خط آزاد » تحشیه » عماد روشن: مسئلۀ ماریا الکساندرونا

تاتیانا سیمونونا تا وقت ناهار از اتاق‏ خود بیرون نمی‏ آمد. چای اش را تنها می خورد و از طریق خدمت کاران به ما سلام و تعارف می فرستاد یا از حال ما جویا می شد. در کنج کوچک ما که در آن از باقی دنیا فارغ بودیم و از مستی دلداده گی به دنیای دیوانه گان می مانست، آوایی که از گوشۀ سرشار از سنجیده گی و نظم او به سوی ما می آمد، زنگی عجیب داشت که من وقتی خدمت کار مخصوص اش می آمد و دست ها را از راه ادب بر هم نهاده با لحنی شمرده می گفت که تاتیانا سیمونونا فرمودند از شما بپرسم که بعد از گردش دیشب چه طور خوابیدید و اگر از حال ایشان جویا باشید، عرض کنم که شب از دردِ پهلو و پارسِ این سگِ لعنتی نخوابیدند، اغلب نمی توانستم خودداری کنم و به صدای بلند می خندیدم. خدمت کار ادامه می داد: «و فرمودند بپرسم که شیرینی امروز به نظرتان چه طور بود؟ و فرمودند بگویم که این شیرینی را امروز تاراس نپخته، بل که نیکلاشا  برای اولین بار دست به خمیر برده است و نان های روغنی اش بد از کار درنیامده، اما نان سوخاری را سوزانده است.» ما پیش از ناهار زیاد یک دیگر را نمی دیدیم. من تنها می ماندم و کتاب می خواندم و پیانو می زدم و او نامه می نوشت، یا گاهی بار دیگر بیرون می رفت. اما ساعت چهار بعدازظهر در اتاق نشیمن جمع می شدیم. مادرجان با وقار بسیار از اتاق بیرون می آمد و پیردختران اشرافی کم چیز و زنان زائری که همیشه دو سه نفرشان در خانۀ ما بودند، جمع می شدند و شوهرم بنا به عادتی قدیمی هر روز بازوی خود را به مادرش می داد و مادرش اصرار داشت که من بازوی دیگر پسرش را بگیرم و البته عبور سه نفری ما از در ممکن نبود و به هم فشرده می شدیم. بدیهی است که همیشه مادرجان در صدر میز می نشست و صدارت می کرد و گفت و گو البته بسیار معقول بود و بایسته و اندکی رسمانه، اما حرف های سادۀ من و شوهرم رسمانه گی این محفل را به هم می زد و خوش آیند بود. گاهی میان مادر و پسر بحث در می گرفت و هر یک بر سبیل ریش خند به دیگری چیزی می گفت و من از این بحث ها و ریش خندها لذت بسیار می بردم، زیرا مهربانی و عشق عمیق آن دو به هم در این مواقع به ویژه نمایان می شد.
لیو تالستوی، سعادت زناشویی
لیو تالستوی،  سونات کرویتسر و چند داستان دیگر، ترجمۀ سروش حبیبی، نشر چشمه، چاپ دوم: تابستان 1389، صص 73-74


دری که ماریا الکساندرونا به همراه همسرش و مادر او هر روز رای ساعت مقرری باید از آن می گذشتند، و این قاعده در نخستین سال زنده گی مشترک آن ها و تا پیش از سفر سرنوشت ساز چندهفته ای این زوج جوان به پترزبورگ برقرار بود، هر در دیگری نیست. درِ درهای رمان های تالستوی و زنده گی و افکار و عقاید  او است. درِ رمان نویسی است برای تالستوی، و درِ تاریخ که بنا به مسئله های فردی تالستوی، چه پیش از بحران شخصی دهۀ 1880 و چه پس از آن، همواره بر نوشته های او سنگینی می کند. ماریا و همسر و مادر همسرش همزمان که از درِ رمان های او رد می شوند، از درِ تاریخ نیز می گذرند، آن گونه که تالستوی خواسته یا ناخواسته با آن رودررو بود. توصیفی که تالستوی از این در به دست می دهد، به تمامی مسئله های اصلی رمان نویسی او را در زمینۀ تاریخی آن بر ما آشکار می کند. لوکاچ به ما آموخته است که رمان نویسان تاریخیِ بزرگ قرن نوزدهم چه گونه تنش های تاریخی مستتر در انکشاف سر مایه داری در جوامع مختلف را به رغم دیدگاهِ غالباً محافظه کارانه و بعضاً مرتجع خود به دقت و روشنی به تصویر کشیده اند. دری که این سه نفر، هر یک با سوداها و نیروهایی یک سر متفاوت از یک دیگر، هر روز راس ساعت مقرری باید دست به دست یک دیگر داده از آن عبور کنند و لاجرم در هم فشرده شوند، دقت و روشنیِ این تصویر را در کارهای تالستوی به نمایش می گذارد. تنش میان نظم قدیم و نظم جدید، تنش میان عقل و عشق، تنش میان سنت های خانواده گی و شورهای فردی، تنش میان جمع و فرد؛ همه و همه، در این در هم فشرده گی بدن ها، وقتی ناچار اند همزمان از آن در عبور کنند، سربرمی آورد. این است که آن در، دری مثل دیگر درهای خانۀ پدریِ میخائلیچ، همسرِ ماریا نیست و آن را می توان درگاهِ توامان رمان و تاریخ خواند. همۀ شخصیت ها تا رخصتِ حضور در رمان های تالستوی را پیدا کنند، می بایست از چنین دری گذشته باشند. به عبارتی دیگر، ویژگی های آن ها نزد تالستوی جایی به صناعات رمان نویسی از یک سو و دید تاریخی از سویی دیگر گره می خورد که در کنار ویژگی های دیگر شخصیت ها حامل تنشی فرونکاستنی و فشرده شده باشد. شخصیت ها باید به یک دیگر تنه بزنند، باید جای یک دیگر را تنگ کنند، باید حضور یک دیگر را مخدوش کنند. در که بسته باشد، یا تنها به روی یک عده باز باشد، ماحصل کارِ نویسنده، چیزی جز خطابه، جز بلاغت، جز ابلاغِ معانی و گزارشِ موقعیت های از پیش موجود نخواهد بود. اما تالستوی خوب می داند که این درِ رمان و در تاریخ است و لاجرم باید همۀ شخصیت ها همزمان از آن عبور کنند، حتا اگر چنین چیزی بدواً ناممکن به نظر برسد، یا پیدا باشد که با چه فشرده گی و در هم تنیدگی ای، با چه تنشی، با چه طنینِ دلهره آوری و خردکننده ای همراه خواهد شد.
اما همۀ داستانِ تالستوی این نیست. تالستوی دیگر است، و داستایوفسکی، به عنوان کسی که حقِ رمان را ادا می کند، دیگر. تالستوی همیشه با جفت ها، با آنارکارنینا و لوین، کنت بزوخف و کنتس هلن سروکار دارد تا حق مطلب را دربارۀ تاریخ و رمان ادا کند و از این حیث، بیش از شخصیت ها، موقعیت ها پروبلماتیک اند، در حالی که داستایوفسکی روی تکینه گی ها دست می گذارد و شخصیت های پروبلماتیک می آفریند. برای تالستوی، ادبیات همچنان بدهکار تاریخ می ماند و نزد داستایوفسکی، ادبیات دادِ خود را از تاریخ می ستاند. تالستوی همه چیز را پیشاپیش می داند، اما داستایوفسکی به چیزی چشم دوخته که از قاب بیرون می زند، به چنگ نمی آید، دانستنی نیست.
به درگاه رمان و تاریخ در کارهای تالستوی برگردیم. این درگاه چه گونه کار می کند؟ با پاسخ به این سوال می توان نقشۀ ساختمان برخی از مهم ترین آثار تالستوی را به‏روشنی ترسیم کرد. درگاه همیشه در سمتی قرار دارد که تاتیانا سیمونونا، مادرِ همسرِ ماریا ایستاده است. رویا در ابتدا در سنت، در عشقی مسیحی، در ازدواج، در پیوندی آسمانی تحقق پذیر می نماید. همه ورونسکی را به نام فاسق آنا می شناسند، اما رمان از جایی شروع می شود که فاصلۀ چندانی با خواستگاریِ رسمی ورونسکی از کیتا ندارد. ناتاشا که شور و زنانه گیِ محض در «جنگ و صلح» در وجود او به ودیعه گذاشته شده، نخست نامزدِ آندره ی بالکونسکی می شود. هلن که قرینۀ آنا در «جنگ و صلح» و شاید اتود اولیۀ آن باشد و آناوار زنده گی خود را بر سر فسق و فجور می گذارد، نخست به عقدِ پی یر بزوخف درمی آید. خیانت و پلشتی و زبونی و عنصر شر گرچه از جای جای آثار تالستوی بیرون می زند و روزگار نویی که نویسنده با آن سر سازش ندارد و به آن همواره بدبین است، با آن شناخته می شود، اما نباید فراموش کرد که این آثار اغلب در سایۀ سنگین سنت مسیحی آغاز می شوند. این دری است که در ابتدای رمان گشوده می شود، بعد، شخصیت ها یک یک به عبور از آن فراخوانده می شوند. نقطۀ اوج رمان های تالستوی که به زودی فرا می رسد و مدتی دراز و صفحاتی طولانی ادامه می یابد و بدنۀ اصلی ِ رمان را شکل می دهد، به زمانی مربوط می شود که شخصیت ها جمله گی به فراخوانِ عبور از درگاهِ رمان آری گفته اند و همزمان و در کنار یک دیگر سر بر این درگاه می سایند. تنش بیداد می کند، زدوخورد گریزناپذیر می نماید، جدال ایده ها شکلی عریان به خود می گیرد و در قالب شخصیت ها متجسد می شود. به زودی زمانی درمی رسد که سر آخر یک نفر گام پیش خواهد گذاشت، و آن یک نفر، همانی است که نیرویی بسیار و شوری سرشار و رویایی خیره کننده دارد. ماریا در چشم های میخائلیچ خیره می شود و به رغم خواست او و حتا خواست خود صراحتاً می گوید که به مهمانی شنبه خواهد رفت. آنا نه بخششِ الکساندرویچ کارنین را می خواهد و نه طلاق از او را؛ بل به همۀ این ها پشت می کند و با ورونسکی به سوی سرنوشت خویش می رود. هلن که طمع مال اندزوی پدرش او رابه عقد پی یر درآورد، چیزی نگذشته خود به راه هوا و هوس افتاد و حتا چندوقتی کوشید که عشق همزمان خود به دو مرد دیگر را به لحاظ شرعی مشروعیت بخشد و تا حدی هم توانست رای کشیشان پترزبورگ را هم بزند و ظرف یک ماه این مسئلۀ باورنکردنی را در اذهان عمومی جا بیندازد. مع الوصف، در همۀ این ها سقوط حتمی خواهد بود. به محض این که پای از این درگاه بیرون می گذرانند، گویی گودالی عمیق در رمان و تاریخ گشوده می شود و آن ها را می بلعد. این حدی است که تالستوی همواره بر شورها و رویاها و عشق ها می راند. تباهی و زوال و شوربختی را چاره ای نیست. ماریا زیر بار گناه و سکوت میخائیلچ و ملال زنده گی خرد می شود. آنا خودکشی می کند. هلن به مرگی نابهنگام و مفاجا می میرد. اما این پایان کار نیست. شوهرِ ماریا بلافاصله پس از او از درگاه می گذرد و اعلام می کند گذشته گذشته است و عشق ما رنگ دیگری به خود گرفته که در وجود بچه ها، در سعادتِ خانواده گی و زناشویی ما متجسد است. آنا کارنینای تالستوی بعد از خودکشی آنا ادامه می یابد تا لوین را سرانجام با مسیحیت آشتی دهد. پی یر بزوخفِ حرامزاده، از پس زنده گیِ رقت بار و پریشانی های بسیار و اسارتی دردناک به ناتاشا می رسد و به این ترتیب، سرنوشتِ ناتاشا که همۀ شور و زنانه گیِ «جنگ و صلح» در وجود او به ودیعه گذاشته شده بود، چیزی جز آن چه مادرش کنتس روستوا به زبان می آورد، نیست: او فقط می خواست شوهر کند. رمان به اول خود بر می گردد و بار دیگر سایۀ سنت بر همه چیز سنگینی می کند. تالستوی چنان به در گشودۀ تاریخ در رمان های خود می نگرد که گویی تنها نیروهای جان سختِ برآمده از سنت توان گذشتن از آن را دارند. از نظر تالستوی، سعادتی اگر هست، رستگاری ای اگر در کار خواهد بود، نه در این چرندیات نونواری است که این روزها ورد زبان ها شده، که در مسیحیت است. در «جنگ و صلح» به رغم تحلیل درخشانی که از وقایع تاریخی به دست می دهد و درکِ آن را در گرو دیفرانسیل گرفتن از تاریخ می داند، سر آخر به این نتیجه می رسد که راز سر به مهر تاریخی دست یافتنی نیست و در عین دقت عجیب و غریبی که در تحلیل جنگ های 1806-1812 به خرج می دهد و هنوز هم می توان آن را شگفت انگیز و فوق العاده خواند، گویی از سر تواضع، همه چی را در مشیت الاهی می بیند. در پایان «آنا کارنینا»، لوین با دیدن طنابی به این فکر می افتد که نکند بخواهد با آن خودکشی کند و از همین جا ایمان کودکی خود به خدای مسیحیتِ ارتدکس را باز می یابد و این سوال را که خب، تکلیف مسلمانان و یهودیانی که خدا را در چارچوبی دیگر می فهمند، با اقرار به این که پاسخ دادن به آن در حیطۀ فهم ما نیست، از سر باز می کند. برای ماریا در «سعادت زناشویی» نیز این حکم ِ نسلی بخشِ میخائیلیچ کفایت می کند که گذشته گذشته است. 

۱۵ مرداد ۱۳۹۵
تماس