خط آزاد » یادداشت » علی سطوتی قلعه:برای امید شمس

نوشته‌های امید شمس را تنها می‌توان تکذیب کرد.
زمانی این امکان وجود داشت که با این نوشته‌ها وارد گفت‌و‌گو شد و نشان داد که نه، همه‌اش همان‌طوری نیست که شمس می‌بیند و طور دیگر هم می‌شود به موضوع نگاه کرد. حالا در این گفت‌و‌گو بسته است. شمس آن را بسته است.
اگر نوشته‌های‌‌اش تا همین یکی دو سال پیش تلفیقی از کودک‌ماندگی و نزدیک‌بینی ِ به ارث رسیده از بزرگ‌ترهای‌اش در دهه‌ی هفتاد و آنارشیسم تخیلی و پا در هوای خودش بود که به هر روی در نوع خودش می‌توانست «جالب» و «قشنگ» تلقی شود، نوشته‌های این اواخرش آخرین اکتشافات نظری‌ او را در دیار فرنگ که هم‌چنان به آسیایی‌ترین شکل ممکن انجام می‌شود و دوغ و دوشاب را با هم یکی می‌کند، با تقلیل‌گرایی و جعل واقعیت و هیستیری درهم‌می‌آمیزد و در قالبی بی‌سروته با نثری که بی‌شباهت به نثر منشی‌های اداره‌های دولتی نیست، بالا می‌آورد.

تکلیف با آن اکتشافات نظری که اتفاقن از هر جایی برآمده باشد، در نهایت شعرها و نوشته‌های بزرگ‌ترهای شمس و خود او را تایید خواهد کرد، روشن است، بواقع دو دهه‌ی تمام است که تکلیف با این‌ها روشن شده است: خوش گذشت آقای محترم... بفرمایید و به خودتان زحمت ندهید و وقت ما را هم نگیرید. همین، ولاغیر.

به جنبه‌ی تقلیل‌گرا و هیستیریک نوشته‌های‌اش هم مطلقن باید بی‌اعتنا بود. این‌ها چه در میان بزرگ‌ترها و چه در میان کوچک‌ترهای آن دهه و این دهه عمومیت دارد. خاص شمس نیست. صاحاب ِ همان سایتی که اخیرن نوشته‌های شمس در آن منتشر می‌شود، نام‌اش پرهام شهرجردی که در نوع خود یکی از بی‌خاصیت‌ترین دانشمندان و عالمان ِ نسل ما است، و دو تا از آخورها و آبشخورهای کودک‌ماندگی ادبی در اینترنت، یکی مجله‌ی شعر در هنر نویسش (کذا) و دیگری مجله‌ی ناممکن را نگهداری می‌کند، بارها و بارها همین تقلیل‌گرایی را به خرج داده و همین قسم رفتارهای هیستیریک را به نمایش گذاشته است. البته این‌ها اگر برای خودشان سودی هم نداشته، برای دیگران تمرین مدارا بوده است.

به همین ترتیب، می‌شد پذیرفت که هرگونه تقلیل‌گرایی لاجرم به مقدار معتنابهی جعل‌واقعیت نیاز دارد و نتیجتن جعل‌واقعیاتی را هم که در نوشته‌های او به چشم می‌آید، می‌توان ندیده گرفت. نمونه را، بزرگ‌ترهای شمس و خودش تا کنون چند باری در نوشته‌های خود به یکی به نام علی سطوتی قلعه ( که هیچ کجای هیچ چی نیست و با شرایط موجود به‌تر است که نباشد، که نه خود آن‌قدرها دارد که بخواهد جایی را بگیرد و نه جایی را گرفتن در چیزی، خاصه که شعر باشد، طی دو دهه‌ی اخیر مایه‌ی افتخار است، که فلان است و بهمان است و کذا) اشاره کرده و پریده‌اند. دست‌شان البته که درد نکند. اما اگر آن علی سطوتی قلعه این نوشته‌ها را بی‌پاسخ گذاشته است، مطلقن به همان دلایلی است که بالاتر ذکر شد و تکرار می‌شود: این نوشته‌ها فی‌نفسه و ایجابن «فاقد محتوای نظری» اند و تقلیل‌گرایی و جعل واقعیت و هیستیری‌شان هم ربطی به منتقدی ندارد که بخواهد در این زمینه‌ها از در گفت‌و‌گو در بیاید. پیش‌تر هم اشاره شد: اساسن در گفت‌وگو را بسته‌اند. در عوض دهان خودشان را باز کرده‌اند و هر چه دل‌شان می‌خواهد و تسکین‌شان می‌دهد و کیف‌شان را کوک می‌کند، به هم می‌بافند. ببافند. این هم مشکلی نیست. هم‌چنان با همان نثر منشیانه و عصا‌قورت‌داده از رادیکالیسم دم بزنند و خود را رادیکال و بقیه را هر چه تشخیص‌شان است، بنامند و بدانند و بخوانند. اما یادشان باشد: این‌که این‌ها ربطی به نقد و نظریه‌‌ی ادبی و فلسفه‌ی ادبیات در ایران دارند یا نه، موضوع دیگری است.

و اما بعد، مسئله این است که جعل واقعیاتِ شمس دیگر دارد از شمار خارج می‌شود. این‌که شمس فکر کردن بلد نیست، این‌که بعد از ده پانزده بیست سی چهل سال شاعری هنوز چهار خط یادداشت نمی‌تواند بنویسد که خواننده‌اش را یاد نثر میرزابنویس‌های جلوی کاخ دادگستری نیندازد، این که بعد از این همه مدت هم شاعری را یاد نگرفته و نشان همان کودک‌ماندگی ِ جلی در شعر دو دهه‌ی اخیر را با افتخار به سینه می‌زند ، این‌ها هر چه قابل تاسف هم باشد، نهایتن به خودش مربوط می‌شود. بزرگ‌ترهای شمس و خودش تصمیم گرفته‌اند همین‌طور باشند و کاری‌شان نمی‌شود کرد. بگذار ابدن فکر کنند که فیل هوا کرده‌اند، سفینه و میمون و لاک‌پشت به فضا فرستاده‌اند، یا چه می‌شود گفت، سرنوشت شعر فارسی را تغییر داده‌اند و بر شعر آینده‌ی فارسی (کذا) هم مقدمه نوشته‌اند. می‌شود توضیح داد که چرا این‌ها این‌طور فکر می‌کنند، و چه‌طور فکر می‌کنند که به این نتایج محیرالعقول می‌رسند، اما با خودِ این‌ها گفت‌و‌گو، مطلقن! تاکید می‌شود: این‌ها جملگی به شکل خودبسنده و ایجابی فاقد کوچک‌ترین ارزش نظری و انتقادی‌اند. البته حتمن حتمن حتمن باید این نوشته‌ها گردآوری شود؛ چه، همه از لحاظ مطالعه در باب تفکر ادبی طی دو دهه‌ی اخیر در ایران اهمیت دارند، بدون آن‌که لزومن نتایج چنین مطالعه‌ای همان چیزی باشد که خود مراد کرده‌اند. نوشته‌های شمس هم به همین ترتیب. مع‌الوصف، آن‌چه این یک را از اسلاف خود جدا می‌کند، دروغ‌پردازی‌هایی است که اخیرن حد و شمار آن از دست شده است. نمونه‌اش، همین یادداشت اخیری که در ناممکن منتشر شده است. عنوان‌اش، سیاست شعر: تعمقی بر دهه‌ی هفتاد و مروری بر دهه‌ی هشتاد(کذا). بخش اعظم این یادداشت پیش‌تر با عنوانی دیگر در سایت تاسیان منتشر شده بود. در آن بخش هم به خودی خود کم راست و دروغ را بهم نبافته بود. از زمان نوشتن و انتشار آن یادداشت تا تکمیل و بازنشر آن در زمانی فعلی، اتفاقی که برای شمس افتاده، یکی کشف سیدالفلاسفه هیدگر (و دقت بفرمایید: نه هایدگر، که هیدگر)، دیگری کشف مجله‌ی شعر و نشر شعر پاریس (کذا) به عنوان یکی از بهترین نمونه‌های وب‌سایت‌هایی که «عملن تبدیل به صدای ناشنیده‌ی ادبیات زیرزمینی شدند» (کذا)، و آخری دروغ‌پردازی‌ها و هوچی‌گری‌ها و افسانه‌بافی‌هایی است که به مقدارشان در بخش نخست یادداشت اکتفا نشده و افزوده شده است. این ترهات دسته‌ی سوم آن‌جا که روکش نظری و انتقادی دارد، مطلقن فاقد اهمیت است. آن‌جا هم که شخصی است، به همین ترتیب. آن‌جا هم که بوی گند تفرعن و گنده‌دماغی از آن برمی‌خیزد که آدم را یاد شخصیت کاهل در مثنوی جولای خدای پروین اعتصامی می‌اندازد، هم‌چنین. اما جایی هست که دیگر نمی‌توان چشم بست و ندید، جایی که اتفاقن باید ایستاد و تکذیب کرد و گفت نه، مطلقن این‌طور نیست.

دریغا کار دیگری با نوشته‌های شمس نمی‌توان داشت، الا این‌که تکذیب‌شان کرد. معیارهای انتقادی شمس تا مغز استخوان نقلی است و در هر آن‌چه نقل می‌کند، باید به دیده‌ی تردید نگریست که باری؛ این بابا سره و ناسره را در هم می‌کند. البته باز هم گلی به جمال‌اش که یک قدم جلوتر آمده و مثل صاحاب ناممکن نیست که از سر بیرون‌گود‌نشینی یا فحش و فضیحت می‌دهد یا وقتی قدم به گود می‌گذارد، مطلقن شر و ور بهم می‌بافد.

با مابقی نوشته‌ی شمس کاری نیست. پیش‌تر هم گفته شد چرا. اما این چند خط که « تجسم موج نوین این تحزب گرایی در فضای شعری را می‌توان در محفل «مطرود» ردیابی کرد. محفلی که بر خلاف دیگر جریان‌های ادبی خود نامشان را برگزیدند. نامی که مهم‌ترین تناقض این جریان ادبی است. از اسم این جریان ادبی چنین برمی آید که توسط جریان‌های رسمی ادبیات از صحنه‌ی ادبی طرد شده‌اند. اما حجم وسیع آثار این جریان در مطبوعات و مجلات و در فضای مجازی پذیرفتن چنین ادعایی را دشوار می‌سازد. هیچ فضای ادبی نیست که این گروه در آن حضوری فعال نداشته باشند و در این شرایط این «مطرود» بودن را چگونه باید تفسیر کرد؟»، سراسر کذب محض است. موضوع این نیست که یکی بعد از این همه سال فکر کردن به شعر فارسی و «تعمق» در آن تا این اندازه تحت‌اللفظی سراغ مسائلی برود که قصد دارد درباره‌شان چیزی بنویسد. تاکید می‌شود: چنین موضوعی به بزرگ‌ترهای شمس و خودش برمی‌گردد که ظاهرن تصمیم گرفته‌اند تا پایان عمر به نزدیک‌بینی و کودک‌ماندگی خود ادامه دهند. اما این که مطرود یک حزب ادبی باشد، مطلقن خالی از واقعیت است و نیازی به هیچ توضیح اضافی ندارد. البته دهان‌پرکن هم هست و به کار آن نوع نثر منشیانه و فاضل‌مآبانه‌ی شمس می‌آید و ساده‌سازی‌های قبلی او در باب شعر دهه ی هفتاد و ساده‌نویسی را تکمیل می‌کند، اما ربطی به آن‌‌چه در مطرود در کار بوده، ندارد. تک‌تک کسانی که نوشته‌های‌شان در این پایگاه اینترنتی منتشر شده، می‌توانند در این باره نظر بدهند. وانگهی نتیجه‌ی این نظرخواهی هر چه باشد، قطعن این نیست که «حجم وسیع آثار این جریان در مطبوعات و مجلات و در فضای مجازی» منتشر شده است. شمس از کدام حجم وسیع دارد حرف می‌زند، از کدام آثار، از چی؛ مشخص نیست. صبح تا شب توی فیس‌بوک دارد لاس ادبی و سیاسی می‌زند و به هیچ جا نه نمی‌گوید و هیچ امکانی را از نظر دور نمی‌دارد و چیپ‌ترین سایت‌های ادبی از سپنج گرفته تا ناممکن را به میزبانی آثار خود مفتخر می‌کند، آن وقت از حجم وسیع آثار کذا و کذای کسانی حرف می‌زند که بعضن به کلی فاقد اکانت فیس‌بوک‌اند و بعض دیگرشان اساسن فقط در مطرود یا در وبلاگ‌های شخصی‌شان شعر منتشر کرده‌اند. و بعد هم در نهایت این‌که کدام جریان؟ پیش‌تر در «ما شاعران مطرود» در این باره توضیح‌اش آمده و نیازی به بازگویی آن نیست.
جایی امید شمس در همین یادداشت از «جامعه‌ی بورژوایی ایران» حرف زده است. قبلن هم در یادداشتی دیگر از «شعر بورژوا» یاد کرده بود. همین دو تا اصطلاح کافی است تا هر خواننده‌ای اگر عاشق چشم و ابروی طرف نباشد، به کلی دست‌اش بیاید این شاعر متولد سال 1360 که گاهی مثل متولدان دهه‌ی 1330 حرف می‌زند، چه‌طور فکر می‌کند و چه‌قدر باید نوشته‌های‌اش را جدی گرفت. مع‌الوصف ظاهرن دوست ما به این گزهایی که قبلن به دست ما داده، قناعت نکرده و با ترهاتی که مرتب صادر می‌کند، می‌خواهد تکلیف ما با قدر و اندازه‌ی کارهای خود یک‌سره و روشن شود. باشد؛ این که نیازی به این همه زحمت نداشت. یک بار می‌نوشت: «مرا جدی نگیرید» و خیال ما و خودش را ابدن راحت می‌کرد.

http://naamomken.org/537

۱۶ بهمن ۱۳۹۱
تماس