خط آزاد » یادداشت » رسول صحرانورد: دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن-۴

شاعران دیگر اگر ننویسند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چنین پرسشی مرزی را ترسیم می کند که شاعران ایرانی هنوز نتوانسته اند گامی ورای آن بگذارند. درست هم از این رو است که هر آن چه در آن سوی مرز به عنوان امکان خلق و نوآوری سربرمی آورد، در این سوی مرز، این جا که هنوز پرسش از دیگر-ننوشتن به میان نیامده است، هیاتی بازاری و بی محتوا به خود می گیرد و اشاره به آن امکان ها بیش از هر چیز دیگری در حد مشارکت و ثبت نام در مسابقۀ احمقانه ای تلقی می شود که همچنان در ایران، این مرز پرگهر، بر سر بزک-دوزک های شعری مهمل و مبتذل در جریان است.
شاعران دیگر اگر ننویسند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ همین جا باید مکث کرد. همین جا باید ایستاد و بر سر دیگر-ننوشتن دقایقی را سر برید.  دیگر-ننوشتنِ شاعران به معنای دست شستن از خودِ نوشتن نیست. پرسش را جور دیگری هم می توان پیش کشید: شاعران چه چیزی برای نوشتن، برای خلق دارند؟ عزیزان ما، این بره های شبیه سازی شدۀ رقت آور خواهند گفت: شعر؛ ما شعر می نویسیم، ما شاعر ایم، ما می توانیم بهترین شعرهای روزگار را بنویسیم، ما قادر به نوشتن شعرهایی هستیم که دیگران قدرتِ نوشتنِ آن ها را ندارند. شوخی می کنند. مزاح می فرمایند. ما را دست انداخته اند البته. نه که چنین قدرتی را نداشته باشند؛ اما مساله شعر نیست. شعر پشتِ آن ها ایستاده است. شعر آن ها را قادر به نوشتنِ هر چیزی، البته به شعر، می کند. آن ها نمی نویسند؛ شعر است که نوشته می شود. و اگر شعر نبود، اگر شعر نباشد، چه؟ شاعران به چه کاری می آیند؟ چه کاری از دست شان برمی آید؟ چه خلقی، چه خلاقیتی، چه ابداعی؟
تنها باید از مرز دیگر-ننوشتن گذشت که بتوان همچنان امکان نوشتن را حفظ کرد. تنها امکان نوشتن پیش روی شاعران، مادام که از آن مرز نگذشته باشند، نوشتنِ شعر است، اما همین که روی مرز بایستند، بگذرند یا نگذرند، امکان های دیگری پیش روی آن سبز خواهد شد.
حقارتِ شاعران را پایانی نیست. بزدلی شان جواز آن را نمی دهد که به مرز نزدیک شوند. این است که امکان های دیگر را به گه می کشند.
چرا شاعران نامه، چرا شاعران روزنوشت نمی نویسند؟ اما چه کسی این را گفته است؟ شاعران نامه و روزنوشت می نویسند، خوب هم می نویسند. می توان همین حالا جست و جو کرد و دید که چه تعداد نامه و روزنوشت به قلم شاعران روی اینترنت بارگذاشته شده است. و البته زرشک؛ نامه و روزنوشت توی کشو یا توی صندوق پست می ماند. بهترین نامه ها و روزنوشت ها همان هایی اند که داخل بطری کوچکی گذاشته و به دریا سپرده می شوند، به آب. مقصدشان نه معلوم و مخاطب شان نه روشن. کسی هست که در ژانر بطری های رهاشده توی دریا بنویسد؟ به نظر می رسد چنین ژانری یک سره در روزگار ما مضمحل و نابود شده باشد. شاعران بزدل تر از آنی اند که برای نامعلوم و غیرروشن، برای فردا، خطاب به آینده بنویسند. زیر فشارِ آینده شانه های شان خرد و خمیر می شود. آنها همین حالا را می خواهند و پاسخ را در همین امروز می جویند، در همین نزدیکی، در همین اولین لایک و کامنتی که به زودی، به سرعت، به راحتی سرمی رسد. عمرشان کوتاه است، و این اشکالی نداشت، اگر شاعران آن را در جهتِ کوتاه تر کردن عمرِ همۀ چیزها و همۀ کسانی به کار می انداختند که سایه شان روی سر ما سنگینی می کند، اما کوتاهیِ عمر این دست نوشته ها و کوتاهی عمرِ شاعران و خواست های حقیر و آرزوهای رقت آور و دلخوشکنک های فروشگاهی شان تنها عمر سنگین وزن ها را کش می دهد و ارزش سنگ نبشته ها را به رخ ما می کشد.
چرا مثلاً نقد نمی نویسند؟ اما این دیگر چه حرفی است؟ چند کرور شاعر را می توان نام برد که نقد هم می نویسند، طوری که برای هیچ منتقد دیگری تره هم خورد نمی کنند. و مساله همین است. نقدنویسی شاعران هرگز خللی در شعرنویسیِ آن ها به وجود نمی آورد. نقدنویسیِ شاعران پشتِ شعرنویسیِ آن ها می ایستد. نقدنویسیِ شاعران شعرنویسیِ آن ها را مشروعیت می بخشد. نقدنویسیِ شاعران بیش از آن که سودای نقد داشته باشد، سودای شعر دارد. شاعران نقد می نویسد که ماشینِ شعر را در زمانۀ خودشان به راه بیندازند. این تصور ِ ساده لوحانه با شاعران هست که اگر نقد بنویسند، بحث کنند، توضیح بدهند، سرۀ شعر روزگار را از ناسره تشخیص داده اند، بر حرکت های بعدی تاثیر گذاشته اند، پیش رفت امور را ممکن کرده اند. اشتیاق روزافزون شاعران ایرانی به نقدنویسی از دهۀ هفتاد به این طرف بیش از آن که از سودای نقد مایه بگیرد، به سود شعر توجه داشته است. شاعران ایرانی به نقدنویسی، نه همچون امکان دیگری برای نوشتن یا حتا برای دیگر-ننوشتن، که در جهت تایید همچنان-نوشتن و شعرنوشتن نگریسته اند. مشروعیت بخشیِ نقدنویسی به شعر در سطح محتوا اتفاق نمی افتد. این که شاعران چیزی به عنوان نقد نوشته اند و ضمن آن از کارهای خود یا دیگر تمجید و تعریف کرده اند، به خودی خود هیچ اهمیتی ندارد. نوع به کار انداختن ماشین نقد از سوی شاعران است که به آن جنبۀ تاییدی می بخشد: نقدهایی بیش تر ذیل شعر، بیش تر در حاشیۀ شعر، بیش تر متعلق به شعر، متعلق به ادبیات، متعلق به شاعران، نقدهایی در حکم اضافه کاری شاعران و نه ادامه کاری آن ها.
چرا به شیوه های هنری دیگر متوسل نمی شوند؟ باز هم به نظر می رسد انبوهی شاعر را بتوان سراغ گرفت که فارغ از هنرهای دیگر به پرفورمنس آرت روی خوش نشان داده اند، خودشان را ذیل شعر پرفورمنس تعریف کرده اند، دربارۀ پرفورمنس نوشته اند و به دیگران آموزش داده اند، و بعضاً از این که دیگران هنر آن ها را ارج ننهاده اند، دل تنگ شده اند و دل گیر و دل مرده. اتفاقاً چنین مواردی بیش از هر شاهد عینی دیگری نشان می دهد چه گونه شاعران ایرانی از ایستادن روی خطوط مرزی ناتوان اند. پرسش همیشه گی ِ شاعران دربارۀ چنین جست و خیرهایی این است که اجرای فلانی تا چه اندازه به لحاظ شعری موفق بوده است. آن ها هرگز به خود اجازه نمی دهند که ولو زیر لب، ولو توی دل شان، ولو در خفا و تاریکی و رو به سایۀ خویش که بر دیوار نقش بسته، بگویند: گور بابای شعر. آن ها همه چیز را در خدمت شعر می خواهند، بدون آن که برای لحظه ای به این بیاندیشند که شعر، خود شعر، در خدمت چه چیزی است. اگر شکست محتوم آوانگاردیسم ادبی در ایران و فقدان هر نمونۀ اعتنابرانگیزی در پنج دهۀ اخیر تنها یک دلیل داشته باشد، آن دلیل اصلی و تعیین کننده همین سرسپاری تام و تمام شاعران به شعر است. عجیب نیست که نمونه های شعر پرفورمنس در ایران به رپ نویسی می انجامد. لمپنیسم و سکسیسمِ ادبی در قالب شعر پرفورمنس آن جایی سربرمی آورد که تلاش برای فراروی از مرزبندی های موجود به نام آوانگاردیسم  جای خود را به دلخوشنک های زودگذر و لذت جویی های بی مقداری می دهد که در قالب این مرزبندی ها به مقادیر فراوانی در دسترس است.
چرا شکل نمی دهند به جمع های کوچک و بزرگ؟ چرا متن های جمعی نمی نویسند؟ چرا جرئت مانیفست نویسی ندارند؟ پاسخ روشن است: چون جمع می شوند توی شبکه های اجتماعی، توی کارگاه های ادبی، توی جلسات رونمایی، و این ها پیشاپیش شکل گرفته اند، پیشاپیش موجود اند. پارتیزان های پلاستیکیِ شعر دهۀ هفتاد که برای دو دهه و بیش تر جنگی -توبگو- نفسگیر را علیه محتواگرایی در شعر ایران سامان داده اند، اکنون در کمال خرمی و بلاهت، خود در نقش محتوای شبکه های اجتماعی، کارگاه ها، جلسات رونمایی و فرم های پیشاپیش موجودِ اجتماعی دیگری از این دست ظاهر می شوند. و خب، این دیگر جایی برای نوشتن مانیفست باقی نمی گذارد.
شاعران دیگر اگر ننویسند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ همچنان این پرسش بر سر جای خود باقی است، چون مرزی را پیش روی شاعران ترسیم می کند که هنوز از آن عبور نکرده اند. این پرسش، بیش از هر چیز دیگری، پرسش از مرزها است. شاعران دربارۀ مرزها پرسشی، حرفی ندارند. آن ها خود را درون مرزها می بینند و همین برای شان کفایت می کند. به همان اندازه که می توان سیاست را با توسل به توهم امنیت به تعلیق درآورد، شاعران هم با دلخوش کردن به امنیتی که شعر به آن ها می بخشد، پرسش گری دربارۀ مرزهای آن را بی معنا می بینند: ما در شعر احساس امنیت می کنیم؛ چه دلیلی دارد آن را از کار بیندازیم؟

۲۹ تیر ۱۳۹۵
تماس