خط آزاد » یادداشت » حسین ایمانیان:ناشر زباله‌ها

درباره‌ی نشر ادبیات در ایران
نقادي عملکرد ناشران ادبيات ايران به بهانه‌ي کتاب "يک رمانس دانشگاهي مرگبار"، نوشته‌ي محمود سعيدنيا

پيش‌تر در يادداشتي با عنوان "«وضع ادبيات خيلي وخيم است»" به تفصيل شرح داده شد که شرايط حاکم بر ادبيات ايران در يک‌دهه‌ي اخير شرايط اسفناک و بي‌سابقه‌اي است؛ در آن نوشته لبه‌ي تيز انتقاد به سوي ژورناليست‌ها نشانه رفت و هژمونيک‌شدن يک ژورناليسمِ وابسته: دولتي يا حزبي، آن‌هم با نقابي که از چهره‌ي موجه و خوش‌سابقه‌ي ژورناليسمِ مستقلِ دهه‌هاي پيش دزديده بود، به عنوان عامل اصلي شکل‌گيري وضعيت کنوني ادبيات ايران شناسانده شد. شکي نيست که شرايط حاکم بر توليد متن‌هاي ادبي در حال حاضر، در سراسر تاريخ صدساله‌ي ادبياتِ مدرن ايران، شرايطي بي‌سابقه و منحصر‌به‌فرد است؛ طبعاً به وقوع پيوستن چنين وضعيتي نمي‌تواند صرفاً يک عامل داشته باشد و قطعاً ديگر نهادها و شخصيت‌هايي که بخشي از ماديت ادبيات ايران را مي‌سازند نيز در برقراري وضع موجود نقش داشته‌اند. در اين يادداشت به نقش ناشران پرداخته شده و انتقادي تندوتيز و بي‌تخفيف از عملکرد ايشان در حوزه‌ي ادبيات فارسي در دهه‌ي اخير به دست داده شده است. البته از نظر نبايد دور داشت که پيوندي عميق و تاحدودي علني ميان ژورناليست‌هاي حزبي و برخي از تأثيرگذارترين ناشران در شکل‌گيري وضع موجود، برقرار است که خودِ اين مسأله خبر از وجود شبکه‌اي بينانهادي مي‌دهد که با به‌دست‌گرفتن همه‌ي پتانسيل‌ها، فضاها و نهادهاي فرهنگي اعم از ناشر، روزنامه، جايزه، نشريه و سايت‌هاي اينترنتي، فارغ از نيت‌خواني و بازپرسي از آگاهانه‌بودن عمل‌کردهاي فرهنگي‌اش، پروژه‌اي را در جهت اضمحلال ادبيات روشن‌فکري، متعهد و جريان‌ساز ايران، پيش مي‌برند. واقعيتي آشکار که هيچ نيازي به تشريح و استدلال ندارد اين است که ادبيات ايران اکنون از محور تأثيرگذاري‌هاي اجتماعي‌اش فاصله گرفته و برخلاف تاريخ يک‌صدساله‌اش از انقلاب مشروطه تاکنون، ديگر هيچ نقشي در مناسبات سياسي و اجتماعي ايران ندارد و به‌کلي از موضوع بحث‌ها و مسائل روشن‌فکري کنار رفته است. نگاهي به مقاطع مختلف تاريخِ معاصر نشان مي‌دهد که جز در همين اواخر، شاعران و قصه‌نويس‌هاي ايراني در خط مقدم تحولات اجتماعي حضور داشتند و کم‌تر روشن‌فکر، متفکر يا حتي فعال سياسي راديکالي يافت مي‌شد که آثار شاعران و نويسندگان نسل‌هاي قبل را نخواند و درباره‌ي آن‌ها نينديشد و به نقادي آن‌ها نپردازد. ادبيات امروز اما، البته آن ادبياتي که فضاهاي رسمي را تسخير کرده و از سوي نهادهاي مذکور اعتبار کسب مي‌کند، هرگز موضوع بحث نيست و به اين ترتيب فيگور نويسنده‌ي ايراني، در بطن تحولات اجتماعي به‌کلي از دست رفته و پتانسيل نقش‌آفريني ادبيات و نويسنده به‌کلي بر باد رفته است. ساده‌انگاري است که همه‌ي ماجرا را به شکست جنبش چپ در سطح ملي و جهاني و گردشي مضموني در آثار ادبي نسبت دهيم؛ مسأله اين‌جا است که همين گردش به راستِ کم‌و‌بيش فراگير: استحاله‌ي مضامين اجتماعي ادبيات نسل‌هاي قبل به مضامين شخصي، آپارتماني و احساسات‌زده‌ي بخش عمده‌اي از آثار ادبي اخير، نيز دقيقاً از سوي نهادهايي که بحث‌شان رفت نيروگذاري مي‌شد و نويسنده‌هاي مبتذل‌نويس عملاً از سوي مطبوعات پس از دوم خرداد حمايت مي‌شدند. مثلاً يکي از ناشران کنوني که خود پيش‌تر روزنامه‌نويس و جلسه‌گردان نهادهاي فرهنگي حاکميت بود، در صفحه‌ي آخر يکي از همين روزنامه‌ها صراحتاً از آثار نسرين ثامني، يکي از نويسنده‌هاي متأخر رمان‌هاي عامه‌پسند پرفروش، دفاع کرد و با پيش‌کشيدن استدلالي پلوراليستي و البته نخ‌نما، بر اهميت چنان رمان‌هايي تأکيد کرد. نکته‌اي که نبايد از ياد ببريم اتفاق نادري است که در ادبيات دهه‌ي قبل افتاد و روزنامه‌نويس‌ها با حفظ نقش مطبوعاتي خويش، عملاً به حقوق‌بگيران يکي‌دو ناشر تأثيرگذار در روند بالا بدل شدند و توانستند با حمايت از چاپ و "فروش" چنان آثار مزخرفي عملاً فضا را براي انتشار هرچه بيش‌تر و وقيحانه‌تر شعرها و قصه‌ها و رمان‌هاي سراسر بي‌چيز، مهيا کنند. در حلقه‌ي بعدي هژمونيک‌شدن بي‌چيزيِ ادبي، که از هم‌دستي جايزه‌هاي ادبي و ناشران و مطبوعات و با ظاهرِ رونق‌بخشي به ادبيات، حاصل شد چهره‌شدن چندين نويسنده و شاعر بي‌مايه بود که با هاله‌اي که مطبوعات و جايزه‌ها به آثار کم‌تعداد و کم‌مايه‌شان "اعطا" کرده بودند، توانستند از ارتزاقِ مادي و نمادين از مضحک‌ترين نمود و وخيم‌ترين نشانه‌ي وضع موجود ادبيات ايران برخوردار شوند: کارگاه‌هاي شعر و داستان‌نويسي. اين نهادهاي عجيب‌وغريب که عملاً فرآيندِ شاعر يا قصه‌نويس‌شدن را به پرداخت شهريه‌اي ناچيز تقليل داده‌اند، خود يکي از علل تکثير نويسنده‌هاي کوتوله از روي استادهايشان است. "کار"گاه‌هاي ادبي اما، خود موضوعي ديگر است که بايد جايي ديگر و به شيوه‌اي ديگر بدان پرداخته شود؛ موضوع نقادي اين جستار نقد عملکرد ناشران در روند شکل‌گيري وضع موجود ادبيات ايران است.

پيش از آن‌که بحث ناشران پيش گرفته شود، نکته‌اي که باقي مي‌ماند اشاره به شکافي است که در تحليل نوشتار حاضر وجود دارد: "کتاب‌کالا" يا همان اثر ادبي کتاب‌شده، طبعاً درگير با مسائلي است که مارکس به "شکل‌ـ‌کالا" نسبت مي‌دهد؛ کتاب‌کالا هم‌چون هر کالاي ديگري، به محض توليدشدن به مثابه‌ي يک کتاب: چيزي که در کتاب‌فروشي‌ها عرضه مي‌شود، با فتيشيسم گره مي‌خورد و "ارزش مصرف" و "ارزش مبادله‌"ي آن جدا از يک‌ديگر رقم زده مي‌شود. اما کتاب‌کالا، از آن‌جايي که ارزش مبادله‌اش، ارزشي که انتزاعي‌بودن و فتيشيستي‌بودن آن تضمين‌کننده‌ي سود "صاحبان ابزار توليد" (ناشر، چاپ‌خانه‌دار، کتاب‌فروش، ژورنال‌ها و رسانه‌هاي عمومي و تخصصيِ ادبيات، شرکت‌هاي ارائه‌دهنده‌ي خدمات گرافيکي و سخت‌افزاري چاپ، توزيع و تبليغ کتاب و...، و در برخي مواقع در ادبيات به‌شدت بازاري‌شده‌اي مثل بازار ادبياتِ امروز امريکا در زمينه‌ي قصه‌ي کوتاه و رمان که شامل خريدوفروش حق کپي‌رايت آثار روايي براي توليد نسخه‌ي سينمايي آن‌ها نيز مي‌شود، خودِ نويسنده‌ي اثر) است، نه فقط در ارزش افزوده‌ي توليد يک کتاب، که بيش‌تر در تيراژ کتاب به دست مي‌آيد. از طرفي سود اقتصادي توليدکننده‌هاي کتاب‌کالايي که "ارزش مبادله‌"ايِ بيش‌تري دارد، از تفريق قيمت تمام‌شده‌ي يک کتاب از قيمت فروش آن به دست نمي‌آيد، چراکه معمولاً قيمت کتاب‌ها را حجم و کيفيت چاپ و صحافي آن‌ها مشخص مي‌کند، نه محتوايشان. با اين اوصاف ارزش مبادله‌اي کتاب‌کالا بيش‌تر برآمده از سازوبرگ‌هاي ايدئولوژيک يا فرهنگي است، نه صرفاً برآمده از "کار انتزاعي" و ارزش افزوده‌اي که کارگران ايجاد مي‌کنند. بنابراين کتاب‌کالا، مشابه هر کالاي فرهنگي ديگري، نه هم‌چون ديگر کالاها مصرف مي‌شود و نه مبادله؛ پس طبيعتاً سازوکار بازارِ کتاب‌کالا با ديگر کالاها متفاوت است. جستار حاضر فرصت و امکان آن را نداشت که به جزئيات بحث بپردازد، چه‌بسا صورت‌بندي فشرده‌ي بالا نيز خالي از اشکال نباشد، به همين دليل آن‌چه در نوشته‌ي حاضر "بازار ادبيات" نام گرفته است، در عين اين‌که ناظر به چنان تفاوتي با بازارهاي ديگر است، از جزئيات اين تفاوت عبور کرده و طبعاً تيزبيني‌هاي اهالي اقتصاد را راضي نمي‌کند. به زودي، چنان‌چه توان‌مندي نظري نويسنده اجازه دهد، در مقاله‌اي تئوريک به اين مهم پرداخته خواهد شد؛ نوشته‌ي حاضر نوشته‌اي پلميک است و موشکافي‌هايي اين‌چنين از حرارت و چابکي‌اش مي‌کاهد.

انتشار استاندارد يک کتاب: چاپ و پخش آن توسط يک مؤسسه‌ي انتشاراتي، کم‌و‌بيش اين تصور و انتظار را ايجاد مي‌کند که اثر منتشرشده از حداقل‌هاي لازم براي انتشار برخوردار، و به اين ترتيب اثري استاندارد باشد. هرچه ناشرِ اثر شناخته‌شده‌تر باشد و قبلاً آثار باارزش‌تري منتشر کرده باشد، انتظار مخاطب‌هاي ادبيات از توليدات آن ناشر بيش‌تر مي‌شود. به اين ترتيب شيوه‌ي توليد "استاندارد" يک اثر ادبي، پيشاپيش حداقلي از ارزش‌هاي شناخته‌شده و جاري در زمانه‌ي انتشار را به اثر نسبت مي‌دهد و آن را اگرنه يک شاه‌کار، که دست‌ِکم ارزش آن را به عنوان اثري استاندارد تضمين مي‌کند. به اين ترتيب آثاري که به اين شيوه‌ي استاندارد منتشر نمي‌شوند يا آثاري پيش‌تاز و سنت‌شکن اند که طبعاً خود داعيه‌ي ارزش‌گذاري تازه‌اي به همراه دارند، يا اساساً فاقد هيچ ارزشي، حتي ارزش‌هايي اند که در فضاي عمومي حاکم بر ادبيات يا بهتر: در ژورناليسم ادبي هر عصر، جاري است. آثار دسته‌ي اول عموماً توسط مؤلف‌هايي منتشر مي‌شود که به کار خويش اعتقاد دارند و به هر زحمتي که هست اثر خويش را (رسمي و غيررسمي) چاپ مي‌زنند تا بعدتر، با ايماني که نسبت به پيشتازيِ اثر خويش دارند، از سوي جامعه‌ي ادبيات با استقبال روبه‌رو شود؛ دسته‌ي دوم، اما يا از سوي ناشراني بي‌اعتبار و کارنابلد منتشر مي‌شوند يا توسط ناشران دولتي و حزبي (ناشراني که امري ايدئولوژيک در انتشارشان عمل‌گر است و نه انگيزه‌اي مستقيماً اقتصادي يا فرهنگي)، يا در نهايت به هزينه‌ي مؤلف چاپ مي‌شوند. البته خود اين شيوه: شيوه‌ي "استاندارد" توليد کتاب، مطلقاً شيوه‌اي نيست که بتوان از آن دفاع کرد چراکه ارزش‌هاي حاکم بر آن مخلوطي است از ارزش‌هاي کلاسيک (ارزش‌هاي ادبي‌اي که همه‌گان پذيرفته‌اند: ارزش‌هاي ايدئولوژيک يا زيبايي‌شناختي) و ارزش‌هاي بازار؛ درواقع ارزش آثار ادبي در چنين بازاري پيش‌تر از سوي ژورناليسم تعيين شده و به سبب آن بازارهاي مختلفي براي ادبيات فرآهم آمده است: بازارهايي که بر اساس سطح هنرشناسي و غناي فرهنگي مخاطب‌هاي ادبيات دسته‌بندي شده است: ادبيات بدنه، ادبيات عامه‌پسند و ادبيات نخبه‌گرا. به اين ترتيب نام ناشران به يک نام تجاري با "برند" تبديل شود و مشتري‌هاي کتاب، کم‌و‌بيش مي‌دانند کدام ناشر چه نوع آثاري منتشر مي‌کند. در چنين شيوه‌اي بيش‌ترين ضربه به آثار نويسنده‌گان متفاوت‌نويس يا بهتر: به آثاري وارد مي‌آيد که به‌نوعي در پي خلق تازه‌گي و پيش‌گذاشتن "امر نو" اند؛ به اين تريب، در شيوه‌ي استاندارد اما کماکان بازاريِ توليد کتاب، دست‌ِکم مخاطب‌هاي ادبيات يا همان مشتري‌هاي بازار با "شناختِ" (معطوف به بازارِ) بيش‌تري خريد مي‌کنند و مسير خاصي را، بنا به توان ذهني يا هنرشناسي خويش، پي مي‌گيرند. با اين اوصاف در وضعيت استانداردي که پيش‌تر بر شيوه‌ي توليد آثار ادبي حاکم بود، خواننده به عنوان يک‌طرف شکل‌گيري آن‌چه بازار کتاب نام مي‌دهيم: خواننده هم‌چون تقاضا، اهميت داشت و سازوکار بازار طوري چفت‌وبست مي‌يابد که تقاضا همواره حفظ يا افزوده شود تا بازار رونق بيش‌تري بگيرد، به همين دليل ناشران به عنوان بنگاه‌هاي اقتصاديِ توليدکننده‌ي آثار ادبيِ کتاب‌شده، در کار خويش، در چيستي کتاب‌هايي که چاپ مي‌زدند دقت مي‌کردند و به طبقه‌بندي و ارزش‌هاي خويش اهميت مي‌دادند. اين‌چنين تاحدودي بدنه‌ي اصلي ادبيات ايران از سقوط آزاد در امان مي‌ماند و زباله‌هايي که از سر بيکاري و ندانم‌کاري نوشته مي‌شد، هرگز شکل‌وشمايل يک کتاب "استاندارد" را به خود نمي‌گرفت. اما وضع موجود به‌کلي متفاوت از چيزي است که شرح داده شد.

آن‌چه اکنون در ادبيات رسمي ايران برقرار است اما، هرگز به چنان حداقل‌هايي وفادار نمانده و شرايط توليد اثر ادبي در اين‌جا و اکنون تماماً انتزاعي و بي‌چيز است: هيچ ملاک و معياري براي چاپ يا عدم چاپ کتاب‌ها وجود ندارد و روزبه‌روز بيش‌تر با ياوه‌هايي مواجه مي‌شويم که جايي جز سطل زباله استحقاق‌شان نيست اما به عنوان شعر و قصه و رمان عرضه مي‌شوند. کار ناشران همه‌ي محتواي فرهنگي‌اش را از دست داده و عملاً چيزي جز پرکردن بازار، به هر قيمتي، نيست. با اين‌که يکي‌دو سالي است توخالي‌بودن و بي‌چيزي چنين شيوه‌اي در توليد کتاب‌کالاهاي ادبي فاش شده و دستِ چنان سازوکار مسخره‌اي براي مخاطب‌هاي "بازارِ ادبيات" رو شده: درحالي که برخلاف سال‌هاي مياني دهه‌ي هشتاد، هيچ‌کدام از توليدات اخيرِ "بنگاه‌هاي توليد مزخرف" ديگر به چاپ‌هاي دوم يا بيش‌تر نمي‌رسد، هنوز هيچ سازوکار معني‌داري براي انتخاب آثاري که دست‌ِکم داراي حداقل‌هايي از ارزش‌هاي ادبي فراگير و همه‌پسند باشند، پيش گرفته نشده است. انگار توليد‌کننده‌گان کتاب‌هاي ادبيِ فارسي در مملکت ما به خواب رفته‌اند و نمي‌بينند که به‌خاطر به‌هم‌خوردن بازي از سوي خود ايشان (ناشران)، ديگر مناسکِ فرهنگي جايزه و لانسه‌هاي مطبوعاتي هم جواب نمي‌دهد و متأسفانه همان خواننده‌هاي ادبياتِ بدنه نيز اعتمادشان را، به "بازار"، از دست داده‌اند. آيا ناشران نمي‌دانند اگر سالانه يک‌خروار نوشته‌ي ناشيانه و بي‌مايه را به‌جاي اثر ادبي عرضه کنند، درست مثل اکنون، درنهايتْ هيچ پتانسيلي براي رساندن آثار "استاندارد" به دست اهلش باقي نمي‌ماند و ادبيات ايران به‌کلي وجهه‌ي اجتماعي‌اش را از دست مي‌دهد؟ آيا تاکنون شک نکرده‌اند که سقوط آزاد کاراکتر شاعر و نويسنده در ذهنيت عامِ طبقه‌ي متوسط، جدا از تبليغات ضدروشن‌فکريِ ستاره‌ـ‌لمپن‌هاي شاغل در رسانه‌ها، به‌خاطر انتشار وسيع مزخرفاتي باشد که ايشان به عنوان ادبيات عرضه کرده‌اند؟ کار به جايي رسيده که اگر فرضاً کتابِ جريان‌ساز و مايه‌داري از هزارتوي چاپْ مثله‌نشده عبور کند، هيچ پتانسيلي براي خوانده‌شدن نخواهد داشت و احتمالاً بايد کنارِ همان مزخرفات خاک بخورد و حرام شود. قريب به يک دهه است که ناشر و روزنامه‌نويس و منتقد سرهاشان را در برف فروکرده‌اند و از عمل‌کرد خويش پرسش نمي‌کنند؛ لحظه‌اي فکر نمي‌کنند که تا همين يک دهه پيش نويسنده‌هاي بدنه‌ي قصه‌نويسي ايراني کساني مثل محمود دولت‌آبادي، احمد محمود، شهرنوش پارسي‌پور و... بودند و هم آثار ايشان بود که رونق بازار ايشان را تضمين مي‌کرد و بر سرمايه‌شان مي‌افزود. اگر فقدان آثار مايه‌دار يا عدم امکان چاپ چنان آثاري توجيه چاپ چنين مزخرفاتي باشد، بايد از ايشان پرسيد چرا صداقت به خرج نمي‌دهند و عملاً به چاپ رمان‌هاي عامه‌پسند، با همان شکل‌وشمايل شناخته‌شده‌اش نمي‌پردازند؟ اگر سويه‌ي فرهنگي کسب‌وکارشان اهميت دارد هرگز نبايد پتانسيل‌ها و آبروي اجتماعي "ادبيات ايران" را، ادبياتي که در سنت روشن‌فکري مستقل ريشه دارد، هزينه کنند. چرا به‌جاي انتشار داستا‌ن‌هاي بازيگران سيماي جمهوري اسلامي خاطرات زناشويي ايشان را منتشر نمي‌کنند که مي‌تواند تيراژي چندصدهزارتايي به "ارمغان" بياورد؟ چه اصراري بر چاپ "اثر ادبي" است که سينماگر، بازيگران سريال‌هاي دوزاري، و کم‌کم فوتباليست‌ها و مجري‌هاي شوهاي تلويزيوني را "نويسنده" جا مي‌زنند و گزيده‌هاي ايشان از شعر حافظ و سعدي را منتشر مي‌کنند؟ فقط در چنين شرايط بي‌سابقه‌اي است که کتابي مثل "يک رمانس دانشگاهي مرگبار" مي‌تواند "منتشر" شود و، به‌جاي سطل زباله، پيش‌خوان کتاب‌فروشي‌ها را اشغال کند؛ در هم‌دستي "غياب منتقد" در مطبوعات و بن‌بستي که مسير انتشار رسمي آثار مايه‌دار را سد کرده است، ندانم‌کاري و بي‌صلاحيتي (کارشناس‌هاي شاغل در) مؤسسه‌هاي نشر منجر به وضعيتي شده که "ادبيات ايران" در حال حذف‌شدن از دايراه‌ي ديدِ جمعيت کتاب‌خوان است. نويسنده‌ي کتاب در اعترافي نخ‌نما و از کار افتاده اما حقيقي، بارها متن خويش را "اباطيل" مي‌خواند و ناشر، که اتفاقاً در حوزه‌هاي ديگر به‌خصوص هنرهاي تجسمي ناشر معتبري است، هرگز به صحت آشکار چنان اعترافي وقعي نمي‌نهد. راوي، که يکي از هزارها ولگرد‌ي است که از سر بي‌کاري، رفاهِ بورژوايي و گنگ‌حواسي سياسي‌‌ـ‌اجتماعي، بي‌آن‌که هيچ پرسش، درد يا مسأله‌اي در ذهن داشته باشند، در پاتوق‌هاي فرهنگي پرسه مي‌زنند و راجع به هر چيز، از رمان‌هاي روسي گرفته تا فيلم‌هاي مهم تاريخ سينما، "ياوه‌هايي در قالب گزين‌گويه‌هاي فلسفي" مي‌پراکنند، اوقات فراغتش را به نوشتن هر مزخرفي که به ذهنش مي‌رسد تخصيص داده و سرانجام آن را هم‌چون "رمان" در آشفته‌بازاري که بازارش ناميديم، رها کرده است. شک نکنيد رونويسي از بحث‌هاي پوچ و هذيان‌گويي‌هاي فرهنگي هرکدام از "لمپن‌هاي اهل فرهنگ" يا همان آواره‌هاي متمول پاتوق‌هاي فرهنگي، مي‌تواند کوهي از اين نوشته‌ها به دست دهد؛ نوشته‌هايي که اگر "گزيده‌"اي از آن‌ها تهيه کني بارها خنده‌دارتر، بي‌سروته‌تر و فاضل‌مآبانه‌تر، و درنهايت "اباطيلي" کامل‌تر از اثر سعيدنيا خواهد بود؛ درست مانند رماني مثل "يوسف‌آباد..." و... که دست‌ِکم جذابيت‌هاي کاذب داشتند و فرهنگ‌پيشه‌گاني مثل ژورناليست‌هاي مذکور را خوش مي‌آمد و ايشان مي‌توانستند تا آخر بخوانندش، اما بعيد به نظر مي‌رسد "يک رمانس دانشگاهي مرگبار" را کسي بتواند تا صفحه‌هاي آخر تحمل کند. اگر تصميم‌گيرنده‌هاي "حرفه‌هنرمند" از هم‌پرسه‌ها و دوست‌هاي نويسنده نباشند، که بعيد به نظر مي‌رسد، بايد به ايشان گفت متأسفانه، تعهد روشن‌فکري که هيچ، اخلاق بازاري‌ـ‌فرهنگيِ لازمه‌ي کار نشر را نيز زير پا گذاشته‌اند. دريغا که فقط "حرفه‌هنرمند" نيست که چنين مزخرفاتي توليد مي‌کند، ناشر مذکور جدا از چند کتاب شعر و عکسِ تماماً تجاري، به تازه‌گي وارد حوزه‌ي ادبيات فارسي شده است؛ ناشران ديگري هستند که علناً به ترويج ادبياتي بي‌چيز، سترون و سراپا ارتجاعي مشغولند. عجبا که هيچ‌کس، حتي ناشران، به استحاله‌ي انبارهاي کتاب به "زباله‌داني" نمي‌انديشد.

۲۸ شهریور ۱۳۹۱
تماس