خط آزاد » یادداشت » رسول صحرانورد: دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن-۲

به راستی، دیگر اگر شاعران ننویسند، اگر شعرِ دیگری نوشته نشود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
پیش از هر چیز دیگری باید تاکید کرد این پرسش تا حالا کم‏تر به این شکل مطرح شده است، یا اگر هم مطرح شده باشد، کم تر به بحثی جدی و دنباله دار دامن زده است. در واقع، هیچ دوره ای را نمی توان سراغ گرفت که چنین پرسشی، ولو برای مدتی کوتاه، به پرسش کانونی آن بدل شده باشد. همین به خودی خود نشان می دهد پرسشِ چندان مهمی تلقی نمی شده است، اما در عین حال نباید از یاد برد که این پرسش مهم نیست، درست به این دلیل که دیگر-شعر-ننوشتن مهم نمی نماید. و نکته همین جا است: شاعران ننویسند؟ خب، ننویسند؛ چه اهمیتی دارد؟! چرا باید دربارۀ چیزی که اصلاً اهمیتی ندارد، فکر کرد، حرف زد، نوشت؟
اما ممکن است پرسش را طرح نکرده باشند، به دلیل این که مجالی برای طرح آن پیش نیامده است. مسئله این است که شعر بیش از دیگر گونه های هنری رازآلود و سحرآمیز و جادوزده می نماید، و از این حیث، بیش تر حامل خصلت ها و پیش فرض های غیرتاریخی است. به ویژه خود شاعران علاقه دارند تا می توانند این خصلت ها و پیش فرض ها را برجسته کنند و به این ترتیب، وانمود کنند که صدایشان نه از حنجرۀ انسانی شان، که از اعماق تاریخ، از نخستین روزهای سکونت انسان روی کرۀ زمین، برمی آید. با آن ها باشد، به چیزی کم تر از هنری که با سرشت انسان درآمیخته، رضایت نمی دهند، و خب، هنری که با سرشت انسان درآمیخته باشد، مادام که انسانی در کار باشد، همچون طوق ملعنتی بر گردن او خواهد بود. این است که دورۀ «دیگر اگر شاعران ننویسند»، اصلاً پیش نمی آید. شاعران همیشه خواهند بود و خواهند نوشت، چون هنرشان با انسان زاده شده و تنها با انسان است که می میرد. چنین درک و دریافتی از شعر، از حیثیت غیرتاریخیِ شعر، که تنها در میان شاعران رواج ندارد و بسیاری از مخاطبان آن نیز کم یا زیاد به آن گرایش نشان می دهند، طبعاً مجالی برای طرح پرسش دربارۀ دیگر-شعر-ننوشتن باقی نمی گذارد.
درست از همین رو است که اولاً شاعران تا حد زیادی خودشیفته تشریف دارند، و در ثانی، خودشیفته گی شاعران سخت غیرشخصی است و به روحیات شخصی ِ هر یک از آن ها مربوط نمی شود.
شاعران خودشیفته اند، به این دلیل که انتخاب دیگری جز این نمی توانند داشته باشند. به همان اندازه که خود باور دارند شعر با هستی انسانی درآمیخته ، گلِ خودِ آن ها در مقام شاعر را نیز با خودشیفته گی سرشته اند. آخر چه طور می توان چیزی نوشت که پیشاپیش به چیزی در ابتدای تاریخ انسان امتداد می دهد و از این نظر همواره غیرتاریخی می ماند و از تاریخ فراتر می رود و به اسطوره و رمز و راز می پیوندد و بدین ترتیب، نوشتنِ آن به معنای دست داشتن به رموز پیچیده و سحرآمیز زنده‏گی بشری است، اما در عین حال، خودشیفته نبود؟
خودشیفته گی شاعران غیرشخصی است و به روحیات شخصی هر یک از آن ها مربوط نمی شود. در این باره هیچ شکی نیست که اول تخم مرغ بوده است و بعد مرغ به وجود آمده است. به عبارتی دیگر، در چارچوب درک غیرتاریخی از شعر، می توان نشان داد که شعرنویسی به خودشیفته گی شاعران دامن زده است، نه این که آن ها از سر خودشیفته گی به شعر رو بیاورند. شاعران پیش از آن که شعر بنویسند، یا بدون در نظر گرفتن این که شعر می نویسند، گروه برگزیده ای از آدم ها تلقی نمی شوند که ویژه گی های خاص خودشان را داشته باشند. هر شاعری درست مثل هر آدمی روحیات خاص خودش را دارد. طبعاً بعضی هایشان تا حدی خودشیفته و بعضی های دیگرشان مطلقاً فاقد خودشیفته گی به نظر می رسند. و اما این شعرنویسی است که خودشیفته گی را به یکی از خصایص ماهوی شاعران تبدیل می کند. شاعری با خودشیفته گی به تمامی همسرشت و همبافت است. خودشیفته گی رقت آورترین ویژه گی شاعران نیست، اصلی ترین ویژه گی ِ آن ها نیز هست.
خصلتِ غیرشخصیِ خودشیفته گیِ شاعران را می توان با شعرشیفته گی ِ آن ها توضیح داد: شاعران همه چیز را برای شعر می خواهند که به آن ها پناه داده است. شاعران بیرون از این پناهگاه که آن ها را از تعرض تاریخ در امان می دارد، چیزی برای گفتن، کاری برای کردن ندارند، نخواهند داشت. این است که چنین به شعر شیفته می شوند و سراسر زنده گی شان را شعر چنان می انبارد که گویی واقعاً از مادر شاعر زاده شده اند، همچنان که گویی شعر از ابتدای سکونت انسان روی کرۀ زمین با او بوده است، در حالی که همۀ ما می دانیم هیچ هم از این خبرها نبوده است.
شاعرانِ خودشیفته و بی پناه، شاعران خودشیفته و بزدل.
و خب، معلوم است این خودشیفته گی غیرشخصی، این خود-شعر-شیفته گی جایی برای طرح پرسش دربارۀ دیگر-شعر-نوشتن باقی نمی گذارد. شاعران با طرح این پرسش به خود می لرزند، شاعران با طرح این پرسش هلاک می شوند، می میرند.
اما تنها زمانی همچنان-نوشتن از حداقلی از مشروعیت برخوردار خواهد بود که تامل دربارۀ دیگر-ننوشتن به تمامی از پس زمینه به پیش زمینه بیاید و به پرسش کانونی تبدیل شود. تنها زمانی می توان از شر خود-شعر-شیفته گی خلاصی یافت و در عوض، همۀ رمزورازهای توخالی شعر را کنار گذاشت و با واقعیت مادی و زمخت آن سروکار داشت و چکش و اره و انبردست را برداشت و کار روی مادۀ آن را بار دیگر از سر گرفت که زیر بار این پرسش کانونی نلرزید و جان نداد و تا آخرش ایستاد و آن صدای - برای شاعران سودازده- هولناک را شنید که می گوید: هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، دیگر اگر شاعر ننویسند، چیزی جا به جا نخواهد شد، جای چیزی خالی نمی ماند، خلئی احساس نخواهد نشد.
به راستی، دیگر اگر شاعران ننویسند، اگر شعرِ دیگری نوشته نشود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر بنا به خصلت فرازمانی و فرامکانی شعر همچون پدیده ای غیرتاریخی باشد، هیچ جای نگرانی در این باره نخواهد بود؛ چرا که از بدو تاریخ تا کنون به اندازۀ کافی شعر تولید شده و به رغم این که بخش زیادی از این شعرهای تولیدشده به دست ما نرسیده، اما همین اندک مقداری نیز که عجالتاً در دست داریم، برای ادامۀ حیات مان روی کرۀ زمین کفایت می کند. اما اگر شعر را همچون پدیده ای تاریخی بنگریم و تولید و ترقی و تکمیلِ آن را تخته بند شرایط تاریخی خاص بدانیم، به نظر می رسد چاره ای نداریم جز این که بپذیریم دورۀ تاریخی شعر به سر آمده است، همچنان که اگر صادق باشیم، به چشم خود می بینیم که در و دیوار به این حقیقت گواهی می دهند.
مسئله این است: بود و نبود شعر توفیری ندارد. به عبارتی دیگر، شعر موضوعیت خود را از دست داده است. اگر این مسئله را بخواهیم به زبان بحث حاضر برگردانیم و بر سر آن تامل کنیم، ناگزیر آن را به این صورت بازنویسی می کنیم: دیگر-ننوشتن و همچنان-ننوشتن شعر توفیری ندارد. این بدان معنا نیست که طرح پرسش دربارۀ دیگر-ننوشتن یا – آن گونه که از شاعران انتظار می رود- دفاع از همچنان-نوشتن کارِ مهمل و بیهوده ای باشد، گرچه واقعاً همچنان-نوشتن جایی برای دفاع باقی نگذاشته و طبعاً دفاع از همچنان-نوشتن در نظر ما مهمل می نماید. بلکه کل صورت مسئله را باید به این صورت فهمید که همچنان-نوشتن چیزی جز پاسخی مثبت و تاییدکننده به دیگر-ننوشتن نیست. همچنان-نوشتن، دیگر-ننوشتن را تایید می کند. تنها زمانی می توان به دفاع از همچنان-نوشتن برخاست که آن را به نوبۀ خود دفاعی تمام عیار از دیگر-ننوشتن تلقی کرد.
شعر به بی چیزی خود خیره می شود. شعر ناتوانی خود را در آغوش می گیرد. شعر تنها با پذیرش مرگ خود به زنده گی ادامه می دهد.
شاعران وقتی با پرسش از شرایطی که دیگر-ننوشتن رقم می زند، رو به رو می شوند، ترجیح می دهند رخ بگردانند و مسیرشان را عوض کنند. در غیر این صورت، قطعاً زانوهای شان مدد نخواهد کرد و از پا در خواهند آمد. آن ها دیگر-ننوشتن را چیزی جز ناتوانی در نوشتن تلقی نمی کنند. خود-شعر-شیفته گی آن ها راه را بر هر گونه تلقی دیگر می بندد. کافی است این خود-شعر-شیفته گی را کنار بگذارند و مادیت شعر را لمس کنند؛ آن گاه چیزی جز جنازه ای متعفن در آغوش خود نخواهند یافت. کار شاعران، اگر قرار باشد از رمل و اسطرلاب فاصله بگیرند، احیای مرده گان نیست. اما آن ها می توانند دل و رودۀ مرده ها را بیرون بریزند و قلب ها، کلیه ها و مثانه های مرده گان را به زنده ها ببخشند. شاعران راهی جز قلمه زدن شعر به هنرهای دیگر، راهی جز آوانگاردیسم ندارند.

۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
تماس