خط آزاد » یادداشت » نامه به شاعران مطرود

رفقا ما به هیچ دردی نمی‌خوریم جز نوشتن، اما از پیش می‌دانیم که نوشته‌هایمان نیز دست کمی از خودمان ندارند. آن‌ها هم به هیچ دردی نه خورده‌اند، نه می‌خورند و قطعن نه خواهند خورد. چیست کار ما جز این که به آت‌وآشغال‌های دور و برمان، و در معنایی وسیع‌تر، به آت‌وآشغال‌هایی که به چشم ما نمی‌آیند، اما به‌هرحال وجود دارند، آت‌و‌آشغال تازه‌ای اضافه کنیم؟ همین طور است رفقا؛ قطعن همین طور است. اصلن لازم نیست محتوایی به آن احساس صریح و عریانی ببخشیم که آرش به زندگی و نوشتن‌اش دارد، و انگار همه‌ی ما در آن احساس شریک‌ایم، طوری که ما نیز به نوبه‌ی خودمان چنین احساسی داریم و این بار آرش است که از آن سهم می‌برد. شرکت ما دست کم در این احساس خاص تام و تمام است. سهم ما حتا اگر برابر نباشد که قطعن نیست، چندان یگانه است که قابل تفویض به یک‌دیگر است. فعل ما، فعل نوشتن ما، همین «است»هاست؛ بی‌معناست، اما در هر شرایطی بدون این‌که معنایی به خود بگیرد یا بپذیرد، ربطی است. زمانی یاور در نامه‌ای نوشته بود که ما شبکه‌ای از تخم‌های به یک‌دیگر متصل‌ایم (نقل به مضمون). تخم، تخم نوشتن، تخم نوشتن چیزهایی که از پیش محرز است به هیچ دردی نخواهند خورد، اما باز هم نوشتن. حتا تخم، تخم نوشتن، کاشتن آن با آگاهی به این که هرگز نهالی از خاک سربرنخواهد زد، و باز هم کاشتن، فرو کردن آن در زمین درست مثل حک کردن یک صدا روی صفحه‌ای مغناطیسی. ریشه‌هایی که از آن تخم بیرون می‌زند، به ریشه‌های تخم‌هایی دیگر پیوند می‌خورد. شبکه‌ای از تخم‌ها؛ این معرکه است، و به خوبی نشان می‌دهد که آن آگاهی، هرگز یک آگاهی بیمار نیست. پس کار ما این است: تولید آت‌وآشغال، اما ما آت‌وآشغال‌هایمان را توی سطل خالی نمی‌کنیم. آن‌ها را می‌ریزیم هرجا که ضرورت‌اش را احساس کنیم و این ضرورت، نه دوست داشتنی که معادل ایدئولوژیکی است برای سرپوش گذاشتن بر ابتذال آشکار در امر دل‌بخواهی، و به این معنا تک‌افتاده و فردی، که متکی است بر همان سهم مابقی از احساس ما و اشتراک ما در احساس ِ مابقی. ما به تهی‌ترین کنش انسانی خود، یعنی نوشتن، ضرورت می‌بخشیم، و آت‌وآشغال‌هایمان را هر جا که این ضرورت ایجاب می‌کند، می‌گذاریم و می‌گذریم. هرگز به‌دردنخور بودن و تهیگی زندگی خود را بزک نمی‌کنیم و آن را به درون مرزهای نوشتن خود سرایت می‌دهیم تا از این سو، نوشتن ما در لبه‌های زندگی‌مان قرار بگیرد. ما خود را نمی‌نویسیم. این اسطوره‌ی نویسندگان موفق حرفه‌ای را  که در عین حال مشعل‌های امید را به خانه‌ی توده‌ها برمی‌گردانند، باید به خاک سپرد. آن‌ها خود دیری است که به راست چرخیده‌اند. مشکل این‌جاست که آن‌ها به همه چی امیدوارند جز خود امید، و نمی‌دانند امید تنها زمانی کارگر می‌افتد که نه آتش‌فشان و نه مشعل، که تنها تصویرِ یکی شعله را به ذهن متبادر کند؛ شعله‌ای که امید به هیچ چی نمی‌تواند باشد جز خودِ امید. زمانی یاور بهم گفته بود که تو چه فکر کرده‌ای؟ ما هنوز تین‌ایجریم. حالا باید گفت که ما اصلن فکر نمی‌کنیم جز این که تا ابد تین‌ایجر باقی خواهیم ماند. این ضرورتِ ماست که از شکل «باید تا ابد تین‌ایجر باقی بمانیم» برگذشته و بسا پیشتر از این‌ها درونیِ زیست ما شده است.همان طورکه قطعن تین‌ایجر، آن گونه که هیئت ما در افق زندگی‌مان پدیدار می‌شود، به سن و سال ما اشاره ندارد، از سر و شکل و «سبک زندگی» نیز به گمان درنمی‌آید، بل یک «شکل – حیات» است. تین‌ایجرها با امیدهایشان زندگی می‌کنند و چندان امیدهایشان در زندگی‌شان درهم‌تنیده‌اند که ابژه‌های آن امیدها را جا گذشته‌اند. اما آن امیدها؟ کدام امیدها؟ تین ایجرها امید به امید بسته‌اند. تحلیل‌های شبه‌روانکاوانه برآن‌اند تا تین‌ایجرها را نه حتا آدم‌ها که هم‌چون «موجوداتی» انرژتیک جا بزنند و گمان این را دارند که آتش‌فشانی از تصاویر فانتزی در مغزهایشان شعله‌ور و رودخانه‌ای از شور در ماهیچه‌هایشان جاری است. آنها چندان دچار نزدیک‌بینی – این بیماری درمان‌ناپذیر هر ایدئولوژی – اند که از تماشای شعله‌ی نحیف امید در چشم‌های تین‌ایجرها ناتوانند. این همان شعله‌ای است که در عبور از تین‌ایجریسم به دانشگاه، به پادگان، به محل کار رو به خاموشی می‌گذارد و سرانجام در سکوتی تمام و سترون که در «پیچ وخم زندگی» و «گرفتاری روزمره» و «هیاهوی شهر» قالب می‌گیرد و جا می‌افتد و پنهان می‌شود، می‌میرد. ما یا دانشگاه نرفته‌ایم، یا اگر رفته‌ایم، از آن انصراف داده‌ایم، یا دوره‌ی ملال‌آور آن را به شکلی خودخواسته و افراطی کش داده‌ایم. یا خدمت سربازی نرفته‌ایم، یا اگر رفته‌ایم، چنان رفته‌ایم که همه‌ی خطوطِ سلسله‌مراتبیِ آن در تخیلی وارفته و ذوب‌شده که نه از قدرت ذهنی ما، آن گونه که مقاطعه‌کاران نقد ادبی به شاعران و نویسندگان محبوب خود نسبت می‌دهند، بل از ناتوانی نمادین ما مایه می‌گیرد. یا مطلقن  کار نکرده‌ایم، یا اگر کرده‌ایم، گودال‌هایی عمیق در آن حفر کرده‌ایم که به فراغت ما راه می‌بردند. ما یا آن شعله را نگه داشته‌ایم، یا آن شعله را نگه داشته‌ایم. در هر صورت آن شعله‌ی امید را نگه داشته‌ایم و تا ابد تین‌ایجر باقی خواهیم ماند. امید به امید؛ این است حادبیان‌گرایی: به‌دردنخور نوشتن ِ نوشته‌ای که به هیچ دردی نمی‌خورد، بیان کردن بیان، کار کردن روی ناتوانی‌مان تا ناتوانی‌مان کار کند، بدون آن که محتوایی به این ناتوانی اضافه شود. این مطلقن فضیلت ساختن از ناتوانی و به‌دردنخور بودن نیست. یک بار حامد بهم گفت که مسئله دیگر شرافت نیست. در واقع، قضیه این نیست که باید فضیلت دیگری را جایگزین شرافت کرد. حتا اتخاذ نوعی موضع ضدفضیلت نیز در این مقام کارایی خود را دست‌کم اکنون از دست داده است. فضیلت باشد یا نباشد؛ فرقی نمی‌کند. مسئله دانستن فضیلت نه‌تنها مسئله کردن اخلاق نیست، که حتا اخلاقی هم نمی‌تواند باشد. اخلاق از ضرورت به کیفیتی برمی‌خیزد که حرف‌اش رفت. ما بر ناتوانی خود تاکید نمی‌کنیم، به آن ضرورت می‌بخشیم و از آن ضرورت می‌یابیم. به همین اندازه، و حتا صرفن بر اساس ابتدای به‌دردنخور ِ این نامه، بدون توجه به چیزهای به‌دردنخور ِ پس از آن، نه نوشتن برای ما کنشی است معطوف به هویت، نه نوشته‌هایمان قرار است به توهمی از هویت دامن بزند، و نه مهم‌تر از همه آن شبکه‌ی تخم ها در پی چنین توهمی شکل می‌گیرد و خود را سامان می‌دهد. ایده‌ی شاعران مطرود، وقتی ایده‌ای بر باد رفته است که به یک هویت گروهی، یک محفل، یک جمع خودمانی با تمی ادبی پیوند بخورد. در این صورت، ما فقط پز دموکراتیک و تکثر حوزه‌ی نمادین را تحقق بخشیده‌ایم و خود به اسم رمز آن تبدیل شده‌ایم. آن گاه صدای دیگری بزرگ را خواهیم شنید و خواهیم شنید که «نگاه کنید، حتا آن چه بیرون از حوزه‌ی نمادین شکل می‌گیرد، منطق حوزه‌ی نمادین را به شکلی ایزوله و فروبسته در خود بازتولید می‌کند.» انصاف را رفقا! ما هرگز آن قدر خیال‌باف نبوده‌ایم که خود را به کل بیرون از حوزه‌ی نمادین تصور کنیم. این زاویه‌ی دید ما نیست. جمع‌خوانی در باب ضرورت تاسیس سایت گروهی مطرود، به خوبی موید این ادعاست. این حوزه‌ی نمادین است که ما را بیرون می‌گذارد، و از آن‌جا که چیزی بیرون از این حوزه تعریف نشده، نتیجتن ما همواره در آستانه‌ی جذب در آن قرار داریم و هر آینه احتمال انحلال ما در آن می‌رود. بنابراین شاید هنوز گستاخی ما به فریادمان رسیده، اما این اتفاق در نهایت خواهد افتاد. این سرنوشت کمیک هر نوع رادیکالیسم تخیلی است. انصاف را! انصاف را! وقتی از گستاخی حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟ برکشیدن ضرورتی که در لحظه‌های ملتهب یا تعیین کننده از آن سرشاریم، به ترازی شبه‌روانکاوانه چه می‌تواند باشد جز هدم آن؟ بارها باید به آن جمع‌خوانی برگشت و خطوط درخشان آن را از سر پی گرفت. مزخرف‌ترین گزاره‌ای که می‌توان درباره‌ی زندگی بشری سرهم کرد و بالا آورد، این است: ما به درون هستی پرتاب شده‌ایم. آن را باید به این صورت تصحیح کرد: ما به درون حوزه‌ی نمادین پرتاب شده‌ایم. این بدان معنا نیست که سراسر به منطق آن تن بدهیم. از بکت یاد گرفته ایم: اگر اشتباه نکرده باشیم، همه ی داستان بر سر زن‌هایی باید باشد که ما را از راه سوراخ کون‌شان زاییده‌اند. ما تا ابد تین‌ایجر باقی خواهیم ماند و ضرورتن به هیچ دردی نمی‌خوریم؛ نه الان و نه هیچ وقت دیگر. نه اسم رمز حوزه‌ی نمادین خواهیم بود و نه اسم رمزی برای شبکه‌ی تخم‌هایمان خواهیم داشت. چندان بصیرت آن را داریم که حوزه‌ی نمادین را مسطح و یکدست فرض نکنیم. هر چند به قول ابوذر، هر بخشی از حوزه‌ی نمادین را ولو که کوچک باشد، تحقق ببخشیم، گویی کلیت آن را یک‌جا به حضور خوانده‌ایم، اما ما آت‌وآشغال‌های غیرقابل بازیافتیم. هر گاه که خطاب‌مان می‌کنند، جاخالی می‌دهیم، لایی می‌کشیم، در خطوط میان سطوح مختلف حوزه‌ی نمادین حرکت می‌کنیم، و آن شعله‌ی امید را روشن نگه می‌داریم. مجید در مانیفست نوشته بود: « برای جلوگیری از باندبازی‌های ادبی می‌توانیم خود را باند ادبی قلمداد کنیم.» و ما زیر آن را امضا کرده بودیم. این جمله را باید همان گونه‌ای تصحیح کرد که چند خط پایین‌تر از آن در مانیفست آمده است: « بهترین دفاع، حمله است. ما بهتر است بگوییم : بهترین حمله، حمله است.» پس مسئله دیگر شرافت نیست. این به معنای کوتاه آمدن و به‌دردبخور بودن ما نیست. اتفاقن چون کوتاه نمی‌آییم و به درد نمی‌خوریم، گشوده‌ایم. سمت و سوی این گشودگی کاملن مشخص است. ایده‌ی شاعران مطرود هرگزاهرگز به شکل کلوپ شاعران و نویسندگان محقق نخواهد شد. از قضا اساس این ایده بر تحقق نیافتن آن است. پایگاه اینترنتی مطرود قرار نیست کشکول ادبی شود. کافی است به این فکر کنیم که همین گشودگی بهنام، یاور، آرش، فئو، سامی، حامد، فرزانه، مجید، احسان، حمید، آن یکی مجید، پدرام، ادی، عرفانه، انسی و رفقای منفی تله‌فوس را نه در کنار یکدیگر، که درست‌تر آن است که بگوییم در کنار ما قرار داده است. هر جا که گشوده نبوده‌ایم، هر جا که منطق گشودگی را تا ته نبرده‌ایم، هر جا که این گشودگی را نه چونان یک ضرورتِ درونی، که در چارچوب اخلاقیاتی شبه‌دموکراتیک به کاربسته‌ایم و بر همین اساس، جاهایی آن را ندیده گرفته‌ایم، چون چارچوب اخلاقیاتی آن را موجود ندیده‌ایم، تر زده‌ایم. بیشترین تِرکمان ها از طرف من بوده است. بخش هایی از آن نامه‌ای که در جشن‌نامه‌ی عصبانیت برای آرش نوشته بودم، و پس از آن موضع کودکانه‌ای که در قبال فریبا داشتم، به رغم باقی ماندن همه‌ی آن انتقادها یک ترکمان تمام عیار بود. این دو سه جمله ی اخیر را نباید در حکم نوعی اعتراف در نظر گرفت. هیچ وجدان معذبی در کار نیست. فراتر از آن، به آن به شکل گزاره‌ای شخصی نگاه نمی‌کنیم که گوینده با بیان آن در حضور ما می‌خواهد جانماز آب بکشد و جامه‌ی ریایی به تن کند. ما این‌طور نگاه نمی‌کنیم. ما مطلقن این‌طور نگاه نمی‌کنیم. مطلقن. ما مطلقن. مسئله روشن است، و چون شرافت یا بازخرید آن نیست، بازگشتن به مسیری در گذشته است که مسدود شده و باز کردن آن مسیر در جهت گشودگی است.  سوم اسفند هشتاد و چهار بود که بهنام نخستین پستِ پایگاه اینترنتی مطرود را بالا آورد. زمانی را که پشت سر گذاشته‌ایم، اگر به شکل نوستالژی درک کنیم و به آن بازگردیم، بهتر است حافظه‌هایمان را از کار بیندازیم. اما واقعن بهتر است حافظه‌هایمان را از کار بیندازیم و با گذشته همچون خاطره‌ای مواجهه داشته باشیم که به صورت بی‌وقفه در زمان حال حاضر است و آن را از التهاب خود می‌آکند. در پس چنین مواجهه‌ای است که هم آن تاریخ ِ یادشده‌ی نخستین پست پایگاه اینترنتی مطرود و هم این «شش»سال پس از آن همچون اعدادی که در قرعه‌کشی‌های مزخرف بانک‌ها به عنوان ابزارهای تشویقی به کار گرفته و مرتب در آگهی‌های تلویزیونی تکرار می‌شود،  واجد هیچ معنایی نیستند و هرگونه دست گذاشتن روی چنین اعدادی نه فقط هیج بار تاریخی‌ای ندارد، که به برساختن هویتی راه می‌دهد که ایده‌ی شاعران مطرود را بر باد می دهد.  دل‌مان به این اعداد خوش نیست. شعله‌ی امید است که در ما روشن مانده است. از یاد نبریم که هر هویتی، یک هویت دروغین و جعلی است، و چیزی در مایه‌های هویت اصیل و راستین، خود دروغی بزرگ‌تر و جعلی وقیحانه‌تر. توسل به اعدادی که اشاره به تاریخ دارند، اما خود از آن تهی‌اند، همواره یکی از ابزارهای هویت‌سازی به حساب می‌آید. ما فریب این اعداد را نمی‌خوریم، وگرنه ترجیح می‌دهیم همین حالا به دنباله‌ی آن‌ها در آینده‌ی پیش رو پایان دهیم. این سال‌ها برای ما سال‌های گریز بوده است؛ اما پیش از همه، سال‌های گریز از چنین هویتی و چنین اعدادی. ما پروازهای بلندی داشته‌ایم، بیش از «پرواز از» و «پرواز به سوی»، علیه بلندپروازی. در همین حال و هواها بوده که مرتب دهشت بیرونی و شوق درونی در ما به یکدیگر تبدیل می‌شدند: دهشت از کارت‌های شناسایی که یک بار توی جیب‌مان می‌چپاندند و بار دیگر ازمان می‌خواستند ارائه‌شان دهیم، و شوقی که این کارت‌ها را از معنا می‌انداخت و ما را نه به عنوان دانش‌جو، نه به عنوان سرباز وظیفه و نه به عنوان یک شاغل که به هیچ عنوان دیگری معرفی نمی‌کرد. بی‌هوده نیست که این اواخر بهنام یادداشت‌هایی درباره‌ی ژانر وحشت نوشت. زمانی ما وحشت می‌کردیم و می‌نوشتیم. بعدها این وحشت نوشته‌هایمان را فراگرفت، گوشت ِ آن ها را ریخت و تکیده‌شان کرد. سپس چیزهایی می‌نوشتیم که خود از آن‌ها وحشت داشتیم،  بس که از ریخت افتاده بودند. در واپسین پیچ ما وحشت داشتیم تنها و تنها از وحشتی که ما را و نوشته‌هایمان را فراگرفته بود. آن وقت بود که خنده‌مان گرفت. شوق بود که در ما می‌مرد، و بار دیگر در شرایطی که امیدی نمی رفت، بار دیگر جان می‌گرفت و می‌بالید. آن شعله‌ی نحیف امید بود که هرگز خاموش نشد. این شاید برای دیگران وحشت‌آفرین باشد، اما حتا این نیز همچون شرافت دیگر مسئله‌ی ما نخواهد بود. آن چه از مطرود و از سال‌هایی که بر ما گذشت، گاه و بیگاه به حال درمی‌آید، تنها و تنها همان گریزهاست، همان پیج‌ها، همان وحشت‌های آمیخته به شوقی که دهان‌مان را به اجبار می‌گشودند، اما به ضرورت تنها صدای خنده از آن به گوش می‌رسید. این مسیری نیست که هر جای دیگری بتوان آن را دنبال کرد، نه به این دلیل احمقانه که آسمان تپیده و تنها ما چنین فهمی از زندگی و نوشته‌هایمان داریم، بل فهم ما به گونه ای است که چنین استقلال مکان‌شناختی را برنمی‌تابد. قطعن رفقای دیگری هستند، دیده یا نادیده، که همین ضرورت‌ها را احساس می کنند. دور نخواهد بود که گشودگی‌مان ما را باز نه به یک‌دیگر، که آن‌گاه به ما ربط می‌دهد.  در عین حال، مطرود را هرگز نباید سنگری در یک نبرد هژمونیک فرض کرد، یا چیزی در این مایه‌ها. این یک خط است؛ است، است، است، و دیگر مطلقن نه حتا «است». چه کسی فعل محبوب و سهم اختصاصی‌اش در و از زبان است می تواند باشد جز ما؟ پس به طور مضاعف این یک خط است؛ است؛ آت‌وآشغالی فاقد معنا، و درست مثل هر آت‌و‌آشغال دیگری ریخته‌شده در هر کجای زبان. ما در این یک خط است، در است، در است‌ها، در زبان حک شده‌ایم. آن را به صورت غیرخطی اما همچنان ضروری ادامه می‌دهیم. بالاخره گم می‌شویم رفقا، زمانی دیر یا زود در میان تلی از آت‌و‌آشغال ها، و چه‌گونه بر آن شعله چشم ندوزیم که امیدوارمان می‌کند به آن روز، به همان زمانی که چیزی از این وحشت باقی نمانده و هر چیزی و هر کاری به ضرورت خود تبدیل شده است.


ف.

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۰
تماس