پیش شعر نبود، همزمان که شعری بود در حال نوشته شدن؟ چه‌طور ادامه می‌دادیم، وقتی می‌دانستیم که نمی‌توانیم ادامه دهیم؟
ما روی حدود شعر ایستادیم و حرف زدیم. روی حدود  شعر ایستادیم و شعر نوشتیم. روی حدود شعر ایستادیم و ادامه دادیم. این‌گونه شاعرانی بودیم ما. شاعر نبودیم و شعر می‌نوشتیم. شاعر بودیم و شعر نمی‌نوشتیم. در این جمله‌ها سراغ هیچ‌گونه کلام شاعرانه را نباید گرفت، که زندگی شعری ما خود گواه این گفته‌ها است. حاصل شش سال شعرنویسیِ برخی از ما به سختی به یک دفتر می‌رسد. ما در حالی شعر می‌نوشتیم و درباره‌اش حرف می‌زدیم و جلو می‌آمدیم که خودِ شعر را از دست داده بودیم. طبعن بحث‌هایمان هم به همین اندازه حدی بود. در این میان، کم پیش نیامد زمان‌هایی که آن حدود را وانهادیم، ندیدیم، یا چندان عقب کشیدیم که شعرهایمان، بحث‌هایمان، نوشته‌هایمان آن جلو در برهوت محض رها شدند. به طور مشخص، ما درباره‌ی بلاغت، درباره‌ی زبان سخت صلب و بسته قضاوت کردیم. قضاوت ما بیش‌تر بر مبنای چیزی بود که اتفاق می‌افتاد و محقق می‌شد، نه امکانی که در هر یک از این‌ها ذخیره شده است. ما هرگز به این امکان‌ها اعتنا نکردیم و به گونه‌های دیگری از آفرینش‌گری که الزامن مرادف امر پیش‌بینی‌شده و انتقال‌پذیر نبود، کم‌تر نظر دوختیم. در صورت‌بندی نظری‌ای که تحت عنوان حادبیان‌گرایی از برخی شعرهایمان به دست می‌دادیم و سپس آن را به همه‌ی شعرهایمان تسری می‌بخشیدیم، بیش از هر چیز دیگری این گیر و گرفت‌ها به چشم می‌آمد. ما حادبیان‌گرایی را هم‌چون توضیحی برای شعرهایی که نوشته بودیم و می‌نوشتیم، در پیش نهادیم، نه هم‌چون افقی که پیش روی ماست. همه‌ی سوء‌‌تفاهمات بعدی، همه‌ی تقلیل‌گرایی‌ها، همه‌ی نزدیک‌بینی‌ها، همه‌ی فروبستگی‌هایی که به زودی شعرهای ما بدان گرفتار شد، از همین‌جا ناشی می‌شد. ما به همان دامی افتادیم که تاریخ شعر مدرن فارسی پیش رویمان پهن کرده بود: خودتبیینی. پرسش ما که پرسش از امکان شعر نوشتن بود، به سرعت به پرسش «چه‌گونه شعر نوشتن؟» تبدیل شد. پیش‌تر رویایی و براهنی هم این دو سطح را با یک‌دیگر تاخت زده بودند. در فاصله‌ی میان آن‌ها، و پس از آن‌ها هم دیگرانی همین راه را رفته بودند. دریغا ما هم پی ِ آن‌ها. ما هم آن «امکان» را به این «چه‌گونه‌گی» تقلیل دادیم. باری، اگر قرار باشد هم‌چنان حادبیان‌گرایی کار کند، هم‌چنان مسئله‌ساز باشد، باید پیش از هر چیز قید جواب‌هایی که به این مسئله داده‌ایم، بزنیم، و به آن امکان، به امکانِ آن امکان بازگردیم.
و این‌گونه بود که «شاعران مطرود» ساخته شدند، و «شعر مطرود» به وجود آمد. بدون تعارف باید گفت که ما مماشات کردیم، تعارف کردیم، شوخی کردیم، جدی گرفتیم و از این نظر گند زدیم. این دیگر تنها به وجود آمدن یک سبک شعری تازه نبود، که اگر هم بود، هم در مقام ادعا و هم در مقام عمل جای سرزنش داشت، که بدتر از آن، همانند همان اتفاقی که پیش‌تر برای خیلی‌های دیگر، محافظه‌کار یا آوانگارد، افتاده بود، انحلال شعر در سبک زندگی بود. شعر نوشتن برای ما به یکی از سبک‌های زندگی تقلیل یافت، و شعرهای ما بیش از هر چیز دیگری بازنماینده‌ی همین «یکی از سبک‌های زندگی» شد. طبیعی بود این سبک زندگی مثل هر سبک زندگی دیگری نباشد. بروز خرده‌فرهنگی و حاشیه‌ای داشته باشد. ضدهنجار باشد. چنین باشد و چنان باشد. این اما به ویژگی منحصر به فرد آن سبک زندگی که ما داشتیم، اشاره نداشت، که بیش از آن به کرد و کار سبک زندگی به طور کلی پیوند می‌خورد. کدام سبک زندگی منحصربه‌فرد نیست، آن‌گونه که به چشم می‌آید؟ راست این است که اما ما تصور دیگری از رادیکالیسم داشتیم، که رادیکالیسم و آنارشیسم را نمی‌خواستیم و اساسن نخواستیم با تظاهرات خرده‌فرهنگی تاخت بزنیم، که نمی‌خواستیم از کثافت، از طرد، از آن‌چه به ارث برده‌ایم، فضیلت بسازیم. نمی‌خواستیم و  اساسن نخواستیم خودمان را توی شعرهایمان خالی کنیم، بالا بیاوریم. فرض ما بر ارگاسم شعری نبود. تصورمان از امر شر چیز دیگری بود. همه‌ی آن‌چه به عنوان امر شر فرض می‌شد و مفروض می‌شد، همه‌ی مصداق‌های شر مایه‌ی شوخی و خنده‌ی ما بود. شر همیشه جای دیگری بود برای ما. جای دیگری اتفاق می‌افتاد. از جاهای دیگری رد می‌شد. چه‌گونه به آن تعین بخشیدیم؟ چه‌گونه نیروی شر را از محتوای مخرب آن خالی کردیم؟ چه‌گونه جاگیر شدیم؟ چه‌گونه زمین‌گیر شدیم، به نحوی که امکانِ زمین‌گیر‌شده‌ها را نیز از پیش وانهاده بودیم؟ چه‌گونه صدادار شدیم؟ داخل گیومه رفتیم؟ دستورالعمل شعری نوشتیم؟ چه‌گونه هر شعری را که خارج از آن دستورالعمل نوشته می‌شد، ندیده می‌گرفتیم؟ چه‌گونه در حالی که موضوعیت شعر را از دست رفته می‌دیدیم، به گونه‌ای مضاعف به آن موضوعیت بخشیدیم؛ موضوعیتی نزد خودمان، از آنِ خودمان، منحصر به خودمان؟ چه‌گونه بند شدیم؟ باند شدیم؟ گروه شدیم؟ چرا هر یک از اعضای این گروه صفحه‌ای جداگانه داشته باشد در این سایت، عکسی هم بغل‌اش؟ چه‌گونه درخششی که همیشه با این هویت‌های ساختگی توامان است، ما را فریفت؟ چه‌گونه ما که می‌خواستیم بعدی سیاسی به زیبایی‌شناسی ببخشیم، امر سیاسی را در نهایت با امر زیبایی‌شناسی تاخت زدیم؟ و بدتر از آن، جان‌های زیبای هیولاوش شدیم؟ برهوت... برهوت.
و به رغم همه‌ی این حرف‌ها، هنوز هم برای ما این توهم ِ آوانگاردهای ادبی در ایران که «هر شعری باید بیانیه‌ی تازه‌ای برای شعر باشد»، تنها و تنها توهم است. ترجیح می‌دهیم طور دیگری، جای دیگری، با چیزهای دیگری توهم بزنیم و خوش بگذرانیم تا با این تصورات ِ خام و کودک‌مانده. برای ما تکرار واجد توش و توان انتقادی بیش‌تری است نسبت به این حس نوجویی. اما ما نه خودمان را تکرار می‌کنیم، نه شعرهایمان را. تکراری از این دست به اندازه‌ی همان توهمات می‌تواند ما را به دام آن معصومیت جعلی که به دوره‌ی کودکی نسبت می‌دهند، بیندازد. کم شعرهای ما به آن دام نیفتاده است. چیزی که در شعرهای ما مکرر خواهد شد، باید مکرر شود، هم‌زمانیِ پرسش «شعر نوشتن؛ که چی؟» و نوشتن شعر است، هم‌زمانی از کار افتادگی شعر و حفظِ امکان آن است، هم‌زمانی از دست شدن موضوعیت شعر و نوشتن آن است، هم‌زمانی نوشتن شعر و از چنگِ سازوکارهای بازنمایی بیرون آوردنِ آن است.  ما واقف‌ایم به این که اگر قرار باشد از چیزی به نام شعر رهایی‌بخش حرفی به میان آید، کما این‌که بارها حرف‌اش را به میان آورده‌ایم، گریزی نداریم از این‌که پیش و بیش از هر چیز دیگری خودِ شعر را رهایی ببخشیم و بار دیگر، شعر را از چنگ خودش آزاد کنیم، همان‌گونه که خودمان آن را از دست دادیم، بعد از آن که شش سال پیش برای ما امری محصل و از این نظر فاقد موضوعیت بود.
پس تکرار می‌کنیم، نخست یک بار همه‌ی این حرف‌ها را، اما به زودی و برای همیشه، آن هم‌زمانی‌هایی را که هیچ‌یک در آن یکی انحلال‌پذیر نیست.
این پایان دوره‌ای است برای ما، بدون آن که آن دوره پایان یافته باشد. آن دوره کجا پایان یافته است؟ ما آن دوره را ادامه خواهیم داد. این‌گونه شاعرانی هستیم ما. ما شاعران مطرود.
فروردین نود و یک

۸ تیر ۱۳۹۱
تماس