خط آزاد » یادداشت » رسول صحرانورد: دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن-۳

چرا دیگر-ننوشتن نزد شاعران چنین سهمناک می نماید؟ چرا فکر شاعران همه آن است که اگر دیگر ننویسند، اگرنه برای دیگران، آن مخاطبان انبوه و ایده آل و تشنۀ خواندن، که دست کم برای خودشان، این شاعرانِ خودشیفته و بزدل، اینان که در زنده گی چیزی برای از دست دادن ندارند جز خودِ شعر، و خب، نمی خواهند این یک، این یکی را از دست بدهند، اتفاقی مهیب و هولناک می افتد؟ چرا شاعران هرگز فرصتِ برخاستن این پرسش را نه به خود و نه به پرسش می دهند که به راستی دیگر اگر ننویسند، چه خواهد شد؟
هنوز باید بر سر این ترس، این بزدلی، ایستاد و تامل کرد. باید بارها و بارها این صورت مسئله را به اشکال مختلف نوشت و به آن پاسخ داد. بدواً پاسخ ها ممکن است وافی به مقصود نباشند. ممکن است تکرار پاسخ های قبلی باشد. ممکن است پاسخ نباشد اصلاً. بازنویسی پرسش باشد. هیچ اهمیتی ندارد. نخواهد داشت. بار سنگینِ شعر را جایی باید از روی شانه ها برداشت و به زمین گذاشت.عجالتاً اصلِ مسئله خودِ مسئله، خودِ مسئله‏سازی است. در اگر بسته است، پنجره ها را بشکنید و خانۀ شعر را به غارت ببرید. و اما کدام غارت، وقتی چیزی در خانه نیست، یا دست کم نمانده است؟ حباب خواهد ترکید.
ترس شاعران در طرح پرسش از دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن آن‏ها را حتا از دفاع از شعر نیز معاف کرده است. دیگر-ننوشتن پیشکش؛ همچنان-نوشتن نیز به همین ترتیب؛ شاعران حتا نمی پرسند چرا باید نوشت. نوشتن امری داده شده، امری بدیهی است: در هر صورت باید نوشت. اما همیشه این‏طور نیست که صورت ها برگردند و صورتی دیگر به خود بگیرند. گاه باشد که صورت ها مخدوش شوند. گاه روی صورت ها خراش می افتد. گاه صورت دیگر صورت نیست. اما نیازی به این همه شطحیات نیست. روشن و واضح و دقیق باید گفت: گاه صورت مسئله پاک می شود.
و شاعران همچنان می نویسند. حتا همچنان هم نمی نویسند. چیزی از زمان در «همچنان» هست. و شاعران را چه به زمان؟ آن ها بی زمان می نویسند، و فرض ماجرا این است: نوشتن زمان ندارد، نوشته بی زمان است. این است که می نویسند، حتا بی-همچنان. همچنان-نوشتن قرینِ دیگر-ننوشتن است، و حال آن که شاعران می نویسند؛ تنها و تنها همین!
می نویسند، چون گمان می کنند گریزی از آن ندارند. از جایی به بعد دریچه ها بسته می شود. تنها باید در پرتو آن اندک نوری که از پشت دریچه ها به درون می تابد، می نوشت. می شود همیشه دربارۀ شیوه های شاعری داد و قال راه انداخت، اراجیف به هم بافت، آسمان-ریسمان کرد. این کاری است که شاعران همیشه انجام می دهند. اما به محض این که بحث بر سر نوشتن خود شعر دربگیرد، بحثی که البته هرگز درنگرفته است، صدایی برنخواهد خاست. نوشتن تا آن جا آزاد است و محل گفت‏وگو، که نفس گفت و گو بر سر آن ممنوع باشد.
امتناع شاعران از پرسشگری در باب نوشتن شعر، در بابِ دیگر-ننوشتن و همچنان-ننوشتن، خصلتی رازواره به شعر می بخشد. دیرزمانی قوۀ رازگشایی تنها در اختیار شاعران بود. آن ها رازهای هستی را با ما در میان می گذاشتند. اما حتا در آن روزگاران سعد نیز رازگشاییِ شاعران منوط به رازواره‏گیِ خودِ شعر بود. برای افشای راز هستی به رازی بزرگ تر نیاز بود. شعر خصلتی رازواره به خود می گرفت و چندان به این خصلت خویش شدت می بخشید که دیگر رازها همه برملا می شد. شاعران در دوره های مختلف به این رازواره گی و رازگشایی توامان شعر دامن می زدند. چیزی نگفته، چیزی پنهان در کار بود. اما در این بعدازظهر نحسِ تاریخ، اینجا که همه چی راززدوده می نماید، مگر آن چیزها که پشت ویترین نشسته اند و دل و دین ما را با خود می برند، از شاعران چه کاری برمی آید؟
شاعران می نویسند، یعنی که همچنان دودستی و چارچنگولی به رازورزی خود چسبیده اند. راز در دنیای راززدوده خصلتی عمیقاً کالایی به خود می گیرد. تنها چیزهای رازآلود و مرموزِ جهان  راززدودۀ ما کالاها هستند و نیست که همه چیز  تا سر حد جنون کالایی شده، جهان راززدودۀ ما بیش از پیش رازآلود می نماید. جهان ما جهانی است توامان رازآلود و راززدوده. راززدوده گی این جهان همان اندازه جدی است که رازآلودی آن از سر لطف و طبع خاطر. معادله نزد شاعران بالعکس می شود. راززدوده گی جهان شوخی می نماید و رازآلوده گی آن هنوز بر قرار است. البته جهان به مسیر خود می رود. هر لاطائلاتی که در سر شاعران است، باشد. شاعران دیگر شعر نمی نویسند. همچنان هم شعر نمی نویسند. نه به آن دلایل قبلی. به این دلیل ساده که چیزی که آن ها می نویسند، شعر نیست. شعر/کالا است. و طبعاً کاری که می کنند، نوشتن/تولیدکردن.
شاعرانِ جهان راززدوده، مادام که پرسش از دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن را به پرسش کانونیِ کاروبار خود تبدیل کنند و همچنان خویش را نگاهبان رازواره‏گی شعر و توهم رازگشایی آن ببینند، به دو دسته تقسیم می شوند: آن ها که به منطق کالایی شعر نوشتن تن می سپارند و وارد بازار می شوند، و آن ها که شعرهای شان را به بازار نمی سپارند و حسرت روزهای ناموجود و موهومی را می خورند که شعر را به پول تبدیل نمی شد و به خودی خود رازی سترگ می نمود. دستۀ اول به تجار ادبی تبدیل می شوند و دستۀ دوم به موردهای مطالعاتی برای روانکاوان. و به این ترتیب، اگر دستۀ اول به کارآفرینی رو می آورند، دستۀ دوم نیز به خودی خود به فرصت مناسبی برای کسب درآمد تبدیل می شوند. عجیب نیست که در روزگارِ افول قطعیِ شعر از یک سو انتشاراتی های بزرگ روی شعر سرمایه گذاری می کنند و از سویی دیگر شاعران، این موجودات خودشیفته و بزدل، این آدم هایی که به طرز حقارت باری نجیب و بی خاصیت تشریف دارند، ردای ناشری روی دوش خود می اندازند.
هیچ اهمیتی ندارد که شعرهای این دو دسته شاعران، و شعرهای هر یک از شاعرانی که لاجرم در یکی از این دو دسته جای می گیرند، واجد چه ویژه‏گی‎‏هایی هستند. مطلقاً اهمیت ندارد. مسئلۀ اصلی همچنان سر جای خود باقی است: نفس نوشتنِ شعر مسئله ساز نیست.
پرسش از دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن است که می توان شعر را از این دور باطل بازار/مطب روان‏کاوی به درآورد. مسئله این نیست که ما چه گونه شعر می نویسیم. سر آخر هر کسی یاد می گیرد که چه طور بنویسد، اگر اصراری در یادگرفتن داشته باشد. مسئله این است که آیا جز بازار و جز مطب روان کاوی می توان تقدیر دیگری برای شاعران رقم زد؟
می پرسیم: دیگر اگر شاعران ننویسند، چه اتفاقی می افتد؟ می گوییم: نوشتن بی-زمان است، در حالی که چیزی از زمان با همچنان-نوشتن در نوشتن رخنه می کند. همۀ این ها یعنی دیگر شعر را همچون رازی نمی بینیم که در به روی خویش می بندد و در عوض تمام رازها را پیش روی ما می گشاید. همۀ رازها باشد برای ویترین ها. همۀ همۀ رازها. رازی در کار نیست. هر معنایی که پیشاپیش جایی پنهان اش کرده باشد، در نظر ما بی معنا می نماید. گو این که هستند جوینده گان گنجی که سر آخر آن معناهای مستور را کشف می کنند، دستی به سروروی شان می کشند، خاک و خل اش را می گیرند و به ازای چیزی و اغلب پشیزی به خورد خلایق می دهند. همچنان که هستند روان کاوانی که در مطب خود به انتظار نشسته اند تا مگر کسی از راه برسد که معنای مخفی هستی، این دلگرمی پایدار شاعرانِ عهد بوق، او را مریض کرده است. مطلب، چیز دیگری است اما.
به/از کار انداختن شعر؛ مسئله این است. چه طور می شود شعر را به کار انداخت و به کاری زد، یا از کار انداخت و از مدار خارج کرد؟
موضوع شعر حتماً خود شعر است، اما نه آن گونه بعضاً در این باره گفته شده تا گوینده خیال خود را از هفت دولت برهاند. این جا بحث بر  سرِ نه تکنیک های شعری، که تاکتیک های شعری است. مقایسه کردنی است با تاکتیک های فوتبال. لاجرم در اقتباس را نیز نباید بست. (بگذار شاعران بیش تر بهراسند.) شعری که 4-3-3 نوشته شده، با شعری که 6-3-1 نوشته شده است، تفاوت دارد، و تنها تفاوتی که می توان از آن سخن گفت، همین است.
به/از کار انداختن شعر، همچون دیگر-ننوشتن و همچنان-ننوشتن، مسئله‏ا ی منحصراً شعری نیست. بلافاصله ما خود را در میان مجموعه ای از مدارهای متقاطع خواهیم یافت: مدارهای زنده گی.
شاعران روزگاران قدیم، به رغم سرسپاری به منطق رازگشایی و رازورزی، همواره چیزهایی برای گفتن در باب زنده گی داشته اند. شاعران دوران ما، شاعرانِ همین ساعت، ساعتِ سه و سی و پنج دقیقۀ هجدهم اردیبهشت 1395، زنده گی را به مجریان و کارشناسان تلویزیونی، به بوروکرات ها، به وزرا و وکلا سپرده اند. آن ها هیچ تاکتیکی برای جستن مفری از بازار و مطب روان کاو نمی شناسند. دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن نقطۀ برخاستنِ پرسشی دربارۀ زنده گی، دربارۀ پس گرفتن مدارهای زنده گی است.

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
تماس