خط آزاد » یادداشت » الاهه شاملو: «چیزها»/درباره‌ی شعر ِ «در خود»

الاهه شاملوخیلی حرف‌ها داشتم با جاده
بزنم
به سیم آخر و دختری که له شود اینجا پلیس راه
 نه، باید پلیس بی‌راه
                 راه درازی را
                 از دوم دبستان دانش تا اینجا آمده‌ام (چمنکار، 14:82)


 بسیاری زبان را به دو دسته تقسیم می‌کنند: زبان عملکردی که زبان روزمره است و در مقابل آن زبانی که در ادبیات به کار می‌رود و به نوعی زبان والا، ذهنی و فرازبان نامیده می‌شود. زبان عملکردی زبان شی گونه‌ای است که مستقل از استعمال‌کنندگان آن زیست می‌کند. «در اینجا زبان حیات مستقلی را دارد که نه تنها تحت تاثیر مصرف‌کنندگان آن نیست بلکه زندگی ذهنی ایشان را نیز شکل می‌دهد. نقد زبان در واقع همین نقد شیءگونگی است. در این دنیای شیءگونه، پدیده‌ها به صورت اشیای مستقل درآمده، خارج از جهان فرد دنیای خاص خود را دارند. زبان دیگر وسیله‌ی ارتباطی نیست، بلکه پدیده‌ای است که بر دنیای فرد حاکم است. آنچه که توسط زبان منعکس می‌شود درواقع تبدیل به «چیز» شده است و این چیز دارای حیات درونی است، و چنین به نظر می‌رسد که نوعی حیات مستقل بر این چیز حاکم است. در اینجا چیزها بر فرد حکومت می‌کنند. اراده و خواهش فرد توسط زبان شکل می‌گیرد. زبان نیز محصول تکامل «چیزها» است. به عبارت دیگر زبان بعد انتقادی خود را از دست داده، خود نیز تبدیل به چیز شده است. پدیده‌های زبانی چنانند که گویی تبدیل به چیز شده‌اند و خارج از اراده‌ی فرد و مستقل از او زندگی فکری فرد را سازمان می‌دهند.» (یزدی، 75:86) اما زبان والا و ذهنی زبانی است که در مقابل زبان عینی شده روزمره می‌ایستد و آن را به چالش می‌کشد. بر همین اساس شعر انتزاعی و ذهنی سر سازگاری با جهان اطراف خود را ندارد و با به چالش کشیدن زبان روزمره، نظم موجود را بر هم می‌زند.


 پاییز وحشی من!
باز با سپاهیان زرد خود حمله کرده‌ای
پس قرارداد صلحی
که با باغچه‌ی کوچکم بسته بودی؟ (چمنکار،42:87)


حتی با قبول رادیکال بودن شعر انتزاعی بر اساس دیدگاه‌های مطرح شده، به هیچ وجه نمی توان مدافع این دست شعرها بود. از آن جایی که این شعرها نه تنها از زبان کلیشه‌ای شعرهای ساده و منثور دهه هفتادی استفاده نمی‌کنند بلکه تصویرهای خلق شده در آن‌ها نیز تکراری و کلیشه‌ای است. در واقع اگر عینیت مطلق و زبان عملکردی، وسیله‌ای برای کنترل اجتماعی است و فرد را کاملن تحت سلطه‌ی ایدئولوژی قرار می‌دهد، ذهنیت کلیشه‌ای این کار را به صورتی مخفیانه و البته با شدت بیشتری انجام می‌دهد. این شعرها به الگوی شعری ایدئولوژی مسلط به عنوان «چیزی» به دور از کنش سیاسی جامه‌ی عمل می‌پوشانند. این مصداق بارز شعر «درخود» است که خواست‌هایش، آرمان‌هایش و ارزش‌هایش را تنها در نسبت با متن تعریف می‌کند، خود را مستقل و از نظر سیاسی ناوابسته می‌داند و مبارزه علیه قدرت‌های سیاسی را دون شان خود می‌داند. شعر «درخود» حتی اگر به طبقات تحت سلطه توجه کند، می‌کوشد نظم تبعیض‌آمیزی را که عامل سرکوبی و به حاشیه راندن آن‌هاست حفظ کند، از آن جایی که برای قوام بخشیدن به هویت فرهنگی خود نیاز به طبقه‌ی فرودست و فرمانبردار دارد. طبقه‌ی فرودست با زبان و ادبیات سخیف خود باید وجود داشته باشد تا این شعرها «والایی» خود را مقابل آن‌ها تعریف کرده و به حیات خود ادامه دهند.


گل‌هایی از فلز
 شکوفه‌هایی از کاغذ
پروانه‌ای از مگس
                چرخ می‌زند میان اتاق
 از آشپزخانه به هال می‌آیم
تا دشت را روشن کنم (عبدالملکیان، 84:86)


کلیشه در نهایت خود در این قطعه شعر دیده می‌شود. زبان شعر، همان زبان سست بخشی از شعرهای دهه هفتادی است که تنها توهمی از زبان «والا» می‌سازد، در واقع این نه زبان روزمره‌ی عملکردی است و نه زبان رادیکال هنری. علاوه‌براین در این‌جا، ذهنیت کلیشه‌ای شاعر خود را به وضوح هر چه تمام‌تر نشان می‌دهد. در مدرسه، اولین عنصر شعری که یادمان دادند، عنصر تشبیه بود. لب‌های معشوق مانند پسته‌ای خندان است و آن یکی مانند کوه استوار است، بعد از آن هم استعاره. در چند صد سال شعر فارسی این عناصر، همواره وجود داشته‌اند و کار خودشان را هم کرده‌اند. در این جا نیز گل‌های فلزی و شکوفه‌های کاغذی و مگس ها، خانه را شبیه دشت و دمن می‌کنند و هر کدامشان نماینده‌ی مابه ازای واقعی شان درطبیعت می‌شوند. این شکل استفاده از تشبیه و استعاره در ذهن همه‌ی ما آدم‌های اینجایی رسوخ کرده و هیچ نیازی به ذهن خلاق و ساختارشکن شاعر نیست تا آن‌ها را کشف کند. شعر رادیکال و پیشرو پیشکش، حداقل خلاقیت در همین امر کلیشه‌ای حق ماست. در روزهایی به سر می‌بریم که دیکتاتوری و سرکوب به عریان‌ترین شکل ممکن نمود پیدا کرده است. در چنین شرایطی استعاره به هیچ کاری نمی‌آید. تنها شعر عینی و انضمامی است که می‌تواند جوابگو باشد.


                                                                                    ***
 پایین بیا
مسافر معصوم سطرها
بیهوده بازی را جدی گرفته‌ای
وگرنه برای خون فرقی نمی‌کند
که از رگ‌های من و تو بگذرد
 یا
 از جوب‌های خیابان (عبدالملکیان،64:86)


بی‌شرمانه است، اینکه سعی کنیم محافظه‌کاری خود را با لایه‌ای از عرفان بپوشانیم و حتی تلقین کنیم که داریم با نگاهی از بالا تمام شما و دلمشغولی‌های کوچکتان را نگاه می‌کنیم و می‌دانیم که «سیاست پدر و مادر ندارد» و این چیزها بی‌فایده است. به شکلی باورنکردنی زمان زیادی از خرداد 88 گذشته است، در این روزها کنار آدم‌هایی قرار گرفتیم و با کسانی یک‌کلام شدیم که هیچ فکرش را نمی‌کردیم. الان هم بنا را بر این می‌گذاریم که شاعران این مجموعه‌ها، حداقل در جاهایی کنار ما هستند و هیچ خیال ندارند باز هم از این «چیزها» بنویسند و مجموعه درست کنند، در غیر این صورت دیگر نه با نام شعر که با نام دیگری از این «چیزها» یاد می‌کنیم بس که تحملمان تمام شده.


مسعود یزدی، تک‌گویی فرجامین، گام نو، 1386
گروس عبدالملکیان، سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند، نشر مروارید، 1386
روجا چمنکار، سنگ‌های نه‌ماهه، نشر ثالث، 1382
روجا چمنکار، با خودم حرف می‌زنم، نشرثالث، 1387

۱۷ شهریور ۱۳۸۸
تماس