خط آزاد » یادداشت » علی سطوتی قلعه: تلقی‌هایی از و تقلاهایی برای مقاومت ادبی ـ یک

به امیر سجاد حکیمی که زهد را به ما آموخت، برای همه

منتقد رادیکال مشکوک است به شاعری که فقط شعر می‌نویسد، به نویسنده‌ای که فقط قصه می‌نویسد، به نمایشنامه‌نویسی که فقط نمایشنامه می‌نویسد، به مترجمی که فقط ترجمه می‌کند، و به منتقدی که کارش فقط نقد ادبی است. بیش از همه مشکوک است به شاعری که فقط شعر می‌نویسد، و به نویسنده‌ای که وقتی از قصه دست می‌کشد، به سمت شعر می‌رود، و این به لحاظ همان جذابیت‌های ژنریکی است که همواره شعر را احاطه کرده است. باید تا حد امکان در مقابل نوشتن شعر مقاومت کرد، و این نه به معنای مهر تایید زدن بر آن انگاره‌های آخرالزمانی است که عصر شعر را به کلی پایان‌یافته می‌داند، و نه همچنین از آن وسواس بیمارگونی حکایت دارد که شاعر را مدام به ویراستن شعرش فرامی‌خواند و به این ترتیب، خود در کار بازتولید همان سازوبرگ‌های ژنریک است، که صرف‌نظر از این‌ها، روزنی است برای هم‌چنان باقی ماندن شعر به مثابه یک امکان. شعر، باید که کار کند. این تنها به شعر انحصار ندارد، که هر فرآیند خلاقه‌ی ادبی را نیز در برمی‌گیرد، امااشاره به آن از این حیث درباره‌ی شعر ضروری است که بیش از هر فرآیند خلاقه‌ی دیگری رازورزانه به نظر می‌رسد. مدام باید تکرار کرد: هیچ رازی وجود ندارد. ادبیات یک فرآیند خلاقه است، بیش از آن‌که محصول چنین فرآیندی باشد.
منتقد رادیکال، هرگز تعین ژنریکی را که در کار هویت‌بخشی به ادبیات است، برنمی‌تابد. نیز مشکوک است به همه‌ی آن فرآیندهایی که به ظاهر خواست بر باد دادن این تعین ژنریک و این هویت‌بخشی ادبی را به پیش می‌برند، اما در عمل نتیجه‌ای جز فربهگی ژانر و گونه‌ای ادبیات تلفیقی و پلی‌ژنریک به بار نمی‌آورند. مشکوک‌تر از همه، فلسفه‌ای است که به ادبیات می‌پردازد. شک منتقد رادیکال بیش از آن‌که از نوعی نظریه‌هراسی برخیزد، در برابر آن ارعاب نظری مقاومت می‌کند که جایگاهی متعین و از پیش فرض شده و بدین لحاظ بیرونی به ادبیات می‌بخشد. در مقابل باید بر آن وجوهی از ادبیات تاکید کرد که هم‌چنان امکان آن را حفظ می‌کنند. تفکیک ژنریک از یک سو، و رهیافت‌های پلی‌ژنریک از سویی دیگر، از این رو شک‌برانگیز است که سودای تحقق این امکان را در سر می‌پرورانند، اما تحقق امکان ادبیات، به معنای از دست دادن آن نیز هست. ژانر، نسخه‌ی ادبیات را می‌پیچد، و رهیافت‌های پلی‌ژنریک، بلایی را که ژانر بر سر ادبیات می‌آورد، تشخیص می‌دهد، و برای درمان آن نسخه می‌پیچد. در پس این نگاه تجویزی به ادبیات، اتفاقی که می‌افتد، خلع سلاح آن است.
انتشار یک شعر یا یک قصه در سایتی که همزمان متون سیاسی و فلسفی نیز در آن منتشر می‌شود، چیزی بیش از یک تعارف خرده‌بورژوایی نمی‌تواند باشد. نه فقط آن شعر و آن قصه از آن تعین ژنریک خود وانمی‌رهند، که بدتر از آن خصلتی تزئینی به خود می‌گیرند، و نه فقط آن متون سیاسی و فلسفی به شکل‌های دیگری از حیات و کنش‌گری گشوده نمی‌شوند، که بیش از پیش ردای ریاکاری به تن می‌کنند. قفانگرانه است اگر چنین قضاوتی به توجیه تخصص‌گرایی بینجامد. اگر ادبیات هم‌چون یک فرآیند خلاقه درک شود، در این صورت تنها از درون چنین فرآیندی است که می‌توان به آن به مثابه یک امکان چشم دوخت و امید بست. ادبیات تنها زمانی به سیاست و فلسفه و چیزهای دیگری مثل علم، محیط زیست، ورزش و ... پیوند می‌خورد که صحبت از چنین امکانی در همه‌ی این‌ها در میان باشد. از هیچ امکانی نباید چشم پوشید، از جمله از امکان ادبیات؛ اما چنین امکانی تنها زمانی به کار می‌آید که به گونه‌ای درون‌ماندگار درک شود. آن‌گاه دیگر انتخابی ـ چه شخصی و چه عمومی ـ در کار نخواهد بود، و ادبیات، سیاست، فلسفه، علم، محیط زیست، ورزش، و ... ضرورتن هم‌چون اجزای یک ماشین بزرگ‌تر عمل خواهند کرد. انتشار پرونده‌هایی برای هوشنگ گلشیری، آرتو، مانیفست و باروز در سایت‌های رخداد(تعطیل‌شده)، مایندموتور، زغال و شیزوفکتوری از چنین ضرورتی برخاسته‌اند. در مقابل، مادام که پای انتخاب در میان باشد، آن‌چه به جریان می‌افتد و تقویت می‌شود، یک تقسیم‌کار ریاکارانه و یک همکاری فرهنگی و یک مبادله‌ی نمادین است. انبوه تک‌شعرها و تک‌قصه‌ها و ضمنن کارهای تجسمی که در مایندموتور، زغال، شوند(تعطیل‌شده)، شیزوکالت و شیزوفکتوری منتشر شده‌اند، بیش و کم به چنین مبادلاتی اشاره دارند. اختلافی که در این میان به چشم می‌خورد، مطلقن بر سر حجم مطالب نیست که یک بار در قالب پرونده، و بار دیگر به صورت تک‌شعر و تک‌قصه خود را نشان می‌دهد. موضوع به آن جایگاهی برمی‌گردد که در این سایت‌ها هم‌چنان از بیرون به ادبیات اعطا می‌شود. این شعرها و قصه‌ها هیچ بحث انتقادی‌ای را برنمی‌انگیزند و گویی تنها برای التیام‌بخشی به آن وجدان معذبی منتشر می‌شوند که هرگز ادبیات را به عنوان یک میانجی جدی نگرفته است. بحث انتقادی‌ای هم اگر بوده، یا هم‌چون نوشته‌های امیر احمدی آریان در رخداد در خنثاترین شکل ممکن نوشته شده، یا مثل نوشته‌های ادبی بابک‌ سلیمی‌زاده در مایندموتور، و نوشته‌های دیگرانی درباره‌ی شعرهای او که در همین سایت منتشر شده، از جمله یادداشت بی‌سروته حسین نوش‌آذر، خود در جهت تقویت آن مبادلات نمادین عمل کرده است. این نوع پرداختن به ادبیات، شکل دیگری از پس راندن آن به حوزه‌ای شخصی، تزئینی، و غیرانتقادی است.
همچنین، انتخاب مقداری ادبیات، مقداری سیاست، مقداری فلسفه و مقداری چیزهای دیگر، و در کنار هم قرار دادن این‌ها در بهترین حالت ممکن دعوت دیگری است به خواندن. سال‌هاست در سیاست و فلسفه مشخص شده که نوشتن و خواندن، فهمیدن و فهماندن کافی نیست. اینک باید ادبیات را نیز از نوشتن ِ صرف و خواندن ِ صرف وارهاند. نوشتن تا آن‌جایی که اهمیت دارد که به کار ادبیات برمی‌گردد. ادبیات باید که کار کند. خواندن متون ادبی را باید به ادامه‌ی ادبیات و کاری که انجام می‌دهد، تبدیل کرد.
آن‌چه در سراسر تاریخ ادبیات به یغما رفته، کار آن است: زمانی با تقدیس آن، زمانی دیگر با تقلیل آن به یک حرفه و جنبه‌ای حرفه‌ای بخشیدن به آن، و اینک با تنازل آن به موقعیت‌هایی که به ظاهر حرفه‌ای و رسمی نیستند، اما به واقع همان مناسبات را در خود بازتولید می‌کنند. مشخصن صحبت از اینترنت، از شبکه‌های اجتماعی آن و از فیس‌بوک در میان است. این توهم وجود دارد که فضای مجازی امکان‌های تازه‌ای را روی ادبیات گشوده است. توهم وقتی شدت می‌گیرد که جایی مثل ایران، نهادهای حکومتی و دولتی کنترل بی‌حد‌و‌حصری را بر ادبیات رسمی اعمال می‌کنند. همه‌‌ی این‌ها اما دلیل خوبی نیست برای تن دادن به تفکیکی صوری که از فضای مکتوب یک جهنم و از فضای مجازی یک بهشت می‌سازد. مسئله چیزی فراتر از این حکیم‌نمایی ِ میان‌تهی است که می‌گوید: فضای مجازی هم مثل فضای مکتوب خوب و بد دارد، بل دقیقن همان سازوکارهای ایدئولوژیکی است که فضای مجازی را هم‌چون یک بهشت پست‌مدرن به تصویر می‌کشند. فحوای کلی اغلب کامنت‌هایی که در وبلاگ‌های ادبی گذاشته می‌شوند، صرف‌نظر از معنای تحت‌اللفظی‌شان یک جمله بیش‌تر نیست: «به روزم.» فیس‌بوک این فحوای کلی را به فرم خود تبدیل کرده است. این‌جا دیگر نه فقط کامنت گذاشتن، که پیش‌تر از آن داشتن پروفایل، انتشار عکس‌های خصوصی، سیستم لایک کردن، تگ کردن، ساجست کردن و هزار بامبول دیگر دارند همین یک جمله را به یاد می‌آورند. همه دارند حرف می‌زنند؛ چه آزادانه. همه دارند نظر می‌دهند؛ چه خوب. حتا از درخت هم بالا می‌روند تا کنار یکدیگر بایستند و عکس بیندازند؛ چه صمیمی. ظاهرن همه‌ی این‌ها ماشین فاشیسم را در تقلیل آدم‌ها به واحدهای تک‌افتاده ناکام گذاشته، اما اگر توهم وجود چنین ماشینی خود برآمده از فیس‌بوک نباشد و بهره‌ای از واقعیت هم برده باشد، آن‌گاه اتفاقن به واسطه‌ی سازوکارهای فیس‌بوک با شدت بیش‌تری عمل می‌کند. نه که به یاری فیس‌بوک اطلاعات شخصی مخالفان خود را بیرون می‌کشد، که بسا مهم‌تر از آن، کاربران فیس‌بوک را مجبور می‌کند حرف بزنند. هیچ‌کس در فیس‌بوک از این حق برخوردار نیست که اظهار نظر نکند، که ساکت بماند، که جای عکس پروفایل‌اش را خالی بگذارد. چنین کسی اساسن از نظر فیس‌بوک و کاربران آن وجود خارجی ندارد. همه باید خود را به بیان درآورند، به هر نحوی شده، در هر فرصتی که دست می‌دهد، در غیر این‌صورت دیگر کاربران آن‌ها را به بیان کردن خود وامی‌دارند. کاربران فیس‌بوک با هر چیزی همان فاصله‌ای را می‌گیرند که میان چشم‌هایشان و صفحه‌ی مانیتور است؛ چیزی کم‌تر از چهل سانتی‌متر. آن‌ها بیش از حد دچار نزدیک‌بینی‌اند.
در سال 1390 خورشیدی باید این اتفاق را جدی گرفت که یکی به دیگری مسیج زده و پرسیده که کجایی، و پاسخی که دریافت کرده، این بوده است: «در فیس‌بوک.» اینترنت، و به طور خاص، فیس‌بوک به یک مکان تبدیل شده است. اغلب کاربران هیچ‌نقشی در خلق این مکان نداشته‌اند. آن‌ها هم‌چون کارگرانی بی‌مزد و منت، اما وقت‌شناس و قدردان کارفرما در این مکان حضور یافته‌اند، عرق ریخته‌اند، و کار کرده‌اند. در بیش‌تر مواقع، همه‌ی عواید این کار شبانه‌روزی یک‌جا به جیب رئیس کمپانی رفته است. کاربران بلاگفا همواره باید یک آگهی تبلیغاتی مزخرف را گوشه‌ی راست یا چپ بالای صفحه‌شان تحمل کنند. مدیران بلاگفا برای این‌که این کاربران را از شر آگهی‌ها برهانند، راه‌حلی را پیش پایشان گذاشته‌اند و آن این‌که مبلغی به حساب بلاگفا واریز کنند تا وبلاگ‌شان آگهی نداشته باشد. مدیران فیس‌بوک اما صدها قدم به پیش برداشته‌اند: آن‌ها از شما می‌خواهند برایشان آگهی بگیرید، بدون این‌که دستمزدی به‌تان تعلق بگیرد.
این بدبینی به اینترنت، و خاصه فیس‌بوک اما به هیچ وجه به معنای تایید مقاومت‌های منفعلانه نیست. در حالی که جنبش طبقه متوسط در ایران به فیس‌بوک به چشم یک ابزار بازنمایی امید بست و نهایتن خود به محتوای آن تقلیل یافت،  انقلاب مصر نشان داد که می‌توان فرم فیس‌بوک را برانداخت و آن را به محتوایی انقلابی تبدیل کرد. یکی از خیابان شروع و به فیس‌بوک ختم شد، و دیگری مسیری بالعکس را پشت سر گذاشت. ادبیات فارسی در اینترنت نیز خالی از این رفت‌و‌آمدها نبوده است. گرچه به نظر می‌رسد غالبن محتوای ادبی بوده که به زبان فارسی در فضای مجازی تولید و منتشر شده، اما در مواردی معدود نیز اَشکال مقاومت فرصت بروز یافته‌اند. نمونه‌ی ستایش‌برانگیز چنین مقاومتی را می‌توان در وبلاگ‌‌نویسی و فعالیت فیس‌بوکی ِ امیرسجاد حکیمی به چشم می‌دید. قطعن نمی‌توان سویه‌های آریستوکراتیک نثر حکیمی، بنیاد ریتوریک شعرهایش، نگاه تفسیری‌اش به ادبیات، و برخی تعلقات ادبی غیرانتقادی‌اش ـ مثلن شعر هندی ـ را ندیده گرفت. به هیچ وجه جای لاپوشانی و کلبی‌مسلکی نیست. بر سر تک‌تک این‌ها باید ایستاد، به معنایی اخلاقی کوتاه نیامد، توضیح داد و نقد کرد. هیچ شکی در این باره وجود ندارد. در عین حال، چیزی مهم‌تر از این‌ها در کار حکیمی به چشم می‌خورد، و آن دقیقن کار حکیمی است. امیرسجاد حکیمی کار می‌کند، بدون این‌که به این کار تقدس ببخشد. شعر می‌نویسد، داستان می‌نویسد، خاطره می‌نویسد، نامه می‌نویسد، و به این‌ها بسنده نمی‌کند. متونی را که کم‌تر خوانده شده‌اند، متونی را در پستوی خانه‌ی آرشیویست‌ها خاک می‌خورند، متونی را که جدی گرفته نشده‌اند، متونی را که به حاشیه رانده شده‌اند، بیرون می‌کشد، از نو تایپ می‌کند و در فضای مجازی به انتشار می‌سپارد. این یک کار فرهنگی نیست. کار فرهنگی را کتابخانه‌های مجازی می‌کنند که هر کتابی را به صرف این‌که کتاب است، منتشر می‌کنند تا آمار بازدیدشان را بالا ببرند. یک هویت‌تراشی ادبی نیست. سایت سپنج است که با حقارت تمام از قِبل انتشار کارهای بیژن الاهی و هوتن نجات برای خود هویتی ادبی می‌تراشد. یک فضل‌فروشی ادیبانه نیست. انبوه مترجمان زوزه‌ی گینزبرگ‌اند که به چنین فضل‌فروشی‌ای مشغول شده‌اند. حتا دعوت به خواندن یا بازخوانی متون کم‌تر خوانده‌شده یا اصلن خوانده‌نشده هم نمی‌تواند باشد، آن‌گونه که خود ِ حکیمی ممکن است تصور کند. طبعن در حکم رونویسی این متون به قصد یارآوری به خود هم درک نمی‌شود. این کار ِ امیرسجاد حکیمی است در فضای مجازی‌ای که عملن همه‌ی روزنه‌هایش از پیش کور شده‌اند. دخالت اوست در فضایی که هیچ اتفاقی در آن نمی‌افتد، همه در کار تولید محتوایند، همه‌ی محتواها فرم کامنت‌ را به خود گرفته‌اند، و همه‌ی کامنت‌ها یک جمله را بیش‌تر تکرار نمی‌کنند: «به روزم.» بیهوده نیست که حکیمی وامدار هیچ نهاد ادبی‌ای نیست و با هیچ‌یک از نهادهای ادبی که در کار بازنمایی امر ادبی‌اند، دست همکاری نداده است. ابلهانه است اگر گفته شود حکیمی به تنهایی کار یک نهاد ادبی را انجام داده است. کار امیرسجاد حکیمی، لنفسه و فی‌نفسه بر باد دادن هر گونه نهادگرایی ادبی است. این یک مقاومت درون‌ماندگار است، و از این نظر مطلقن نباید آن را انتخابی شخصی دانست. خطاب آن با همه است؛ چنان‌که تعداد زیادی از کسانی که در دهه‌ی هشتاد خورشیدی به موج نو، شعر دیگر و شعر حجم متصل شده‌اند، از صافی وبلاگ حکیمی گذشته‌اند. بازسپاری آن شعرها در این وبلاگ اما از یک نوستالژی مبتذل ادبی برنخاسته، و اگر هم از ابتدا سویه‌ای انتقادی نداشته، در ادامه جایی که از چنگ حقیرترین خواست‌های محفلی به درمی‌آید و به همه تعلق می‌گیرد، تن به تیغ نقد می‌دهد. در روزگاری که شعر اهمیت تاریخی خود را از دست داده و به معنایی نظری فاقد جایگاه است، حکیمی به ابداعی فراتر از آن‌چه در شعرهایش می‌گذرد، دست می‌زند و فضایی را که شعر در آن تولید، مستقر، و خوانده می‌شود، می‌آفریند. دست‌اش پر توان و قلم‌اش روان‌تر باد.

۲۱ تیر ۱۳۹۰
تماس