خط آزاد » مانیفست » در باب مانیفست
دو سال و اندی پس از آن که مانیفست در یکی دو وبلاگ ادبی منتشر شد، بار دیگر در یک جمعخوانی و با حضور مجید یگانه، یاور بذرافکن، علی سطوتی قلعه، یاشار اسکندرنژاد و سام مقدم مورد بررسی قرار گرفت و در نهایت با حذف یک امضا و اضافه شدن چند امضای دیگر مجددا در پایگاه اینترنتی مطرود به نمایش درآمد. اینک متن فشردهی جمعخوانی:
علی سطوتی قلعه: جمعخوانی را با این سوال از مجید شروع میکنیم که این متن را در چه فضایی و با چه پیشزمینههایی نوشته است؟
مجید یگانه: مسلما برای خود من دغدغهی داشتن یک فردیت – البته در آن حوزهی جنجالی- زیبا بوده؛ ولیکن آن طردشدگیها، آن گریزها، آن "گارد- بسته" عمل کردنها باعث میشد یک سرخوردگی با آن محوریت انتقادی اخته شکل بگیرد. فکر میکنم بهترین جمله ای که الان توی این مانیفست به من کمک میکند، این است: "با وقتی که زنده باشم..." و تا وقتی که زنده باشم، از متونم که یکیش هم همین مانیفست است، دفاع خواهم کرد.
علی سطوتی قلعه: آن ارادهی قبلی برای نوشتن یک مانیفست در تو وجود داشته یا نه، یک مسئلهی شخصی بوده است صرفا؟ با این پیش فرض ، این متن را نوشته ای که یک مانیفست از آب دربیاید یا نوشتهای و بعدا اسمش را گذاشتهای مانیفست؟
مجید یگانه: خوشبختانه از دید بعضیها و متاسفانه از دید خودم، وقتی شروع به کاری می کنم، دچار یک همزمانی میشوم برای خلق و تفکر؛ یعنی وقتی شروع میکنم به نوشتن، با یک کنش شهودی شروع میکنم. – حالا با شهود مشکل دارم، ولی کلمهی بهتری نمیتوانم برایش پیدا کنم.- درگیر میشوم و میروم جلوتر. شروع این متن قرار نبود این جوری باشد. من می خواستم جلق بزنم روی کاغذ. بعد همراه با آن جلق زدن، تصویرهای سکشوال را میآوردم توی ذهنم تا کمکم کند. متاسفانه از آن جایی که کتاب خواندهام و آدم بی سوادی نیستم، یکهو دیدم دارم به جلق زدنم فکر میکنم : دارم فعلیت جلق زدن را انجام میدهم... و این باعث شد که متن من دچار یک سانسورهایی بشود. یک سری فیلترهای انتقادی بیاید پشتش. من این متن را یکه نوشتم. تا آن جا که یادم میآید، هیچ چیز هم از آن کم یا به آن اضافه نکردم.
علی سطوتی قلعه: بدون خطخوردگی...
مجید یگانه: متن را دیده بودید شما. با خودکار سبز هم نوشته بودم. فکر میکنم مابهالتفاوت زمانی بین نوشتهشدنش و امضاکردنش چند ساعت بیشتر نبود. هنوز خستگی نوشتن را از تن به در نکرده بودم...
علی سطوتی قلعه: اتفاقا می خواستم به همین اشاره کنم. فکر میکنم هیچ موقع آن لحظه از یادم نمیرود. این جا یاشار هم هست و میتواند در یادآوری به ما کمک کند. این خیلی مهم است وقتی بخواهیم دربارهی کنش مانیفست حرف بزنیم. من یادم است آن موقع مجید گفت: " من یک چیزی نوشتهام و می خواهم برایتان بخوانم. " و اسمش مانیفست نبود. بعد به محض این که خواندنش تمام شد، من متن را گرفتم از مجید و پایش را امضا کردم. یاشار هم امضا کرد. خودت هم امضا کردی.
یاشار اسکندرنژاد: آخرین نفر، مجید بود که امضا کرد...
علی سطوتی قلعه: یعنی در یک لحظه ناگهان با چیزی مواجه شدم که یک فضای وحشتناکی را شکافت.
یاشار اسکندر نژاد: از اولش قرار بود یک همچین کاری بکنیم. ما این را سپرده بودیم به مجید که همچین چیزی بنویسد. آن شب که این تصمیم را گرفتیم و کار مشترک نوشتیم، قرارش را گذاشتیم.
علی سطوتی قلعه: در واقع، یکی دوماه بعد از آن شبی بود که در خانهی یاشارینا نشستیم و اسم " آنتی پوئم" را انتخاب کردیم. بعد یک کار دستهجمعی نوشتیم. بعدش نشستیم یک مانیفست سه نفره بنویسیم که نگرفت و متن اولیهاش را مجید برد.
مجید یگانه: شما نوشتید آن را...
علی سطوتی قلعه: سه نفره بود
مجید یگانه: آره، پیشنهادی بود اما شما نوشتید. با دستخط شماست. این چیزی را عوض نمی کند.
علی سطوتی قلعه: آره، من روی آن لحظهای زوم می کنم که متن را از تو گرفتم و امضا کردم.
یاشاراسکندر نژاد: اصلا چی شد؟ من حواسم نبود. شاید آن وقت اصلا توی خودم نبودم. چی شد که یک همچین تصمیمی گرفته شد؟ چه حرفی زده شد؟
مجید یگانه: هیچ حرفی زده نشد. من آن بعد از ظهر عوضی یادم میآید. علی هم البته تنها نبود. حالا بماند. من تکیه داده بودم به پشتیهای سنتی خانهمان . علی هم آمد و رفت پشت به آن در شیشه ای که میرفت توی بالکن، نشست. موقعیتی بود که آنها خیلی آزادانه نشسته بودند؛ من هم همینطور. بعد گفتم : " می خواهم یک چیزی برایتان بخوانم." علی هم گفت: " ردیفه!" سلامت عقل داشتن علی در آن لحظه کمک میکند به من. چون من خودم تصویرهایی از آن موقعیت اصلا یادم نیست. فکر می کنم علی در آن لحظه نه این که دچار یک تاثیرپذیری شده باشد... دچار یک نوع شعف شد واقعا... چون آن کنشی که از خودش نشان داد برای امضا کردن، از خود کنش نوشتن من خیلی قویتر بود. این را الان به جد میتوانم بگویم. چون آن موقع که این را نوشتم، خسته بودم واقعا. ولی علی با امضا کردنش کمک کرد که من خودم هم امضا بکنم تا این چیزی که نوشته شده، تبدیل بشود به کنش مانیفست. فکر میکنم خوب است روی مسئله فکر کنیم که چه قدر امضاها مهمند.
علی سطوتی قلعه: میدانی... آن جا من با یک متن رو به رو نبودم. به خاطر همین است که حالا از یاشار کمک می خواهم تا آن جوی که آن جا بود به یاد بیاورد و حالا درباره اش حرف بزند. شاید در یک فضای دیگری، با یک پرستیژ بنجول دههی هفتادی ، بگوییم که مهم نیست این متن در چه شرایطی نوشته شده و در چه شرایطی به امضا گذاشته شده ، ولی من فکر میکنم واقعا مهم باشد. به نظر من مانیفست خودش فی نفسه یک کنش است، سبک نوشتاری خاص خودش را دارد، طبقهی نوشتاری خاص خودش را دارد. کنش مانیفست خودش را اساسا در مناسبات پیرامتنی قرار میدهد و آن را کاملا افشا میکند. آن قدر در آن حفره ایجاد میکند و سنگین کار میکند که ارزش فینفسه پیدا میکند. دیگر تبدیل نمیشود به یک متن حاشیهای در قبال صدها متنی که قرار است از آن تغذیه کنند. به یک "خودـ تغذیه ـ گری" میرسد. می خواهم بگویم در آن لحظه من با یک حقیقت روبه رو بودم، به معنای بدیویی کلمه: با یک "حقیقت ـ رخداد"؛چیزی که در یک لحظه شکل گرفته و هر چه از آن دور میشوم، به جای آن که آن لحظه بمیرد و شکل مصری، هرمی و فرعونی به خودش بگیرد، مقاومت میکند و تبدیل میشود به دالی که در برابر هر گونه دلالت گری میایستد؛دالی که خودش است : یک آلت تناسلی که تنها به یک خاطرهی ادیپی ارجاع میدهد. چیزی که برایم جالب است، برخوردی است که بقیه با این متن داشتند. من داشتم چهرهی تو را می دیدم وقتی که این متن را میخواندی و تو داشتی چهرهی من و دوست دخترم را میدیدی، وقتی این متن را میخواندی و وقتی این متن را امضا میکردم. همزمان یاشار هم بود و اتفاقی بود که در یک فضای انضمامی باید میافتاد؛ چیزی که میشد به آن دست زد و در یک مادیتی میرفت جلو. اما بعدا که این متن از ما فاصله گرفت، برخوردی که بقیه با آن داشتند، خیلی برایم عجیب و غریب تر بود. یاور و آرش ناگهان با من دربارهی مانیفست حرف زدند. حالا از یاور می خواهم بیاید داخل بحث و بگوید آن اولین باری که با این متن رو به رو شد، چه افقی را دید؟ چه ظرفیتی یا ضد ظرفیتی را؟ چه مسئله یا ضد مسئله ای را؟
یاور بذرافکن: اولین بار مانیفست را در وبلاگ امیر قاضی پور دیدم؛ همان روزهای اولی که نوشته شده بود. برایم جالب است این چیزهایی که مجید دارد میگوید. کامنتی که توی آن وبلاگ گذاشته بودم به یاد دارم. بهنام جبههگیری کرده بود علیه کنش مانیفست؛ فارغ از آن چه در متن هست. من نوشته بودم : بین کنش مانیفست و یک رئالیتهای مثل "دودولبازی" بینامتنیتی هست . گرچه آن موقع هم مثل همین حالا با یک بخشهایی از مانیفست مشکل داشتم و دارم، اگر بخواهم یک نگاه راهبردی صرف به آن داشته باشم. ولی آن جنس از بازی و آن جنس از هیجانات خفته و بیداری که در آن جنس از بازی وجود داشت، به نظر من خیلی عریان بود در مانیفست، در قامت یک کنش. آن شبی که نوشته شد من نبودم ولی فکر می کنم الان هم که یک مقدار از آن دوران فاصله گرفتم، میتوانم از آن وجوه راهبردی و وجوهی که با آنها مشکل دارم، اتفاقا به نفع وجوه کنشمند مانیفست چشمپوشی کنم.
علی سطوتی قلعه : من هم با بخشهایی از آن مشکل دارم و الان که دوباره خوانده شد دیدم که مشکلاتم بیشتر شده شاید. ولی این نکتهی کلیدی هست که مانیفست نه چیزی همچون یک شعر، نه چیزی همچون یک داستان و نه چیزی همچون یک نظریه است. چیزی همچون یک مانیفست است؛ دقیقا همچون یک عمل و مثل هر عمل دیگری مقاومتهایی دارد در خودش که به خاطر همان مقاومتها هیچ وقت از بین نمیرود و همینطور امتداد پیدا میکند. من مانیفست را امضا میکنم، چون در مقابل هرگونه مصرفگرایی – چه از نوع انتقادی و چه از نوع بنجول بازاری- مقاومت میکند. به نظر خیلی جالب میآید درباره این واکنشها حرف بزنیم. خب، اساسیترین واکنشی که از همان لحظهی امضاکردن میشد حدس زد این بود: "زمان به شدت جلو آمده و مانیفست به شدت از زمان عقب مانده. الان دور، دور مانیفست صادرکردن نیست." همچو ترمهای شبه انتقادی و شبه نظری در سراسر دههی هفتاد نشخوار شده؛ حتا از طرف خود من و از طرف تک تک ماها. بنابراین، این طور امضاکردن و این طور نوشتن، امضا کردن و نوشتن ِخوفناکی است؛ چون بلافاصله بعد از آن، بازجوییها شروع میشود: برای چی امضا کردی؟ بلافاصله آن ترس میآید سراغ تو: تو این را امضا کردی واقعا؟ و آن پرسش دردناک بلافاصله خودش را نشان میدهد : تو یعنی همین کسی که این را امضا کرده؟ من فکر می کنم آن ترسها، بازجوییها و استرسها به من کمک کرد که پرتاب کنم خودم را به سمت مانیفست و به خاطر آن شخصیتِ شخصی که داشتم، استقبال کنم از آن ترسی که می آید سراغ من. قابل پیش بینی بود برای من. یکی از کامنتهایی که آن جا گذاشتند، برای رضا حیرانی بود. هیچ موقع یادم نمیرود. توضیح داده بود که دورهی مانیفست گذشته. بعد نوشته بود که "من دست کم از علی سطوتی انتظار بیشتری داشتم. شعر های خوبی خواندهام ازش." مسئلهی "از ـ دست ـ دادن" بود.به محض این که پایت را میگذاری وسط این بازی و همچو مقاومتی را از خودت نشان میدهی، خود به خود یک عده را از ـ دست ـ میدهی. دقیقا هم از ـ دست ـ میدهی. به جایش میتوانستم متفرعنانه بگویم آنها مرا از دست میدهند. نه، اتفاقا من از ـ دست ـ میدهم. کما هو این که در این 2-3 ماهه ی اخیر 2-3 نفری را از ـ دست ـ دادهام. این امضا ها وقتی کنار هم قرار میگیرند، به واسطهی آن محور ِِ همنشینی – و شاید لانگاژ انتقادی – که تولید میکنند، خود به خود فرآیند "از ـ دست ـ دادن" را به راه میاندازند. تو دیگر نمیتوانی یک چیزهایی را داشته باشی و از این جا آن ترس مستولی میشود. یکی از جاهایی که من در این مانیفست با آن مشکل دارم، همین ترس است؛ آن جایی که می گوید " برای جلوگیری از باندبازی های ادبی میتوانیم خود را باند ادبی قلمداد کنیم. هر کسی که از راه میرسد، متعلق به گروه، دسته و باندی ادبی است." اعتقاد من این است که ما اصلا باند ادبی نداریم، غیر از یک دوره ای در مجلهی " خروس جنگی" و آن مانیفست وحشتناکی که به نظر من یکی از درخشانترین متن های – حتا- انتقادی شعر این هشتاد سال اخیر است. تنها چیزی که وجود نداشته، اتفاقا باند ادبی بوده است؛ به خاطر آن ترس... دست کم، اگر آن باندها وجود داشته باشد ـ علی قول مانیفست ـ آدمهایی که در آن باندها قرار میگرفتند، آدمهای به شدت بزدلی بودند و آن باندها، باندهای آن قدر پت و پهنی بودهاند که روی هیچ جایشان نمیتوانستی انگشت بگذاری. از این جا میخواهم ارجاع دیگری به مانیفست بدهم ؛ به جای دیگری که باز هم با آن مشکل دارم. در پارگراف آخر میگوید: " برای جواب دادن به این سوال ها همیشه میگویم: وقت ندارم." میخواهم بگویم این کار آن باندهایی است که اصلا باند نبودهاند. من با این که باند ادبی تشکیل شود، مشکلی ندارم. مشکل من این جاست که ما اصلا باندی نداریم. با شکلگیری باند، خود به خود سوال ها جوابشان را میگیرند. این " وقت ندارم" ، صرفا دامن میزند به همان چیزهایی که می خواهیم از آن جلوگیری کنیم: باز هم همان بزدلیها، باز هم همان ترسهای تخمی که سراغت میآید: تو میترسی از این که یک عده را از دست بدهی. به خاطر همین است که من سر در نمیآورم براهنی چه نسبتی میتواند داشته باشد با فرخ تمیمی که او را "شاعر حکمت سینه" صدا میزند.
یاور بذرافکن: بدتر و دردناک تر از همه، آن مقدمهای است که برای کتاب حشمت جزنی می نویسد.
علی سطوتی قلعه: با این همه، برخورد انتقادی با مانیفست در نهایت به یک موضع فاشیستی ختم میشود؛ چرا که صرفا با نام ِِ علی سطوتی قلعه که زیر امضایش دیده میشود، با مغز علی سطوتی قلعه و با سوژه ای که در یک بوروکراسی خانوادگی اسمش را علی سطوتی قلعه گذاشتهاند، سر و کار ندارد. دقیقا با بدن من سروکار دارد . تو وقتی می خواهی موضع انتقادی بگیری در برابر بدن من، چه میخواهی بگویی جز این که علی سطوتی قلعه قوز میکند و راه میرود؟ یا همیشه وقتی میخواهد عکس بگیرد، کلهاش را کج میکند؟ یا گردنش یک مقدار جلوتر از بدنش است؟ یا بعضی موقعها سیبیل میگذارد، بعضی موقعها نه؟ چقدر میتوانی از این جلوتر بروی؟ این نظرات دارد روی بدن من اعمال میشود. این است که من با یک بخشهایی از مانیفست که شاید بخش اعظم آن هم باشد الان مشکل دارم و آن موقعش هم مشکل داشتم ولی در عین حال تن میسپارم به آن. اگر قرار است بدن من در یک حوزهی نمادینی کدگذاری بشود، دوست دارم حوزهای باشد که افقش را این مانیفست تعیین میکند.
یاور بذرافکن: پیشنهاد میکنم حالا دربارهی این صحبت کنیم که چرا بعد از دو سال بحث این مانیفست کشیده میشود وسط و چرا ما باید دور هم جمع شویم و راجع به این مانیفست حرف بزنیم؟ این انگیزه از یک خلا انتقادی نشات میگیرد یا نه؛ از یک خلا روانی؟ جدا از رویدادهای فرامتنی که حول و حوش این متن سرگردان بوده، چه موقع نوشتهشدن و چه موقع امضاشدن، مانیفست حاضر از جهاتی به شدت راهگشاست و از بعضی جهات طبعا ناامیدکننده است. ولی حتا اگر بخواهیم با خود مانیفست رودررو بشویم ، ابعاد راهگشایندهاش خیلی خیلی پررنگتر از آن وجوه ناامیدکنندهاش است. دوست دارم از یک سری از آن وجوهی که به نظر من خیلی جای تاکید رویش هست حرف بزنم. اول روحیهای است که اساسا بر مانیفست حاکم است: روحیهای کاملا و مطلقا رادیکال، به لحاظ پرخاشی که در آن ساری و جاری است، قدارهکشی که در آن وجود دارد، آن میلی که وجود دارد برای دست به یقه شدن، آن میلی که وجود دارد برای جنگیدن، آن میلی که وجود دارد برای ویران کردن. دومیاش بی اعتبار کردن آن سندیتهای ادبی و اندیشگانی است که ممکن است هر مانیفستی اولین دغدغهاش همین باشد. حتا اگر از ترمی صحبت میشود، زیرآبش در پاراگراف بعدی به راحتی زده میشود. این در همهی مانیفستها یک دغدغهی اصلی است؛ این که قرار است تبدیل بشود به یک تابلوی راهنما، تبدیل بشود به یک بیانیه. قرار است تبدیل شود به یک راهبرد، یک استراتژی. و این استراتژی ناچار است یک اساس مستند تئوریک داشته باشد یا حداقل وامدار ترمی باشد مثل پیشروبودن، وامدار ایدهای باشد مثل آوانگاردیسم. ولی این جا اساسا همچه چیزی وجود ندارد. اگر هم به وجود میآید، بلافاصله زیرآبش زده میشود. مثلا حرفهایی که این جا دربارهی زبان فارسی زده میشود، راجع به نحو زبان فارسی و مصوتها ... انگار نویسنده هم میداند که قرار نیست دربارهی یک رئالیتهی زبانی صحبت کند. سراسر درگیری عاطفی است با زبان. یا آن جایی که از شعر آبستره حرف میزند... خب، من شخصا معتقدم که آبستراکشن، کس شعر مطلق است. با آن بار هنری و آرتیستی که به همراه دارد. آن وجه نیویورکی که در خودش دارد و بالوپر میدهد به آن، به نظر من با آن ایدهی " هنر برای هنر" خیلی درگیر است، ایدهی هنر ِ صرف، هنر ِ محض...
علی سطوتی قلعه: یکسر با آن کنش مانیفست متفاوت است.
یاور بذرافکن: و اتفاقا خیلی جالب است که این اتفاق در متن مانیفست هم میافتد. یعنی گرچه مانیفست می گوید: " ماپیشاپیش جزو شاعران آبستراکشن هستیم" ولی قبلش زیرآب دستهبندیها را به طور کلی میزند، از ساد حرف میزند که کوچکترین ربطی به آبستراکشن نمیتواند داشته باشد.
علی سطوتی قلعه: از شاعران گشنهگی حرف میزند...
یاور بذرافکن: ما اگر بخواهیم این مانیفست را خط به خط و پاراگراف به پاراگراف بخوانیم و جلو برویم، شاید به عنوان یک بیانیهی راهبردی و استراتژیک نتوانیم زیر بارش برویم. ولی این روحیه ای که بر آن حاکم است ، این انتقامی که در آن جاری است و این موضع و جبهه گیری عاطفی که نسبت به زبان فارسی دارد به نظر من به اندازه ی کافی تمام کننده و قانع کننده است. صرف نظر از این که اگر بخواهیم کلید بکنیم به همان نقاط راهبردی، یک جاهایی هنوز که هنوز است، ارزش خود را حفظ کرده: مثلا جاهایی که دربارهی موسیقی و زیبانویسی حرف میزند... با این حال، درگیری و همدلی من بیشتر با این روحیهی انتقام جویی است.
علی سطوتی قلعه: من می خواهم دست بگذارم روی یک جاهایی که ممکن است مشکل داشته باشم و از طرف دیگر، روی قسمتهایی که به لحاظ بوطیقایی، پیش برنده و پیش رونده است. اول این که وقتی از چیزی به نام گرسنگی حرف میزنی و بلافاصله آبستراکشن را مطرح میکنی، آدم میماند چی را باور کند؟ اگر مسئله آبتراکشن است باید به هر دادهی ادبی به عنوان یک امر ِِفینفسه نگاه کرد؛ گور پدر شاعرش که چه وضعیتی داشته در وقت نوشتن. از آن طرف، مسئلهی گرسنگی واقعا مسئلهی بغرنجی است و این جا اصلا تبدیل نمیشود به یک سری چسناله که در روزنامهها می خوانیم؛ این که هنرمندان فقیرند و دولت باید از آنها حمایت کند. این جا دقیقا دارد تبدیل میشود به یک استتیک؛ کما هو این که آرش ]اله وردی[ ضعف و ضعیف بودن را به یک امر شخصی تبدیل کرده. بحثی هم که دربارهی زبان فارسی میکند، اگر چه آن روحیهی انتقامجویی را دارد، ولی در عین حال شکل شوونیستی هم به خود می گیرد. برای چی اصلا باید کلمهی فارسی را به کار ببری؟ جایی هم میگویی: "معلوم نیست عربها از زیر کدام بوته درآمده اند بیرون" که به نظر من اصلا جالب نیست. در عین حال همان جا میگویی عربها خیلی جلوتر از ما هستند.
مجید یگانه: یاور کمک کرد، تو هم همین طور تا من راحتتر صحبت کنم، به خاطر انتقاداتی که داشتید. من فکر میکنم روحیهی عاطفی که مستولی است بر این متن، روحیهای است که کاملا رو می شود و لو میرود. شخصیتی که پشت این کار قرار دارد، دقیقا دارد به خودش هم کیر میزند. انتقامگیری با ضلالت همخون میشود و تبدیل میشود به یک ترس و خودش را در جاهایی نشان میدهد که نویسنده میآید و تحلیلی برخورد میکند.
علی سطوتی قلعه: این ترس، چه در کنش مانیفست و چه در لحظهی امضا وجود دارد. با یک دازاین رو به رو هستیم که پروای اگزیستانسیالیستی در آن موج میزند. مرتب دارد انتخاب میکند. جایی دارد دربارهی زبان فارسی حرف میزند. بعد میگوید:"چرا نامزدم مرا رها کرد؟ این از قابلیتهای زبان فارسی است. " هی دارد انتخاب می کند. این یکی از وجوه توصیفی کنش مانیفست است که کنشی است کاملا سریع. سرعت به مراتب بالاست. به خاطر همین هی میترسد چیزی را از ـ دست ـ بدهد. انگار اگر fashiontv را ببیند، xxl را از دست میدهد. آن ترس که می گویی، کاملا ساری و جاری است در مانیفست. در واقع امتیازی که این مانیفست نسبت به بیانیهی شعر حجم دارد و باعث میشود تا من آن را در کنار مانیفست خروس جنگی قرار دهم، این است که خودش را پرتاب میکند به سوی ترس: بیا، بیا مرا بترسان، خیالی نیست!