خط آزاد » یادداشت, یادداشت » علی سطوتی قلعه: آن مد انتقادی که دیگر مد هم نیست/تحشیه ای بر «عاشقانه هایی برای لیلی...»

این یادداشت پیش تر در صفحه ی ادبیات روزنامه ی شرق به شکلی ابتر و کمابیش نامفهوم منتشر شده است و بازنشر آن  صرفن برای رفع سوء فهم هایی است که ممکن است انتشار آن در شرق برانگیخته باشد.

در نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد، زمانی که عروج معکوس نظریه‌ی ادبی در فضای شعر فارسی به نقطه‌ی اوج خود رسیده بود، پرداختن به فیزیک کتاب و اشاره به طرح جلد و قطر و فونت مجموعه‌شعرها و دخالت دادنِ همه‌ی این‌ها به عنوان عناصر پیرامتنی در فرآیند نقد، یکی از آخرین و به روزترین مدهای انتقادی به حساب می‌آمد. این مدِ انتقادی تای دیگری می‌خورد، وقتی شاعرانی که آن روزها دهه‌ی هفتادی خوانده‌ می‌شدند، آن را به عنوان محتوای پیش‌برنده‌ی شعرشان به کار می‌بستند. به عنوان مثال، می‌توان از عبدالرضایی، آزرم و فلاح یاد کرد که اولی خواستِ چند صدایی را به تغییر فونت‌ها روی کاغذ فرومی‌کاست و آن دو دیگر، با طرح شعرهای شنیدیداری و خواندیدنی، خواستِ دامن زدن به بحران مکان‌شناختی شعر  را با حل ِ بیرونی این بحران به پیش می‌بردند. آن‌چه در عمل اتفاق می‌افتاد، البته ربطی به آن خواست‌های رادیکال نداشت و نتیجه‌اش یکی بیش‌تر نبود: بر باد دادن امکان‌هایی که در این خواست‌ها به ودیعه گذاشته شده بود.
ماجرای آن مدِ انتقادی و تایی که در شعر ِ آن دهه می‌خورد، به موارد یادشده ختم نمی‌شد. در اوائل دهه‌ی هشتاد، مجموعه شعرهایی منتشر شدند که به صراحتْ سودای به بازی گرفتن کلیتِ مادیِ کتاب را به نمایش می‌گذاشتند. نمونه را می‌توان از مجموعه‌شعر «تشنگی از وسط» (محمد حسن نجفی، تهران‌صدا، 1380) نام برد که یکی از صفحات پایانی کتاب از وسط پاره شده بود. نمونه‌ی دیگر، «شعر آخرین سیستم» (هومن ربیعی، ناشر: مولف، 1380) بود که یک مستطیل تو خالی روی جلد آن را شکافته؛ به گونه‌ای که آن طرفِ کتاب پیدا بود. ظاهرن این مدِ انتقادیِ دهه‌ی هفتادی به رغم دمده شدن آن هنوز در شعر فارسی برنیفتاده است. به عنوان مثال، در شماره‌ی اخیر یک مجله‌ی الکترونیک تخصصی شعر مطلبی منتشر شده است با عنوان «شعر و سینما» و به ظاهر در نقد و بررسی «حفره‌ها» مجموعه‌شعر عبدالملکیان پسر ، که با توسل به آن‌چه ژرار ژنت در باب عناصر پیرامتنی در پیش می‌نهد، بحث کوتاهی را درباره‌ی طرح جلد کتاب‌های شعر نشر چشمه پیش کشیده است. در حوزه‌ی شعر هم می‌توان به مجموعه‌‌ی «عاشقانه‌هایی برای لیلی و روزهایی که سوختند» اشاره کرد که به طور خاص، موضوع یادداشت حاضر است. کتاب را نشر چشمه منتشر کرده؛ یعنی همان نشری که به اعتقاد نویسنده‌ی یادداشت «شعر و سینما»، در سری کتاب‌های جهان تازه‌ی شعرش، «یكی از آستانه های مهم متأثر از اندیشه‌ی مولف» یعنی همان طرح جلد را از او ستانده و در خدمت خود قرار داده است؛ چه آن‌که همه‌ی این کتاب‌ها  با اندکی اغماض، طرح جلدی کمابیش یکسان دارند.
اگر قرار باشد این‌گونه ساده‌سازی‌های نظری و انتقادی را واگذاشت که جملگی از «آن مد انتقادی که دیگر مد هم نیست» تغذیه می‌کنند، چه‌گونه می‌توان آن‌چه را روی جلد « عاشقانه‌هایی برای لیلی..» اتفاق می‌افتد، بررسید؟ طرح جلد این کتاب، با کمی تفاوت همان چیزی است که روی جلدِ دیگر کتاب‌های «جهان تازه‌ی شعر» به چشم می‌آید؛ با این توضیح که این بار ذیل عنوان کتاب و ژانر آن درج شده است: یک «پساژانر»؛ بدون آن‌که مقدمه یا موخره‌ای به همین عنوان دهان‌پرکن در کتاب گنجانده و حتا اشاره‌ای ولو کوچک به آن شده باشد. با این «یک «پساژانر»» چه می‌توان کرد؟ آیا همین یادداشت، تا همین‌جای کار بیش از حد آن را جدی نگرفته و به این ترتیب خود به دام ِ «آن مد انتقادی که دیگر مد هم نیست» نیفتاده است؟ آیا باید همین‌جا این یادداشت را نیمه‌تمام گذاشت و نقدِ «عاشقانه‌هایی برای لیلی..» را از جای دیگری آغازید؟ اما در این صورت، آیا چنین چاره‌جویی‌ای از همان اخلاقیات ریاکارانه‌ و حکیم‌نمایی‌های پاکدستانه‌ای برنمی‌خیزد که همواره گلوی منتقدان را فشرده و به آنها حکم داده که «از حواشی بپرهیزید و به متن بپردازید»؟
 از این پرسش‌ها هرگز نباید به آن راه‌حل میانه‌ای رسید که معمولن پیش پای منتقدان می‌گذارند تا خیال همه را راحت کنند. به عبارتی روشن‌تر، نمی‌توان هم آن «یک «پساژانر» » را دید و هم آن را ندید. در عین حال، هیچ گریزی هم نیست، از برگذشتن از قصدِ مولف، یعنی ندیده گرفتن ِ آن‌چه « یک «پسا ژانر»» خواننده را به آن دعوت می‌کند. اگر قرار به خواندن «عاشقانه‌هایی برای لیلی...» و تحشیه‌نویسی بر آن باشد، باید همین ندیده گرفتن را به تراز دیده شدن برکشید. باید این بار را از روی دوش منتقد برداشت و روی دوش این مجموعه شعر گذاشت و نشان داد که، چه‌گونه از خواننده‌‌اش می‌خواهد آن «یک «پساژانر»» را، و همان‌گونه که در ادامه‌ خواهد آمد، خودش را، مجموعه‌ی «عاشقانه‌هایی برای لیلی...» ندیده بگیرد. این اتفاق یک بار بیش‌تر نمی‌افتد. بار دوم، محتوای آن فاش شده و از مد افتاده است، و این سرنوشت مجموعه‌ای خواهد بود که مد، آن را از پیش با خود برده است.
برای این کار کافی است کتاب را از آن سمت دیگرش گشود، از انتهایش، جایی که یادداشت‌های «داریوش مهبودی» قرار است حکم پانوشت‌هایی را برای شعرهای او داشته باشند. این یادداشت‌های دو صفحه‌ای و بیست‌و‌یک‌ بندی البته هیچ توضیحی درباره‌ی مفهوم پساژانر که روی جلد کتاب آمده و داخل گیومه گذاشته شده تا مبادا از اهمیت آن کاسته شود، به دست نمی‌دهند، اما بیش از همه‌ی یادداشت‌های مطول که تاکنون مهبودی با آن نثر مغلق و آریستوکراتیک خود در این باره «به رشته‌ی تحریر درآورده»، محتوای حقیقی آن را حمل می‌کنند. در یادداشت 16 و 17 که مشترکن به شعر «روز چهارم/گوش رستاخیز(بخش دوم)» مربوط می‌شوند، آمده است: «لاک و هیوم: دو فیلسوف تجربه‌گرای انگلیسی در قرن هفده. هیوم شکاک و لاک دموکرات بود.» همین اطلاعات دایره‌المعارفی یک‌خطی و توخالی که گویی از شرح جداول کلمات متقاطع استخراج شده‌اند، درباره‌ی دموکریتوس، هاملت، سزار، محمد غزالی و گورباچف، و فرمول e=mc2  ارائه شده‌اند. شرح‌نویسی بر جداول کلمات متقاطع، جداولی که به زودی حل خواهند شد، فرم مسلط تولید نقد و نظریه‌ی ادبی در دو دهه‌ی اخیر در فضای شعر فارسی است و مهبودی در توسل به این فرم تنها نیست. همه‌ی کسانی که دنبال «آن مد انتقادی که دیگر مد نیست»  افتاده‌اند، در کنار او ایستاده‌اند. دیگر مسئله این نیست که شرح مهبودی در نوشته‌های انتقادی‌اش به سادگی این اطلاعات دایره‌المعارفی در پایان مجموعه شعرش نیست؛ چرا که همگی مثل خانه‌های جدولی که در نهایت پر خواهند شد، خالی و توخالی‌اند. خواننده‌ای که در میان «عاشقانه‌هایی برای لیلی...» می‌خواند: «رنگ‌های لاک. وسواس هیوم»، و بلافاصله به یادداشت‌های پایان کتاب ارجاع داده می‌شود، به همان سرعت آن توضیح بلامرجح را که به بدیهه‌گویی تنه می‌زند، ندیده خواهد گرفت. چه کسی تشنه‌ی اطلاعاتی یک‌خطی درباره‌ی گورباچف و فرمول e=mc2 است؛ تنها همو تا ابد به «یک «پساژانر»» خیره می‌ماند. مابقی هم آن را و هم این را یک‌جا می‌گذارند و می‌گذرند.
اما در همان یادداشت‌ها چند بندی هست که مستقیمن حد زیبایی‌شناختی و ریتوریقایی «عاشقانه‌هایی برای لیلی...» را بر این مجموعه جاری می‌کنند. نخست باید به یادداشت دوازده اشاره کرد که در آن آمده است: «پانزدهم آبان: تولد لیلی گله‌داران». مهبودی ارائه‌ی این توضیح را درباره‌ی سطر «امروز پانزدهم آبان بود»، ضروری دیده؛ سطری که دنبال آن با تقطیعی پلکانی نوشته است: «و شب/پریشان‌تر از همیشه/در تب تولد یک ستاره/می‌سوخت». در تقدیم‌نام‌چه‌ی کتاب هم آورده است: «تقدیم به دوست مهربان و فرهیحته‌ام، لیلی گله‌داران». در دیباچه‌ی کتاب‌ هم در کنار نقل قول‌هایی از پاسکال، تذکره‌اولیا، قرآن و نظامی گنجه‌ای، سطری از لیلی گله‌داران دیده می‌شود. عنوان کتاب هم اگر حمل بر نیت‌خوانی نشود، به همین نام اشاره دارد. این نام‌گذاری، این تقدیم‌نام‌چه، این دیباچه و آن یادداشتِ پایان کتاب، هم‌زمان که نشان می‌دهند چه تلاشی برای برقراری پیوندی مستقیم میان «عاشقانه‌هایی برای لیلی...» و واقعیت در کار است، کژفهمی بی‌حد‌و‌حصری را چه در قبال واقعیت و چه در قبال شعر به نمایش می‌گذارد. واقعیت به همین سادگی، به سادگی «پانزدهم آبان: تولد لیلی گله داران» به چنگ نمی‌آید و تسلیم نمی‌شود. ای‌بسا پانزدهم آبان اساسن واقعیت نداشته باشد؛ چه رسد به این‌که محل ارجاع باشد. بدتر از این کژفهمی این‌که، شعر، به ویژه شعر مدرن، قرار نیست به خدمت واقعیت درآید و خود را به آن تسلیم کند؛ بل‌که همواره آن را در هم می‌شکند و از آن فراروی می‌کند. از این نظر، زیباشناسی ِ حاکم بر «عاشقانه‌هایی برای لیلی...»، اگر استفاده از چنین تعبیری مجاز باشد، هرگز به آن لحظه‌ای نمی‌رسد که واجد خصلتی خودآیین شود.  این مجموعه‌شعر به لحاظ زیبایی‌شناسی منشی پیشامدرن دارد. 
همچنین چند یادداشت به تضمین‌هایی اختصاص یافته که در جاهایی این مجموعه به کار رفته. نمونه را یادداشت یک: «اشاره بیت حافظ/ میان گریه می‌خندم  که چون شمع اندرین مجلس/زبان‌ آتشین‌ام هست و لیکن درنمی‌گیرد». این یادداشت در توضیح این دو سطر از شعر «روز اول/از زانوان غریو» آمده است:  «و با سرانگشتان خوشه‌چین/ستارگان درخشان را/در مین کلمات گنجاندم/«ولیکن درنمی‌گیرد» » یادداشت‌نویسی بر این تضمین‌ها و به ویژه داخل گیومه قرار دادنِ برخی از آن‌ها برخاسته از آن بنیان‌های ریتوریقایی پیشامدرنی است که شعر را نه هنر زبان که هنر فصاحت و سخنوری می‌داند، و درست در جهت عکس آن خواستِ بینامتنی عمل می‌کند که یکی دیگر از مدهای انتقادی در دو دهه‌ی اخیر است. پس مسئله بیش از آن‌که این یادداشت‌نویسی و توضیح دادن و داخل گیومه گذاشتن باشد، خلط تضمین و مفهوم بینامتنیت است. اینْ دیگر است و آن دیگر، و برای رسیدن به آن یکی باید این یکی را از محتوای پیشامدرن‌اش تهی کرد.
با تمام این حرف‌ها، یادداشت‌های تازه‌ای را هم می‌توان به «عاشقانه‌هایی برای لیلی...» افزود؛ یادداشت‌هایی که ظاهرن مهبودی آن‌ها را جا انداخته است؛ یادداشت‌هایی این بار نه در پایان کتاب که در حاشیه‌ی صفحات آن؛ جایی که انبوهی از سطرها و بندها و شعرهای دو دهه‌ی اخیر مدام به یاد می‌آیند و در کنار سطرها و بندها و شعرهای این مجموعه می‌نشینند، این بار بدون گیومه، بدون این‌که الزامن یکی بر دیگری مقدم یا مرجح دانسته شود، صرفن بر اساس شباهت که ساخت درونی‌شان به یک‌دیگر دارد؛ شباهتی که پساژانر خواندن این یک و نه پسانیمایی، شعر حرکت، شعر متفاوط، خواندیدنی و شعر پساهفتاد خواندن آن یک، نه تنها افتراقی در آن به وجود نمی‌آورد، که به آن شدت می‌بخشد. آن وقت، حجم آن تحشیه‌نویسی‌ها چندان زیاد خواهد بود که روی خطوط کتاب سایه بیندازد و کم‌کم آن را بپوشاند و جایی برای خواندن آن باقی نگذارد؛ چه، همه‌ی این‌ها حتا پیش از آن‌که خوانده شوند، در یک نقطه مشترک‌اند و آن شرکت در مسابقه‌ی ثبت اختراعات ادبی ـ تعبیری از حسین ایمانیان ـ است. این مسابقه اما پیش از آن‌که شروع شود، تمام شده است. هیچ داوری در چنین مسابقه‌ای سوت نخواهد زد.

۱۴ فروردین ۱۳۹۱
تماس